نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 7 دسمبر 2021

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار7 دسمبر 2021

(بخش چهارم)

عریضۀ برگشت به وطن و اجابت امیر:

سرداراسدالله خان سراج (پسرامیر حبیب الله خان سراج الملة ازبطن علیا جناب خواهر محمد نادرشاه) درکتاب خود "رویدادهای مهم زندگی اعلیحضرت محمدنادرشاه" می نویسد: «چون ضیاءالملة والدین امیرعبدالرحمن خان ازحسن سلوک و پابندی این خاندان [خاندان سرداریحیی خان] به مناشیرعالیه اسلامیه و رعایت عرف وعنعنات افغانی آگاهی یافته بودند، دراواخرسلطنت خود دعوتنامه ای به ایشان فرستاد که بوطن برگردند و ازحکومت هند تقاضا کرد تا در فراهم کردن تسهیلات سفریۀ آنان یاری رساند.»(سراج، اسدالله:"رویدادهای مهم زندگی اعلیحضرت محمدنادرشاه"، کابل، 1388، صفحه 5)

از آنجائیکه ادعای ارسال دعوتنامه از طرف امیر برای برگشت سردار یحیی خان و خانواده از "دیره دون» به وطن قرین به واقعیت نیست، لذا ایجاب میکند که درموضوع به استناد سراج التواریخ بیشترروشنی انداخته شود، ازاینقرارکه: سرداریحیی خان و دوپسرش بعداز21 سال اقامت درتبعیدگاه "دیره دون" عنوانی امیرعبدالرحمن خان عریضه ای نوشتند و توأم با امضای یک عهدنامه در قرآن مجید و«ابلاغ اطاعت و ترک عداوت و خیانت نسبت به دولت افغانستان و خاندان سلطنت آن» خواهش کردند تا به آنها وخانواده شان اجازه برگشت به وطن داده شود. چون این عریضه طویل و درعین زمان مطالب مهم را دربردارد، نکات عمده آنرا برگرفته ازسراج التواریخ (جلد چهارم ـ بخش اول) ذیلاً اقتباس میدارم، طوریکه سرداران موصوف درعریضه خود می نگارند:

«شکرخداوند را می آریم و هم خود را تبریک و تهنیت میدهیم که عرض ما به حضور مبارک سرکار والا پیش میشود و مایان از زمرۀ خدمت گزاران و خیرخواهان و مخلصان حضرت شهریاری شمرده شدیم، چرا که فخر مایان و جمیع اهل اسلام می باشید و هم خلاصۀ عرض حال خود را به حضور انور عرض می کنیم، اینست که چون امیرشیرعلی خان به کابل آمد، در آنوقت مابین بنده و امیرشیرعلی خان رنجش و خفقان پیداشد و با وجود خفقان، خود او خیال رشتۀ خویشی را با محمد یعقوب خان کرد. مگرمن رضا نشدم، آخرمشارالیه نامزد شده و بیخبر من قند شکستانده جواب فرستاد که من خود اختیار دارم و بنده بسیار ناراض شده، پنج روز هم به دربار نرفتم. بعد ازآن خود او ذکریا خان را نزد بنده فرستاد که ضرور بیائید، پس لاعلاج شده فهمیدم که زیاده حرف خراب میشود. بنابرآن به مجبوری رفتم؛ مدعا اینکه روز بروز خرابی زیاد شد تا وقتی که محمد یعقوب از نزد پدر گریخت. به خداوند قسم است که اگر مایان از بند وبست و گریختن او خبرداشتیم. پس به ناحق امیرشیرعلی خان سبب محمد یعقوب همراه مایان پیچش و خرابی را گرفته تنخواه مرا نداد و من چند مدت بی تنخواه گذشتانده لاعلاج خود را به طرف پشاور و جمو و کشمیر کشیدم و در وقتی که محمد یعقوب به جای پدر خود نشست، مایان بالکل خیال آمدن بکابل را نداشتیم، مکر از اتفاق به مجبوری رفت شد و به کابل بدون از پریشانی و تکلیف و نقصان هیچ ندیدیم. چرا که خداوند سر محمد یعقوب غضب بود و هست، هرکس تعلق دار و نزدیک او شود، بالای او نیز غضب میشود..... پس از بدبختی او این همه سختی و مصیبت ها و نقصانها را برداشت کرده، فرار هندوستان شدیم و الله تعالی این قدرفضل و مرحمت همراه میان کرد که به هندوستان ازتعلق داری محمد یعقوب خلاص شدیم..... پس ازرسیدن به دیره دون همراه مایان بنای دشمنی و هم چشمی را گذاشت و در بین ما دشمنی و نقاضت به حدی ترقی کرد که ازمرگ و شادی و سلام وعلیک ده سال میشود که قطعی خلاص شدیم.... و سوگند به عزت الهی میباشد که این قدر فضل خداوند برمایان محض همین سبب است که همیشه دعاگوی و مخلص حضرت ظل الهی می باشیم و خداوند ما را خار چشم محمد یعقوب در دیره دون پیدا کرد و او ازاین سبب پنج ماه در کوی منصوری می گذراند و وقتی به دیره دون می آید، به جنگل و بهانۀ شکار میرود، در شب و روز خون میخورد و نیز سوگند به خداوند داریم از وقتی به دیره دون آمده ایم، به دعا گویی سرکار والا مشغول هستیم. و از این جهت که اول از سبب وجود مبارک روز به روز دین اسلام درترقی میباشد و دوم این که مملکت افغانستان از اقبال شهریاروالا از جملۀ دولتهای اعلی شمارمی شود وهم الطافهای خسروانه درحق تمام رعایا و اقوام و مردم محمدزائی، خصوصاً اولاده قبله گاه مایان به حدی است که به تحریر نمی آید. مگرعرض حال خود را به حضور انور پیش کرده نمی توانستیم، به این جهت که اول احوال دیره دون به حضور مبارک والا خوب معلوم شود و امیدواریم که معلوم شده خواهد بود. و ثانی این که هیچ واسطۀ نداشتیم و حال چون حضرت شهریاری برادرم محمد اسمعیل خان را به منصب سفارت مقرر فرمودند، برای مایان ذریعه پیدا شد که جسارت نموده عرض احوال خود را به حضور لامع النور بکنیم و امید از حضرت ظل الهی داریم که از طریقۀ زره نوازی مایان را از جملۀ خدمتگاران و فدویان دولت خداداد شمرده افتخار بخشند تا زیاده کوری چشم دشمنان شود. و دیگر تمنای دل مایان اینست که از اولادهای مایان هرکدام لیاقت خدمت شهریاری را حاصل کنند و او را به غلامی و جان نثاری قبول فرمایند و به خدمت گزاری شهریاری سعادت اندوز دارین باشند. واین فدویان حضرت حق سبحانه تعالی را حاضر و ناظر دانسته عهد واثق می نمائیم که به صدق دل دوستان و خیرخواهان سرکاروالا را دوست خود و دشمنان سرکار را دشمن خود میدانیم و با هیچ یک از مخالفان شهریاری تعلقی نداریم و به صداقت حرف خود برکلام الله شریف اقرار نوشته و مُهر کرده معرفت سفیر دولت خداداد ارسال حضور نمودیم و از خداوند مسئلت داریم که دشمنان دولت قوی شوکت را سرنگون و ذلیل و بدنام ، چنانچه هستند، زیاده خوار و بی اعتبار بکند. انتهی.» (کاتب هزاره، فیض محمد: "سراج التواریخ"، جلد چهارم، بخش اول، انتشارات امیری، کابل، 1390ش، صفحه503 ـ 505)

یقیین است کسانیکه این متن را به دقت مطالعه می کنند، به خوبی درمی یابند که سردار یحیی خان با ابراز مخالفت و حتی دشمنی با خانواده امیرشیرعلی خان بخصوص یعقوب خان داماد خود و سردار ایوب خان که امیرعبدالرحمن با آنها سخت مخالف ودشمن بود، خود و خانواده خود را با امیر نزدیک ساخته و و خواسته است پسران خود را در خدمت دولت قرار دهد، چنانچه بعداً ثابت شد که آنها در دوره سراجیه بسرعت به بلندترین مقامها دست یافتند.

امیرعبدالرحمن خان شخص خوش باور نبود که همچو مداهنه فریب خورد، ولی او درنظر داشت همه اقوام و رجالی را که در اول سلطنت آنها را به اشکال مختلف از مرکز قدرت دور کرده بود و چون توانست بعداً به سلطنت خود استحکام بخشد و پایه قدرت خود و اولاده خود را در داخل کشور به حد لازم تقویه کند، لذا در اواخر سلطنت به تقاضای برگشت آنها به وطن موافقت کرد، خاصتاً ترس او از اولاده امیرشیرعلی خان زیاد بود. سردار یحیی خان با درک این موضوع خواست تا دوباره بوطن آمده و خانواده خود را به مقام ومنزلت رساند. امیربه این اساس در جواب عریضۀ شان چنین نوشت:

«عبارات معروضۀ آن عمویی مقام را یک یک دانسته از سلامتی شما خرمی روی داد؛ الحمدلله که آن عزیزان صحت کامل دارند. همۀ نوشته آن مهربان صحیح است...تا هفت پشت این نکبت دامنگیر اولاد امیرشیرعلی خان مرحوم خواهد بود....پس بنابرآن خیر و بهبود از نزدیکی اینها کسی نخواهد دید؛ و من از دوری [روابط] شما و اولاد شما دوازده سال میشود که خبردارم که از قهر و غضب خداوند و قرآن خوردن او شماها خود را دور کرده اید و ان شاء الله تعالی بعد از دوری، وقت عمویی مقام خوش گذشته باشد. دیگرآن مهربان نوشته به قرآن برای تسلی دل من همراه اخوی مقامان محمدآصف خان و محمد یوسف خان عهدنامه نوشته بودند من هم مسلمان و شما هم مسلمان هستیم. امید به خداوند دارم که ازطرف من و اولاد من شما و اولاد شما را دوست و یک جهت و از خود به شادی و غم شریکی بدانیم و اولادهای ما بدانند. ان شاء الله وفا به گفته های خود خواهم کرد، چرا که امر پروردگار ما همین است و "اوفو بعهدکم" وفا کنید به عهد خود یعنی به گفته های خود. باقی در باب اولاد و نواسه های شما، خانۀ من خانۀ خود شماهاست؛ ان شاء الله که از شما کرده صد درجه من به چشم دوستی و ازخودی طرف شان خواهم دید و ازخداوند مدام شما ها و اولاد شماها را برخوردار دنیا و آخرت می خواهیم. انتهی» ( مأخذ بالا....، صفحه ـ 505)

با وصول نامه فوق سرداریحیی خان یک نامۀ دیگر به امیرارسال کرد و ازتجدید وفا بعهد خود درحاشیه کلام مجید سوگند مؤکد خورد و با ابراز اسلامیت و دیانت و محبت و اخلاص خود نسبت به امیر خواهان اجازۀ به آمدن به کابل گردید و امیر نیز به او و خانواده اش جواب مثبت داد و نوشت: «عزم و اراده شما را منظور فرموده اجازت می دهیم که مع الاخیر بیائید و قبل از حرکت خود از دیره دون جانب پشاور و کابل از اعداد مخفه و محمل و تخت روان که محتاج الیهایی عیال و اطفالند خبر بدهید...» (شرح مزید: مأخذ بالا... صفحه737 ـ 738)

درضمن سردار یحیی خان از بابت خانه خود که در دیره دون داشت و میخواست آنرا به بهای مناسب بفروشد و چون خریدار پیدا نکرد، به امیرعارض کمک شد. امیربه سفیراسمعیل خان برادر یحیی خان هدایت داد که برای او دربدل اخذ قباله خانه مبلغ 25هزار روپیه از فارن سکرتری کشورهند از مبالغ عطیۀ مستمری سالیانه دایمه دولت گرفته و به سردارطور قرضه بدهد و در ازای آن خانه را بفروشد وهرگاه قیمت فروش کمتر ازآن مبلغ بود، از تنخواه ایشان بعداً در کابل وضع شود واگر بالاتر فروخته شد، پولش را برای آنها بپردازد. (شرح مزید: مأخذ بالا .. صفحه748)

ورود به کابل و سرآغاز عروج به مقام و منزلت:

برطبق اجازت امیرعبدالرحمن خان، قراریکه علامه فیض محمد کاتب در سراج التواریخ می نگارد: سردار یحیی خان با خانواده «در روزنوزدهم محرم از دیره دون به سواری ریل راه پشاور برداشته، در روز بیست و سوم محرم از آنجا عازم کابل شده، در روز بیست و نهم محرم [سال 1319 هجری قمری ـ مطابق 1280 ش ـ 1901م] وارد جلال آباد شدند و اولاد و احفاد و خود ایشان از کثرت باران و رطوبت هوا اکثر بیمناک گردیده، چندی درآنجا درنگ کردند و پس از صحت یافت رهنورد کابل شده [اوایل ماه ثور 1280ش] و در چنان روز فرخنده وارد دارالسلطنه شدند که مسود اوراق و تشریح محسنات عاقبت آن روز که عاید حال ایشان گشت، هردو تن پسرانش رتبۀ مصاحب خاص امیرحبیب الله خان سراج الملة وسردارمحمد یوسف خان برعلاوه نسب، صهریت [قرابت] بذات شاهانه یافته، تمامیت پسران شان به مراتب بلند ومناصب ارجمند نایل و واصل آمدند و دراین هنگام بواسطۀ سردارعبدالقدوس خان ایشک آقاسی حضوروالا که با سرداریحیی خان نسبت برادری داشت، برای حصول راحت از ذلت و زحمت درخانه پدری شان واقع "باغ علیمردان خان" مسکن یافتند وهنوزتعیین تنخواه ومعاشی برای ایشان نشده بود که حضرت والا [امیرعبدالرحمن خان بتاریخ 9 میزان 1280 ـ مطابق اول اکتوبر 1901 درقصرباغ بالا] پدرود جهان نمود ویک بارهمای دولت برخانۀ ایشان بال بذل نعمت گسترده، از حضیض ذلت به اوج قدرت ارتقا واعتلا نمودند.»(سراج التواریخ، جلد چهارم ـ بخش دوم، صفحه 31)

بازهم اشتباه دیگر درکتاب سرداراسدالله خان سراج دیده میشود که او می نویسد: «طبق اسناد تاریخی دودمان نادری درسال1280ش مطابق به 1901م به کابل مرکز سرزمین محبوب و مألوف افغانستان وارد گردید. از آغاز ورود لیاقت، تربیت، اهلیت و صداقت جوانان این خاندان بخصوص نادرجوان، گوش و هوش خاندان و اطرافیان و شخص ضیاء الملة والدین امیرعبدالرحمن خان را بخود جلب کرد و دراثر مساعی خستگی ناپذیر و وطنخواهی صادقانه جناب محمدنادرخان و سائر شخصیت های خاندانی شان، این دودمان مورد اعتبار و اعتماد ضیاءالملة والدین قرار گرفت...» (سراج، اسدالله: "رویدادهای مهم زندگی اعلیحضرت محمدنادرشاه"، کابل، 1388، صفحه6)

درارتباط با متن فوق باید خاطر نشان ساخت که محمدنادرخان هنگام ورود به وطن 18 سال داشت ومتولد دیره دون بود و بار اول بود که به سرزمین آبائی خود قدم میگذاشت و هنوز داخل هیچ مقام و منصب نشده بود که "مساعی خستگی ناپذیر و وطنخواهی صادقانه " او و دیگر جوانان آن خاندان عملاً به اثبات رسیده باشد تا مورد اعتماد واعتبارامیرعبدالرحمن خان قرار گیرد و "گوش و هوش خاندان و اطرافیان و شخص ضیاء الملة والدین امیرعبدالرحمن خان را به خود جلب کند". از جانب دیگر امیر موصوف درآنوقت دچار مریضی شدید بود و نمیتوانست با آن سرعت از کفایت و درایت آن جوانان تازه وارد در کشور آگاه شود و شش ماه از ورود این خانواده نگذشته بود که امیر پدرود حیات گفت. بایدعلاوه کرد که اینچنین عبارات غیرواقعی درکتاب"نادرافغان" که به توصیه و زیرنظر اعلیحضرت محمدنادرشاه درهمان سال اول جلوس او به سلطنت ظاهراً توسط شخص معلوم الحال یعنی برهان الدین خان کشککی نوشته شده است، به وفرت دیده میشود که بعداً دربخش های دیگر این نوشته به آن اشاره خواهم کرد.

(ادامه دارد)