نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 21 جون 2022

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار21 جون 2022

(بخش پنجاه و هفتم)

ورود محمدنادرخان به خوست – سرآغار راه دشوار:

محمدنادرخان با برادرش شاه ولی خان بتاریخ 17حمل 1308(6 مارچ 1929) پشاور را به عزم رفتن به خوست درولایت جنوبی ترک کرد و اما در راه به شهرک "تل"(تهل) برای دیدار با مکوناچی Maconachie - پولیتکل ایجنت درایجنسی کُرَم توقف نمود. محمدنادرخان پس ازمذاکره با مکوناچی خواست به "پاراچنار" برای ملاقات با شاه محمود خان برادردیگرخود که ازجانب حکومت سقوی برای تنظیم امورجنوبی توظیف شده ونیزیک نامه ازحبیب الله عنوانی محمدنادرخان را با خود داشت و درآنوقت در جاجی بود، ملاقات نماید. سه برادر همان شب در پارچنار باهم دیدار کردند و به تبادل افکار راجع به آینده پرداختند. دراین ملاقات نادرخان به شاه محمود خان توصیه کرد که: «ما کاری نکنیم که مردم تصور نمایند که مخالف امان الله خان هستیم، زیرا درآنصورت درچشم مردم بد جلوه میکنیم» و شاه محمود خان را ماموریت داد که اعتماد مردم را بدست آورد. دراین موقع شاه محمود خان نامه حبیب الله کلکانی عنوانی محمد نادرخان را که از کابل با خود آورده بود، با یک بسته مسکوک طلا به نادرخان تسلیم داد. ساعت 8:30 صبح هشتم مارچ محمدنادرخان و شاه ولی خان به عزم خوست به "علیزائی" برگشته و شاه محمودخان وهمراهانش نیزبعد ازنیم ساعت ازطریق "پیوار" عازم "آریوب" جاجی شدند و محمدنادرخان با شاه ولی خان بعد ازظهرهمان روز19 حمل 1308(8 مارچ 1929) به مقصد خوست از طریق کوهات ازسرحد گذشتند. با این ترتیب سفر پرماجرا و در عین زمان حرکت بسوی یک تحول مهم و سرنوشت ساز در تاریخ معاصر کشورآغاز گردید.

شاه ولیخان در کتاب"یادداشتهای من" می نویسد: حاجی نواب خان از پشاور با ما یکجا شده بود. وی از سران لوگر واز خدام صادق وطن بود. شب درمنزل یکی از خوانین نوری سپری شد و صبح دو اسپ و یک گاو برای سواری و سامان ما از خوست رسید؛ سپهسالار و من و حاجی نواب خان براه افتادیم. کم کم به خوست نزدیک شدیم و از مردم شنیدیم که به دلیل اختلافات بین اقوام صبری و منگل که خصومت دیرینه باهم داشتند و نیز نارضایتی آنها از آجراآت حکومت آنجا درحل اختلافات، از مدت چند روزبدانسواقوام مذکور قلعه خوست را تحت محاصره قرار داده بودند و اما وقتی از آمدن سپهسالار اطلاع یافتند ازحمله منصرف شدند. با ورود ما درآن شهر مردم و نیز حاکم و قوماندان عسکری آنجا از ما پذیرائی کردند و راه آشتی را در پیش گرفتند. شب را دربالاحصار خوست بسربردیم و سپهسالار مردم را برای یک جرگه قومی دعوت کرد. روز بعد جرگه دایر شد و سپهسالار با ایراد یک بیانیه هدف آمدن خود را برای مردم تشریح کرد و حمایت و همکاری شانرا برای نجات وطن تقاضا نمود که مردم به آن تعهد بستند. سپهسالار گفت: حال وقت آن است که نقشۀ قیام ملی طرح شود و فعالیت آغاز گردد.

شاه ولی خان می نویسد: «ماه رمضان در خوست به پایان رسید. سپهسالار سردار شاه محمودخان غازی را با الله نواز خان به خوست احضار فرمود؛ مجلس ها شروع گردید و عاقبت تجویز شد که باید به سه منطقه تقسیم شویم: سردار شاه محمودخان به جاجی برود و آنجا قوای قومی را تشکیل داده خود را به گردیز برساند؛ من [شاه ولی خان] در قبایل منگل بروم و در آنجا ترتیبات گرفته خود را به گردیز برسانم. خود سپهسالاربه جدران برود و به اتفاق مردم آنجا به گردیز عزیمت کند. الله نوازخان نیز درمعیت سپهسالار باشد و مرکز تمام هداات وعملیات درهمان جای خواهد بود که سپهسالار تشریف دارد. برای اخذ هدایات و داناندن سران قوم و مشوره های لازمه چند روز دیگردرخوست ماندیم وهرروز مجلس های قومی برپا می شد.» [موجودیت الله نواز با محمدنادرخان از برای آن بود که موصوف، چنانچه قبلاً تذکر رفت - یکی ازاشخاص رابط با انگلیس ها از جانب محمدنادرخان تعیین شده بود و شخص معتمد آنها دراین وظیفه بود.]

شاه ولیخان می افزاید: «غوث الدین خان پسرجاندادخان احمدزائی نیزبه وکالت قوم خود دراین جرگه حضور داشت، مشارالیه با دیگر سران قوم احمد زائی پیشنهاد نمود که باید سپهسالار درهمین جا اعلان سلطنت کند....اگر سپهسالار در اینجا اعلان سلطنت نکند، مردم تصور می کنند که او برای اعلیحضرت امان الله خان خدمت میکند و آتش فتنه تیزتر خواهد شد... سپهسالار بطور قطع از قبول و اعلان سلطنت ابا ورزید وگفت: "من ازاین قیام تنها یک چیز میخواهم و آن نجات افغانستان ازخطر است وبرای این آرزو خاندان خود را دردست دشمن گذاشتم، خودم نیز با این بیماری و بی سرانجامی آمده به هرنوع قربانی آماده میباشم. امر سلطنت به فکرمن تنها به فکر مردم سمت جنوبی مربوط نیست، این قضیه به عامۀ ملت افغانستان تعلق دارد. من برای سلطنت نیامده ام، شما نیز درین قیام ملی آرزوهای پاک خود را به منافع مادی آلوده نسازید. منظور اول ما باید شستن دامن تاریخ ما ازین لکۀ بدنامی باشد، آنگاه مسئلۀ سلطنت خود بدست عامۀ ملت افغانستان فیصله خواهدشد. بیان سپهسالار تأثیرخود را بخشید، عامۀ اهل مجلس قناعت کردند وغوث الدین خان نیز قبول کرد. سردارشاه محمود خان با هدایات مفصل جانب جاجی و من جانب منگل رفتیم و سپهسالار بسوی جدران حرکت کرد.» (شرح مزید دیده شود- شاه ولی خان: "یادداشتهای من"، صفحه 53 – 56)

مردم دریخیل به اتهام اینکه محمدنادرخان برای اعاده سلطنت شاه امان الله خدمت میکند، مانع عبور او بطرف جدران شدند، لذا محمدنادرخان برای جلوگیری از برخورد بین جدران و دریخیل ناگزیر به تغییرسمت حرکت خود بطرف اورگون شد و بتاریخ 16 حمل از چانخواه به اورگون رفت، اما از اورگون تا گردیز قریه های مردم سلیمان خیل و خروت قرار دارند که به دلیل مخالفت با شاه امان الله با قوای سقوهمکارشده بودند. سران سلیمان خیل نزد محمدنادرخان آمدند و گفتند که اگر اعلام سلطنت کند، آنها حاضرند در همرکابی او قرار گیرند و چون محمدنادر خان باردیگر از قبول سلطنت اباء ورزید، آنها پیشنهاد دیگر کردند که یکی از برادران خود به سرلشکری آنها مقرر کند تا با قوای امان الله که درحال پیشرفت بسوی غزنی بود، به مقابله بپردازد. نادرخان این پیشنهاد آنها را قبول نکرد و سران سلیمان خیل تصمیم گرفتند تا راه بطرف گردیز را به روی محمدنادرخان ببندند. نادرخان عجله کرد تا قبل از بسیج قوای سلیمان خیل از راه های دشوارگذار به همراهی تعدادی از مردمان خوست و جدران شباشب بطرف سهاک حرکت کند. آنها صبح زود به آنجا رسیدند و سپس با عبور از حواشی گردیز خود را به بالا ده (ده بالا) که مقر احمدزائی ها و غوث الدین خان است، رسانیده و در یک قلعه همجوار اقامت گزیدند.

نادرخان قبل ازرسیدن به بالاده، الله نوازخان را به گردیز فرستاد تا حاکم اعلی عبدالحیکم خان (برادر وزیرعبدالعزیزخان بارکزی وزیر داخله در دوره امانی) و قوماندان عسکری جنرال محمد صدیق خان (برادر شیرجان خان وزیر دربار سقوی) را جهت مذاکره به بالا ده دعوت نماید و نیزاز شاه ولی خان که در "گت منگل" رسیده بود، خواست به بالاده بیاید. آنها به بالاده آمدند و به مذاکره پرداختند، ولی به کدام نتیجۀ قاطع دست نیافتند. عبدالحکیم خان و محمد صدیق خان حوالی شام مرخص شدند.

دراین وقت غوث الدین خان آمد و اعتراض کرد که چرا محمدنادر خان به آن دو اجازه بازگشت داده است و باید آنها را محبوس میکرد و اینرا گفته بیرون شد و چون آن دو نفر درحال سوار شدن براسپ های خود بودند، برآنها فیر کرد و در اثرتبادله فیرها چند نفر گردیزی کشته شدند و حاکم اعلی و قوماندان عسکری در دست غوث الدین خان اسیر گردیدند. چون نادرخان ازاین جریان آگاه شد، با تأثرعزم کرد که بالاده را ترک کرده به گت منگل برود. شاه ولی خان با بعضی سران قومی ازجمله عبدالغنی خان گردیزی و برادرانش به صوب گردیز حرکت کردند. با این ترتیب محمدنادرخان درسجنک (درحواشی گت منگل که به فاصله تقریباً 30 کیلومتراز گردیز فاصله دارد)، در نزدیک قلعه اصیل خان منگل اقامت اختیار کرد و شاه محمود خان در جاجی و الله نوازخان بین گردیز و سجنک در رفت و آمد بود.

جنگ چرخ و شکست نادرخان:

شاه ولی خان درکتاب "یادداشتهای من" می نویسد: «چندروز بعد مکتوب سپهسالار رسید که درآن عزیمت خود را از سجنک جانب لهوگرد[لوگر] ابلاغ کرده بود، بنده به حیرت شدم، درحالیکه هنوز ترتیبات ما کامل نشد و سرتاسر لهوگرد در دست دشمن است، چگونه سپهسالار بدانصوب عزیمت کرده و درین اتثنا غوث الدین بدون اطلاع به سپهسالار و من، محمدصدیق و عبدالحکیم را رها نموده، بکابل فرستاده بود. هنگامیکه سپهسالار جانب لهوگرد حرکت میکرد، حبیب الله خبرشد و پینه بیگ جرنیل امانی را که اکنون جرنیل عساکر خودش بود، با تجهیزات مکمل و عساکر زیاد شباشب به شتاب فرستاد. پینه بیگ بطورناگهانی به همراهان مختصر سپهسالار حمله کرد، اگر فضل خدای متعال و تدبیر حربی سپهسالار و شجاعت و استقامت او نمی بود، بلا شبهه با آن افراد قلیل ملکی و تجهیزات نامنظم و آن همه بی سروسامانی دستگیر و یا کشته میشد. سپهسالار درحالیکه همه مناطق حاکمه در دست عسکر کابل بود، بیک تدبیر حربی معجزه آسا خود و همراهان خود را ازخطر نجات داد و از میان باران گله [گلوله] به سلامت [از راه التمور] به سجنک رفت.» (مأخذ بالا.. صفحه 66-67) [شرح مزید با جزئیات این جنگ و علل شکست قوای محمدنادرخان را که از تاریخ 4 تا 7 ثور جمعاً مدت سه روز ادامه یافت، میتوان در کتاب "بحران و نجات" از صفحه 165 تا172 مطالعه کرد که تفصیل آن در اینجا نمی گنجد]

انعکاس این شکست از دو لحاظ مهم بود: یکی اینکه شکست چرخ بر روحیه اقوام حامی محمدنادر خان تأثیر بسیارمنفی بجا گذاشت و آنها را در ادامه همکاری با محمدنادر دچارتذبذب ساخت و دیگرآشکار شدن ترفندهای حضرت نورالمشایخ که درآنوقت به کتواز آمده بود و از شاه ولی خان طالب ملاقات شد. آنها درقریه نزدیک به گردیز بطور خصوصی باهم صحبت کردند. حضرت بعد از شکایت از شاه امان الله گفت که: «مرکز در دست حبیب الله است، اگر شما بیشتر مخالفت کنید، عایله و خویشاوندان شما را یکسره قتل خواهد کرد، چون من خاندان شما را دوست دارم، بهتر است سپهسالار و شما از جنگ دست بردارید و هندوستان بروید و من کوشش میکنم که عایله شما با پول فراوان نزد شما بیایند.» شاه ولی خان گفت که: سپهسالار به هیچ وجه این پیشنهاد را نخواهد پذیرفت. متعاقباً حضرت نورالمشایخ در سجنک رفت و بار دیگر نظر خود را به شخص محمدنادرخان ابراز کرد. او نیزپیشنهاد حضرت را رد نمود.(مأخذ بالا صفحه 67-68)

شاه محمود خان و معضلۀ جنگ "خوشی" در لوگر:

شاه محمودخان با قوای قومی که در جاجی فراهم آورده بود، بتاریخ 8 ثور 1308 از راه "دوبندی" به مقصد حمله بر"خوشی" حرکت کرد و این همزمان با حمله قوای قومی زیر قومانده محمدنادرخان بسوی چرخ بود. شاه محمودخان بدون اطلاع از نتایج حمله بر چرخ، به قوای خود امر مقابله با قوای سقوی را در خوشی داد که در نتیجه قوای سقوی شکست کرد و مجبور به عقب نشینی شدند و قوای قومی به تعقیب آنها از راه "ازر" به سرخاب و زرغون شهرحمله برده قوای سقوی را مجبور به ترک مواضع شان کردند و درنظر داشتند تا به تنگی واغجان حمله نمایند. قوای سقوی که در پادخواب و درویش بودند، با استفاده از فرصت به "خوشی" حمله کردند و آنجا را مجدداً به تصرف خود درآوردند. خوشی که به حیث "خط رجعت" برای حمله به کابل اهمیت داشت، با این ترتیب دوباره بدست قوای سقوی افتاد و لشکر قومی با مأیوسیت زیاد به قبایل خود برگشتند. شاه محمودخان که تاهنوزهم ازشکست محمدنادرخان در"چرخ" و عقب نشینی قوایش و برگشت آنها به "بالا ده" و از آنجا به سجنک آگاه نبود، برای تلافی شکست در"خوشی" از راه "مچلغو" بتاریخ 10 ثور به سجنک آمد. این دو شکست همزمان، محمدنادرخان و برادرانش را نگران آینده ساخت و نیز بر روحیه لشکر قومی اثر منفی گذاشت.(برای شرح مزید دیده شود - انیس، محی الدین: "بحران و نجات"، صفحه 172 – 175)

پیام حبیب الله به محمد نادرخان:

بروز 25 ثور شخصی بنام مولوی عبدالطیف از مهاجران کوهاتی ازکابل به سجنک آمد و حامل یک نامه و یک پیام خصوصی ازطرف حبیب الله به محمدنادرخان بود. ارسال این نامه و پیام بعد از دو شکست مهم در چرخ و خوشی برای محمدنادرخان مهم بود تا بداند که حبیب الله از او چه میخواهد. عبدالطیف نامه را به محمدنادرخان داد و از او خواهش کرد که پیام را بطورشخصی به اطلاع شان میرساند و هردو درخلوت باهم صحبت کردند. هدف ازاعزام عبدالطیف و ارسال پیام بازکردن راه مفاهمه بین جانبین بود و آنهم درموقعی که ازیکطرف محمد صدیق خان قوماندان عسکری جنوبی با وجود مریضی برای گزارش اوضاع وحصول قواء وتجهیزات بیشتربه کابل رفته و حبیب الله او را در برگشت به جنوبی به رتبه نائب سالاری ارتقا داده و به حیث رئیس تنظیمیه آن سمت مقرر کرده بود. ازطرف دیگر حضرت نورالمشایخ روز قبل کوشش کرد تا محمدنادر خان را راضی به برگشت به هندوستان و انصراف از جنگ بسازد. عین همین موضوع در پیام حبیب الله با وعده و وعیدهای دیگر ذکر شده بود، ازجمله اینکه اگر محمدنادرخان به کابل بیاید و از جنگ دست بکشد، او حاضراست هرچه ایشان بگوید، به آن عمل خواهد کرد ونیز تمام املاک و جایدادهای شانرا واپس داده و خانواده شانرا از قید آزاد میکند. محمدنادر خان با تبسم از پیام خصوصی حبیب الله در حضورمردم یاد کرد که گفته است: بعد ازسیدن به کابل حاضراست مسئلۀ سلطنت را بین ما دو نفربطور"قرعه"(به اصطلاح عوام "پِشک") فیصله نماید.

بروز29 ثور بار دیگرعبدالطیف ازکابل به سجنک آمد، اما این بار تنها نبود، بلکه سردارعلیشاه خان آصفی (پسر سردارسلیمان خان عموزاده محمدنادرخان که در ارگ کابل با خانواده زندانی بود) با او یکجا آمده و مکتوب دیگر حبیب الله را برای نادرخان آورده بود. موضوع پیام عیناً مثل سابق بود، تنها با این فرق که این بار با لهجه ملایم، سخن ازخواهش ودعوت بود که درصورت عدم توجه، بازهم به خطرجانی خانواده درآن اشاره شده بود، به این عبارت که: «62 نفر افراد خاندان سردار والا در گرو این جواب میباشند». روز 5 جوزا سران قوم جمع شدند و سردارعلیشاه خان حقایق را در حضورهمه بیان کرد و گفت که : «تمام اعضای خانواده این التماس را میکردند که شما به این تهدیدات سقو اعتناء ندهید..»؛ اظهارات علیشاه خان بسیار صریح بود و همه به این فکر شدند که او را نگذارند به دلیل خطرجانی به کابل برگردد، اما او گفت: «من برمیگردم و با امیر وعده کرده ام». لذا او پس ازدریافت جواب ازمحمدنادرخان، روز بعد با عبدالطیف یکجا به کابل رفت. (انیس، محی الدین: "بحران و نجات"، صفحه 208 – 209)

سرداراسدالله سراج که خودش به حیث شاهد عینی در دربار حبیب الله کلکانی حاضر بود، در این باره می نویسد: «غندمشر علیشاه خان و اینجانب از تاریخیکه سپهسالار نادرخان به سرحد افغانستان مواصلت کردند، در ارگ محبوس بودیم و همچنان خانوادۀ سپهسالار در حبس بسر می بردند. طرف های عصر بود که عبدالطیف خان مذکور به محبس آمده با غندمشرعلیشاه خان و اینجانب دیدن کرده و امر شکستاندن زولانه های ما را داد و گفت فردا این دونفر را بحضور امیرصاحب(بچۀ سقو) می برم. فردای آن با مشایعت عبدالطیف نزد بچه سقو رفتیم. او دربرج شمالی بالای یک آرام چوکی نشسته و پاهای خود را بالای میز کوچک که مقابلش قرار داشت، گذاشته بود. یک نفر پایش را و نفر دیگر شانه هایش را برای رفع خستگی مالش میداد، چه وی بعد ازعقب نشینی اردوی اعلیحضرت امان الله خان به غزنین رفت بود تا طرفداران خود را دیده و به ایشان تبریک بگوید. مردم دسته دسته برای عرض تبریک می آمدند. عبدالطیف یاور ما را معرفی کرد و بچه سقو با ما پیش آمد خوب کرد. غندمشرعلیشاه خان را مخاطب قرار داده گفت: "نزد سپهسالار بروید و مکتوب مرا ببرید و ایشان را ازطرف عایله شان خاطرجمعی بدهید!" و روی خود را بطرف من کرده علاوه نمود: "خودت به محبسی که عایله سپهسالار درآن میباشد، برو و آسوده خاطر باش!". میخواستیم مرخص شویم، چون وقت نان چاشت بود، ما را نگهداشت و درپهلوی خود جا داد....عبدالطیف بامداد روز بعد آمده با غندمشرعلیشاه خان روانۀ سمت جنوبی شدند و مرا به محبسی که عایله سپهسالار درآن بسر می بردند، انتقال دادند...غندمشرعلیشاه خان پیام تحریری بچه سقو را که حاوی مطالب ذیل بود، به سپهسالار نادرخان رسانید: "هرگاه به کابل بیائید، هر رتبه که خواسته باشید، به شما داده میشود و اگر میخواهید به خارج سفر کنید، عایله شما به شما رسانده خواهد شد و علاوتاً پول گزافی نیز به شما داده میشود. مقصد آنکه با من از درِ صلح پیش آئید."؛ سپهسالار نادرخان پیشنهادات وی را رد نموده بجواب نوشتد: "من برای خریداری نیستم" و علاوه کردند: "هدف من امنیت مملکت است؛ هر که را که مردم پسند کنند، پسند من است. تو باید از مقامیکه به غدر گرفته ای، استعفا داده جرگه قومی را دائر کنی!"»

اسدالله خان سراج در ادامه می نویسد: «غندمشرعلیشاه خان به مجلسی که عبدالطیف نیزحاضر بود، وضع کابل و ظلم و ستمی را که بر مردم می شد، شرح داد. به غندمشرعلیشاه خان توصیه گردید تا از رفتن به کابل خودداری کند، چه سبب خطرجانی وی خواهد گردید، ولی موصوف آنرا قبول نکرده گفت: "چون قول داده ام که جواب را بیاورم، باید به وعده خود وفا کنم". بچه سقو از دیدن غندمشرعلیشاه خان تعجب کرد و پرسید: "تو چطور آمده یی؟" گفت: "چون وعده کرده بودم جواب مکتوب را می آورم، آمدم". دو روز بعد از مراجعت غندمشرعلیشاه خان ما را دوباره به محبس ارگ بردند.» (سراج، اسدالله: "رویدادهای مهم زندگی اعلیحضرت محمدنادرشاه شهید"، صفحه 80 -83)

جواب محمدنادرخان مثل گذشته رد این پیشنهاد بود که بوسیلۀ سردارعلیشاه خان واپس به حبیب الله فرستاده شد. این جواب موجب برافروختگی شدید حبیب الله گردید وبا صدور یک "اعلامیه سرکاری" حکم تکفیر نادرخان را صادر و نیز برای تسلیم دادن او و برادرانش به حکومت جایزه نقدی تعیین نمود که نسخ چاپی این اعلامیه بوسیلۀ طیاره از آسمان گردیز در بین مردم پخش گردید.

(ادامه دارد)