(بخش پنجاه و هشتم)
شکست بزرگ - جنگ گردیز و تخلیه آن شهر:
پس از دو شکست در روزهای اخیرماه ثور1308 (می1929) مذاکرات دامنه داربا سران اقوام صورت گرفت و کوشش گردید تا مردم را باردیگر امیدوار به فتح و نصرت سازند و در تجمع مجدد آنها برای مقابله با قوای سقوی تلاش نمایند. پس از مباحثات زیاد که مدت دو سه هفته را دربرگرفت، سران قومی به گردآوری مجدد قوا موافقه کردند و به تدارک قوا پرداختند.
شاه ولی خان می نویسد: «حضرت نورالمشایخ بتاریخ 23 جوزا بار دیگر به اقامتگاه ما آمد و هنوز مصروف چای بودیم که مراسلۀ محمدصدیق خان عنوانی مردم گردیز با این متن مواصلت کرد:
"خطاب به مردم گردیز! من به حکم امیر حبیب الله خان با هفت هزار فوج منظم و توپخانه قوی دیشب از کوتل تیره گذشتم و امروز در سفید خاک میباشم. اگر تا دو ساعت شاه ولی خان را بمن نسپردید، به عساکر خود امرمیکنم که به گردیز حمله کنند و آنگاه مسئول خون های که ریخته میشود و خانمان هائیکه برباد میروند، شما خواهید بود...."» [انیس متن این نوشته محمد صدیق را با این عبارت درج کتاب خود میکند: "الی زمان سه ساعت از اطلاع، اگر اطاعت و بیعت اهالی و عسکری گردیز برایم رسید، خوب، والا شهر گردیز زیربمباردمان گرفته خواهدشد!" کتاب: بحران ونجات، صفحه212-213]
شاه ولی خان در ادامه می افزاید: «ورود ناگهانی محمد صدیق خان با این حدت و عدت موجب حیرت همگان گردید. عبدالغنی خان و برادرانش با دیگر حاضران مجلس منتظر هدایت من شدند. من گفتم که یا مرا محبوس و به وی بسپارید ویا غیر از جنگ راه دیگر نیست. عبدالغنی خان به پا خاست و گفت: ما گردیزی ها نامردانه خود را تسلیم نمیکنیم و تا دم مرگ از نام و حیثیت افغانستان دفاع خواهیم کرد. جناب حضرت صاحب [که ظاهراً به مقصد مصالحه و در واقع همانطوریکه قبلاً برای محمدنادرخان توصیه کرده بود تا از مقابله اجتناب و روانه هندوستان شود، و حبیب الله نیز عین موضوع را به نادرخان پیشنهاد کرده بود] وقتی این سخنان را شنید، گفت: "پس من باید به سهاک بروم و گردیز را ترک کنم. این را گفته روان شد."»(کتاب: "یادداشت های من".. صفحه68-69)
دراین موقع حساس شاه ولی خان که در گردیز قوای قومی را رهبری میکرد، به این فکر شد تا اقوام طوطاخیل و منگل میرزکه را برای شمول در مدافعه گردیز بسیج کند و موفق شد آنها را برای تقویه قوای گردیزی به آن شهرسوق دهد. خلاصه جنگ درگرفت و قوای سقوی با وجود کثرت تعداد شکست خوردند و خود محمدصدیق خان درپای خود زخم برداشت. قوای غوث الدین خان احمدزائی که جنگ را از بلندی ها نظاره میکردند، وقتی دیدند جنگ به نفع گردیزی ها درحال پیشرفت است، آنها نیز در برابر قوای اعزامی سقوی به جنگ پرداختند. دراثنای جنگ محمدصدیق خان را حامیانش بر چارپائی بطرف سهاک بردند و در قلعه عصمت الله خان به تداوی او پرداختند و دراین جنگ تعدادی از قوای سقوی اسیر شدند. این شکست را محمدصدیق خان به کابل اطلاع داد و حبیب الله خودش با یک تعداد عساکر تازه نفس از کابل به التمور رسید و ازآنجا بطرف بلندی های کوتل تیره رفت، اما طی یک مقابله مختصر با شکست مواجه شد و خودش دوباره به کابل برگشت و به عساکر خود امر مقاومت را در بربر قوای قومی داد.
درحالیکه مردم در گردیز ازاین موفقیت شادمان و خوشحال بودند، این سؤال مطرح بود که آیا با استفاده از این موفقیت حمله به کابل را شروع کنند و یا اولتر باید به موضوع محمدصدیق خان که در سهاک و تحت حمایت مردم سهاک و سلیمان خیل قرار داشت، رسیدگی شود. شاه ولی خان در گردیز سران اقوام منگل، طوطاخیل، احمدزائی و گردیزی را در یک جرگه فرا خواند و فیصله شد که یک وفدی را به سهاک بفرستند. وفد به آنجا رفت و برگشت و طرف از تسلیمی محمدصدیق خودداری کرد. بتاریخ 25 جوزا جرگه حمله برسهاک را تصمیم گرفت و جنگ آغاز شد و بعد چند ساعت معلوم شد که مردان جنگی احمدزائی، منگل و طوطاخیل بر اقوام سهاک درحال غبله استند، اما اطلاع رسید که قوای سقوی به حمایت سهاک داخل میدان خواهند شد.
شاه ولی خان مسئولیت جنگ گردیز را بدوش غوث الدین خان می اندازد و می نویسد که: غوث الدین خان بدون مشوره با من نامه ای به عصمت الله خان نوشته و از او خواسته بود تا محمدصدیق خان را به او تسلیم نماید، مگرعصمت الله خان نپذیرفت و گفت: ما او را از سهاک بیرون می کنیم، اما برطبق عنعنه افغانی او را به دشمن تسلیم نمی داریم. غوث الدین خان با عبدالغنی خان قوای قومی احمدزائی و گردیزی را بسیج کردند و مردم سهاک را به جنگ تهدید نمودند. این وضع منجر به جنگ بین اقوام فوق الذکر گردید که درنتیجه عصمت الله خان اسیرشد.
این جنگ از تاریخ 27 جوزا آغاز و تا 4 سرطان 1308دوام کرد. اگرچه در ابتداء جنگ به نفع قوای منگل، طوطاخیل، احمدزائی وگردیزی ها پیش رفت، اما دفعتاً اوضاع برهم خورد؛ از یکطرف بین قوای قومی فوق الذکر بی اتفاق پیدا شد و جنگ بین شان درگرفت و نیز قوای گردیزی با کمبود شدید کارتوس و جبه خانه دچار گردیدند، ازطرف دیگر قوای سقوی به کمک مردم سهاک رسیدند. دراین جنگ مردم جدران، منگل و طوطاخیل تلفات زیاد دادند و هرچند کوشش شد تا قوای قومی دوباره بسیج شوند، اینکار نتیجه نداد و آنها در حوالی صبح 4 جوزا میدان جنگ را رها کرده به ترک شهر گردیز پرداختند، طوریکه شهر گردیز تا حوالی ظهر خالی از سکنه گردید و قوای سلیمان خیل از قفا و دریخیل از کوه ها برای قافلۀ آوارگان گردیزی فیر میکردند. شاه ولی خان نیزمجبوربه ترک گردیز شد و خود را با مشکلات زیاد به سجنک نزد محمد نادرخان رسانید و رویداد را به او شرح داد. سپس هردو به دلیل خطرات احتمالی به این نظر شدند که سجنک را به عزم جاجی ترک نمایند. دوبرادر با تعدادی دیگر از جمله الله نوازخان راه باریک پر از جنگل را در تاریکی شب با مشکلات زیاد طی کردند و حوالی ظهر به علی خیل جاجی رسیدند، جائیکه شاه محمود خان درآنجا مصروف تدارک قواء برای جنگ گردیز بود. اما شکست گردیز نه تنها سه برادر را دچار نگرانی از آینده ساخته بود، بلکه به این فکر بودند که با مردم جاجی - اکثرغریبکار و نسبتاً نادار چگونه میتوانند به فتح کابل و شکست قوای سقوی نایل آیند؟ (دربارۀ تفصیل مزید در این جنگ دیده شود: کتاب "بحران و نجات"، صفحه224 - 229؛ کتاب "یادداشت های من"، صفحه73 - 80)
تلاشهای ناکام محمدهاشم خان در مشرقی:
طوریکه قبلاً بیان شد، محمدنادرخان در پشاور تصمیم گرفت که خودش و شاه ولی خان به جنوبی بروند و محمدهاشم خان به مشرقی و از دو سمت فعالیت های خویش را برای حمله به کابل و سقوط حکومت سقوی آغاز نمایند. اینکه تا وصول قوای وزیری و محسود از آنطرف سرحد در اواسط ماه سنبله محمدنادرخان و دو برادرش شاه ولی خان و شاه محمود با چه موانع و مشکلات و نیز شکست ها مواجه شدند، فوقاً ذکر گردید، اما وضع در مشرقی نیز پیچیده تر از جنوبی بود.
محمدهاشم خان وقتی بتاریخ 16حمل 1308 (6 مارچ 1929) از پشاوربصوب مشرقی حرکت کرد، در سرحد تورخم اقوام مومند (مهمند) از وی پذیرائی کردند و محمد گل خان مومند با او پیوست. از آنجا به لعل پور، باسول، غنی خیل و دیگر محلات رفته و در ضمن با اقوام شینوار ملاقات کرده خود را به هده رسانید، جائیکه یک جرگه قومی دائرشد. جرگه با تصویب یک قطعنامه 9 فقره ای مبنی براتحاد و همکاری اقوام و موازی با فعالیت های سمت جنوبی در جهت براندازی حکومت سقوی تحت نظر و هدایت محمدهاشم خان موافقت نمود. محمدهاشم خان از هده به جلال آباد و سپس بطرف چهار باغ حرکت کرد. دراین موقع اقوام شینواربه دلیل آنکه آنها در جرگه هده حاضر نبودند، عدم رضایت خود را از مصوبۀ آنجا ابراز داشتند و اقوام خوگیانی نیز به مخالفت پرداختند. با وجود این اختلافات یک هیئت بریاست محمدگل خان مومند برطبق فیصله هده به سمت جنوبی اعزام شد تا وحدت عمل و همکاری آنها را در عملیات ضد سقوی باهم انسجام دهند.
هنوز هیئت درجنوبی بود که خبر عقب نشینی قوای امانی از غزنی به طرف مقر و سپس خبر خروج شاه امان الله از کشور به همه جا رسید. با این رویداد اقوام مشرقی که در برابر امان الله خان شورش کرده و یکی ازعوامل سقوط سلطنت او را بار آورده بودند و درنتیجه حبیب الله درکابل بقدرت رسید، متوجه اشتباه خود شدند وبا گذشت هر روز برتعداد کسانیکه دوباره از امان الله خان حمایت میکردند، رو به افزایش گذاشت و این وضع از یکطرف اختلافات قومی را در سه جناح محسوس ساخت: عده ای به حمایت از محمدنادرخان با محمدهاشم خان همکار شدند، عده ای هنوزهم به فکر برگشت دوباره امان الله خان و یا یکی از اعضای خانواده امیرحبیب الله خان به حیث وارثان حقیقی سلطنت به فعالیت آغازکردند و تعدادی هم زیر تبلیغ حکومت سقوی برای بقای آن دست بکار شدند. این اختلافات موجب شد تا فعالیت ها در سمت مشرقی مواجه با مشکلات عدیده شود و محمدهاشم خان را در موقف دشوار قرار دهد.
بعد ازآنکه وفد اعزامی از جنوبی برگشت، پلان حمله به کابل رویدست گرفته شد و لشکرخوگیانی با تفاهم مردم جگدلک، حصارک، تیزین و چکری یکجا در حواشی منارچکری در برابر قوای سقوی به جنگ پرداختند. چهار روزمقاومت درآن حواشی دوام کرد؛ نخست قوای قومی تا حوالی کوه های بینی حصار پیشرفت کردند، اما جبهه سقوی به تقویه قوای خود پرداخت و حتی حبیب الله شخصاً درآنجا حضوریافت. درنتیجه این جنگ به نفع قوای سقوی تمام شد وتعدادی ازعساکر قومی به دلیل کمبود تجهیزات میدان جنگ را ترک کردند و به خانه های خود رفتند و قوای مقاومت قومی ازهم پاشید. با این ترتیب بعد از این شکست برای محمدهاشم خان نیز راه دیگرباقی نماند و ناگزیر به ترک مشرقی گردید و به پشاور برگشت و ازآنجا بصوب قندهار رفت.
ازوضع مشرفی و فعالیت های محمدهاشم خان درآنجا درکتاب "بحران و نجات" با حاشیه پردازی های زیاد ذکر شده که بطور ضمنی از این شکست نیز یادآوری گردیده است (صفحه 244 - 251)؛ در کتاب "یادداشت های من" نیز به همین ترتیب ازاین موضوع مطلبی چندان مهم به نظر نمیرسد، اما در کتاب "نادرافغان" تحت عنوان"عزیمت سردارمحمدهاشم خان نائب سالار بطرف قندهار" به هماین شیوه عبارت پردازی گردیده که متن آن چنین است: «چون قوای سمت مشرقی بنابرالقای جوش و خروش حضرت عالی محمدهاشم خان نائب سالار طاقت نفری سقوی را طاق و ازهرطرف تضییق و فشارهای مستتقیم و غیرمستقیم آنها، تکالیف مالایطاق را بروشان عائد کرده بودند، حتی راه عبور و مرور و نفوذ سقویها را طوری تسدید و تحکیم کرده بودند که از بدو استیلای دزدان بر مرکز افغانستان و دگر نقاط مهمۀ آن الی الان سقویها را اینقدر مجال هم نداده بودند که سرحد مشرقی خود را از بتخاک که به شش کروهی کابل واقع است، پیشتر ببرند، بلکه در محاربۀ مشهور چکری یک حصۀ ازقوای منتظم مشرقی الی منارچکری که به سه کروهی کابل افتاده هم خود را رسانیده ارگ را بحالت محاصره آورده بودند. ازاین جهت سقو بچه دراوایل ماه میزان به تحریک چند نفر سقویهای مشرقی که از حکومت امانی بعذاب بودند و در جوش مخالفت امانی از تمام منسوبین او رَم مینمودند و بچۀ سقو به رشوت و تطمیع، آنها را طرفدار خود کرده بود و ازطرف عامۀ اهالی مشرقی بجرم طرفداری بچۀ سقو احوال آنها از بد، بدتر شده میرفت، عزم تسخیر مشرقی را به یک پیمانۀ وسیع کرده هرقدر نفروعسکر و افسری که دردست داشت، همه آنرا تحت ادارۀ برادرش حمیدالله ودگر دزدان خونخواربصورت ناگهانی برفتار جبری ذریعۀ موترهای تیزرفتار و لاری و گادی وغیره سوق داد.»
«درین اثنا که نائب سالارصاحب در صدد تجمع قوای قومی از نفری خوگیانی و شنوار و افریدی و مهمند حتی کنرها و نورستان و سرخرود و لغمان بود و درنظر داشت که اولاً راه سقویها را از حدود جگدلک و گندمگ قطع و باز یک حملۀ شدیدی را ازچارطرف برآنها اجراء کند، از باعث اختلاف قومی که زیاد حصۀ آن در دور جنبۀ خوگیانی پیدا شده بود، سقویها با یک جنبۀ خوگیانی متفق شده و بقوت قومی یک تشتت و انقلاب را در اقوام آنجا پیدا کردند. ازین پیشرفت سقویها آن قوۀ جزویۀ قومی را که سردار محمدهاشم خان نائب سالار الان برای حمله کابل ترتیب داده بود، پراگنده و سقویها بطرف جلال آباد تعرض نمودند. بنابرین مسموم شدن بعضی حصص خوگیانی و پیداشدن نفاق در اقوام و پیشرفت سقویها، سردار محمدهاشم خان و محمدگل خان مصلحت دیدند که خود را مؤقتاً از مشرقی کنار و برای مجاهدات شان یک راه بهتری را اختیار و از یک منطقۀ دیگری داخل کار شوند. در اول میخواستند که از راه سفید کوه خودها را به لشکر مهمند و یا قوای افریدی ملحق نمایند که تماماً به امر اوشان جهت مقابله با قوای سقوی حاضر و منتظر امر سردارمحمدهاشم خان بودند، لیکن بواسطۀ موانع و توجیه مشکلاتیکه ذکرآن بطوالت می انجامد، برفتن مهمند و افریدی موفق نشدند. لذا سردار محمدهاشم خان بنابر اطلاعیۀ اخیری که از سردار سپهسالار نسبت بقندهار گرفته بودند، عازم اصلاحات آنجا شدند وآقای محمدگل خان مستقیماً به جاجی بحضورسپهسالارغازی حاضرشده درحملۀ مرتبه به کابل اشتراک ورزیدند.»(کتاب: "نادر افغان"، صفحه 545 - 547)
به این سؤال که چرا محمدهاشم خان و محمدگل خان به ادامه مبارزه از سمت مشرقی دست کشیدند و هاشم خان بطرف پشاور و محمدگل خان بطرف جاجی رفتند، نویسنده کتاب "نادرافغان" به دلیل "طوالت کلام" از دادن جواب خودداری میکند، ولی جواب این سؤال را میتوان از شرحی که سیدال یوسفزی(سیدقاسم رشتیا) - نویسنده کتاب "نادرچگونه به پادشاهی رسید؟" دریافت. او می نویسد: «به شهادت اسنادمحرمانه دولت برتانیه، اولین شرطیکه مردم مهمند درجرگه "لال پور" به هاشم پیش نمودند، آن بود که باید مساعی او و برادرانش اعادۀ پادشاهی امان الله خان باشد و الا آنها برای همکاری با ایشان آماده نخواهند بود که دراین نظریه نمایندگان هردو قبیله "بابری" و "حواجی" هردو متفق الرأی بودند و طبیعی است که ازهمین وقت و درهمینجا چانس کامیابی هاشم روبه ضعف گذاشت و زمانیکه به شنواری ها رو آورد، آنها نیز در جرگه "اچین" برخلاف انتظار عین شرط را تکرار نمودند که این تغییر عقیدۀ قبایل در راپور رسمی 14 مارچ 1929 چیف کمشنر صوبه سرحد که به حکومت مرکزی هند فرستاده وامروز جزء آرشیف ملی هند است، به وضوح منعکس میباشد.»
نویسنده کتاب می افزاید: «بلی! این تغییرنظر قبایل آنهم در چنین فرصت کوتاه اگرچه بظاهر یک امر عجیب وغیرعادی معلوم میشود، لیکن حقیقت اینست که چون از اول هم مردمان قبایل از روی سادگی و بی خبری تحت تأثیرعلمای سوء، ملک ها و خوانین و سرداران فاسد و وابسته استعمار خارجی که در راس آنها شرارت پیشگان نامی از قبیل لارنس یا پیر کرم شاه و عبدالواحد شنواری یا "مستر وید" و سردارمحمدعمر پسر محمد ایوب خان و امثال آنها قرار داشتند، واقع شده بودند. اکنون همین که این مبلغین و تأثیرات شوم آنها از صحنه خارج گردیدند، افراد معصوم قبایل با مشاهده نتایج اعمال خود که با رویکار آمدن حبیب الله کلکانی و دار و دسته او و حرکات و رفتار وحشیانه آنها خوبتر نمایان شد، متوجه حقیقت و فریب خوردن خود گردیده و این عکس العمل نورمال آنها همین طرفداری از امان الله خان بود، و چون حس کرده بودند که نادر و برادرانش بدون ارتباط با امان الله خان وارد صحنه گردیده اند، اشتباه آنها بیشتر شده بود.»
نویسنده کتاب علاوه میکند: «عجب تر اینکه همان ملک محمدعلم و ملک محمدافضل که چار ماه قبل بانی بغاوت شنوار بودند، اکنون هاشم را ناکام و مأیوس ازعلاقه خود بیرون کردند. چانس موفقیت هاشم باخوگیانی ها هم ازاین بهتر نبود، ولی چون منطقۀ آنها بکابل قریب بود، هاشم با قوای که جمع آوری کرده بود، خود را به هدف نزدیک می دید. لیکن همینکه قوای حبیب الله ازکابل حرکت کرد، ملک های خوگیانی او[هاشم خان] را ترک و به قوای غالب پیوستند و قوای هاشم مثل قوای والی علی احمد ازهم پاشید و خود او در ظرف کمتر از یکماه ازهمان راهیکه آمده بود، دوباره بخاک تحت ادارۀ انگلیس داخل شد، و گرچه خودش میخواست نزد برادران خود به سمت جنوبی برود، لیکن انگلیس ها وی را به کویته فرستادند که اینهم بطوریکه دیده خواهد شد، برطبق پیشبینی دوراندیشانه آنها [انگلیسها] بوده است، زیرا درماه های آینده مقارن حمله نادر به کابل، مردم اچکزائی علیه قوای حبیب الله قیام نموده، شهر قندهار را پس از چند روز محاصره از عبدالقدیر کوهستانی نائب الحکومه حبیب الله تسلیم گرفتند و بیرق امان الله خان را بر فراز کنگره شهر بلند کردند. دراینوقت انگلیسها هاشم را بدون معطلی بسرحد رسانیدند و او به کمک یک عده خوانین و تجار قندهار بصورت فوری خود را بحیث نماینده نادر به قندهار رسانیده با شایع کردن خبر فتح کابل، مهردل [جنرال سقوی] را به چال و فریب و وعده وزارت با خود به کابل آورد تا لااقل در عملیات نجات وطن که در حقیقت نجات از دست دزدان و تسلیم به وطن فروشان بود، بی سهم نمانده باشد.» (سیدال یوسفزی "سیدقاسم رشتیا": "نادر چگونه به پادشاهی رسید؟"، صفحه 70-72)
(ادامه دارد)