نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 11 جولای 2022

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار11 جولای 2022

(بخش شصت و پنجم)

2 - گزارش مختصراز لابلای کتاب خاطرات جرنیل وزیری:

کتاب "دافغانستان دخپلواکی اونجات تاریخ" مجموعۀ ازخاطرات جرنیل یارمحمدخان وزیری است که بعد ازگذشت 70سال به نشر رسیده و پرده از روی حقایق وقایع تاریخی فتح کابل و سقوط حکومت سقوی برمیدارد و مطالب جدیدی را درآن باره بیان میکند که تا قبل ازآن با روحیه دیگر اشاعه و شرح و بسط یافته بود. با انصراف از ذکرجزئیات موضوع، دراینجا فقط به ذکر اهم نکات مندرج این کتاب به مقصد روشن شدن حقایق تاریخی پرداخته میشود:

جرنیل وزیری می نویسد: «روزیکه ازعلی خیل بطرف دوبندی - لوگر حرکت میکردیم [5 میزان 1308]، اگرچه تعداد کمی اسپ با خود داشتیم، بربالای آنها توپها ودیگرجبه خانه خویش را که از اورگون وخوست ازقوای حبیب الله بدست آورده بودیم و هم غندمشر نورمحمدخان گردیزی دراختیار ما قرار داده بود، بار کرده و لشکر با سلاح دست داشته خود [درحالیکه محمدنادرخان و شاه محمود خان برای خداحافظی حاضر بودند] روانه شدیم. لشکرمنگل وجاجی که تعداد شان به 150 نفر میرسید، با تفنگ های خویش با ما همراه شدند؛ آنها نه ماشیندارداشتند ونه توپهای6 پن و9 پن. حاجی صاحب نواب خان کاکا و مولوی صاحب الله نوازخان ملتانی که نه تفنگ و نه قطارکارتوس برشانه ها داشتند، به اساس سفارش سپهسالار صاحب با ما همسفر شدند. درطول سفر به حیث مهمان معزز ما با کمال احترام وعزت در خدمت شان بودیم..... وقتی به دوبندی رسیدیم شاه ولی خان با لباس جاجی از ما صمیمانه استقبال کرد. دراین موقع لشکرما با ابراز شادمانی به فیر تفنگ پرداختند. شاه ولی خان گفت که باید ازمصرف بیجای کارتوس جلوگیری کرد و اما من برایش گفتم که این گلوله ها را رزمندگان ما برای فتح کابل به قیمت خونهای خود بدست آورده اند؛ امروز نه من و نه هیچکس دیگرحق دارد که به لشکر وزیر و میسود بگوید ازفیرتفنگ خودداری نمایند...این رزمندگان با تفنگ بزرگ شده اند و با آن می میرند...لشکر درهمواریهای خاکی دوبندی خیمه های خود را برافراشتند و به تهیه غذای معمول جنگی"کاکونه" پرداختند. شب را همه به پهره ونظم کامل درآنجا سپری کردیم، درحالیکه الله نوازخان وحاجی نواب خان برای گذشتاندن شب با کرنیل شاه ولی به اقامتگاه او رفتند.(شرح مزید: صفحه 268 - 272)

فردا کرنیل شاه ولی خان وهمه باهم فیصله کردیم که از راه کوتل "شترگردن" بطرف "خوشی" حرکت کنیم. شاه ولی خان گفت که: به تعداد ده هزار ازطرفداران سقوی درگردیزو ده هزار درکاریز درویش و 50 هزاردیگر مجهز با سلاح درحواشی کابل در برابر ما قرار دارند...من برایش اطمینان دادم که ان شاءالله طوریکه درجنگ های اورگون و خوست وچمکنی آنها را شکست دادیم و بزرگان شما حاضر وشاهد آن بودند، بازهم اینکار را خواهیم کرد. همان بود که براه افتادیم و شام 6 میزان درحواشی خوشی رسیدیم و لشکر باردیگر دردشت بیرون شهراطراق کرد.

هنگام رسیدن به خوشی لشکر قومی همراه با شاه ولی خان در حدود 400 نفر بودند که به مقایسه لشکر ما یک فیصدی کم را تشکیل میدادند. در حواشی "خوشی" من به لشکر همراه خود هدایت دادم که هیچکس حق ندارد بدون اجازه بزرگان از محل معین به جایی دیگر برود و با مردم محل به تماس شود. لشکرمنگل و جدران با ما ماندند و شاه ولیخان با قوای همراه خود به شهرخوشی رفتند و مهمان مردمان آنجا بوده شب را نیزبا آنها گذشتاندند. ما دو روز و دو شب در خوشی ماندیم و نقشه جنگی خود را طرح کردیم. بتاریخ 8 میزان طبق پلان فیصله شد که به "تنگی واغجان" حمله را آغاز کنیم. من با 1200 نفرازهمراهان خود حوالی ساعت پنج بجه بطرف تنگی حرکت کردیم و باقی لشکر را به حال آماده باش درخوشی گذاشتیم. قوای سقوی در تنگی تحت قیادت سپهسالارپردل خان وجرنیل محمدعمرخان ناصری استحکام و سنگر گرفته بودند. بروز 9 میزان صبح وقت جنگ و تعرض را آغاز کردیم و از طرف مخالفان با فیر توپ و باران گلوله مواجه شدیم، اما رزمندگان ما کوشیدند تا خود را به سنگرهای آنان نزدیک سازند و تا حوالی چاشت قوای دشمن از سنگرهای خود به جنگ ادامه دادند و جنگ قدم بقدم درنزدیکی سنگرهای شان شکل جنگ تن به تن را به خود گرفت و اما ساعتی بعد قوای حبیب الله پس از تلفات سنگین به شکست مواجه شدند و راه فرار را در پیش گرفتند. دراین جنگ بیست تن ازجوانان ما شهید شدند، درحالیکه تعداد تلفات مخالفان زیاد بود و تعداد500 نفرهم دراسارت ما درآمدند. پس ازغلبه برتنگی، قوای ما بطرف زرغون شهرحرکت کرد وبه متباقی لشکردر خوشی هدایت داده شد تاهرچه زودتر بطرف زرغون شهر روانه شوند.(شرح مزید: صفحه272-281)

جرنیل یارمحمد خان وزیری اعتراف میکند که پس از فتح تنگی برطبق فیصله بزرگان همه قوا را بطرف زرغون شهر حرکت دادیم و برای حفظ تنگی به دلیل کمی قوای خود هیچ قوتی را مستقر نساختیم. ما حوالی شام به زرغون شهر رسیدیم و متعاقباً متباقی لشکر از خوشی نیز به آنجا مواصلت کردند. شاه ولی خان از رسیدن به رزغون شهر آنقدر خوشحال بود و چند بار گفت که گمان نمیکرد با قوای خود بتواند به این شهر برسد. با وجود استقبال گرم و مهمان نوازی مردم آنجا، به لشکر خود هدایت دادم که از رفتن به مهمانی ها و اشتراک به آن جداً خودداری نمایند، زیرا درصورت یک حمله غیرمترقبه دشمن، جمع آوری فوری لشکربه میدان محاربه کار دشوارمیباشد. شب که فردای آن 10 میزان 1308 بود، آواز فیر توپها از دور شنیده می شد و همه گمان میکردند که قوای سقوی از گردیز بدانسو آمده و جنگی سخت در راه خواهد بود. در همان شب سرد در حالیکه شاه ولی خان با همراهان خود در منازل زرغون شهر مهمان و شب درآنجا اقامت داشتند، لشکر ما شب را در سرما در دشت سپری کرده و آماده هرنوع حمله احتمالی قوای دشمن بودند. همان بود که شاه ولی خان با چند نفر همراهان خود ازجمله عبدالغنی خان گردیزی، الله نوازخان، حاجی صاحب نواب خان، ملک جانخان جاجی و یکی دونفر دیگر سواربراسپ ها به محل اقامت لشکرآمدند و وقتی ترتیبات عسکری ما را مشاهده نمودند، به اصطلاح "هک و پک" ماندند. شاه ولی خان از فیرهای چند ساعت قبل که از سمت محمد آغه صورت گرفت، یاد کرد و با ناراحتی گفت که قوای سقوی تنگی واغجان را دوباره اشغال نموده و آنها میخواهند با اعزام قوا ازگردیز و دیگرجاها، قوای ما را از چندطرف زیرمحاصره قراردهند. برایش گفتم که لشکر ما درحال آماده باش بوده و حاضر به مقابله هستند. در این اثنا عبدالغنی خان و شاه ولی خان خواستند مسئولیت سقوط تنگی را بدوش قوای ما بیندازند و دراین موقع حساس قریب بود بین ما دو دستگی بوجود آید. من به جواب شان گفتم که لشکر ما صرف به هدف نجات افغانستان آمده و نه از کسی پول دریافت داشته و نه نوکر کسی است. ما به قیمت جان جوانان خود تنگی را از قوای پردل و محمدعمرخان ناصری گرفتیم، اما شما چرا آنرا محافظت نکردید و حالا وظیفه شماست که بروید و تنگی را دوباره اشغال کنید. دراینجا واضح شد که شاه ولی خان و همراهان نزدیکش میخواستند نقش قیادت لشکر ما را بدوش خود بگیرند و فتح کابل را بعداً به نام خود ختم نمایند. من برای شان گفتم: این ما بودیم که درجنگ استقلال پنجاه و پنج چونی دشمن را گرفتیم و از سپهسالار محمدنادرخان خواستیم تا به چونی قدم بگذارد و فتح جنگ به نام او یاد گردد، ولی این بار بزرگان ما نمیخواهند که عین اشتباه را تکرار نمایند. جرنیل وزیری دراینجا اشاره به ترکیب لشکر قومی کرده می افزاید که تعداد لشکر وزیرومیسود به4500 نفربرعلاوۀ300 نفرازاقوام تنی وغیره تحت قیادت من بودند، درحالیکه لشکر قومی همراه با شاه ولیخان جمعاً به کمتر از 850 نفر میرسیدند: ازجمله 70 نفراز قوم منگل، 80 نفر از قوم جدران به قیادت زمرک خان، 400 نفر از قوم جاجی و 300 نفر از اقوام سلیمان خیل، موسی خیل و دیگران که بعد از تصرف تنگی با ما در زرغون شهر یکجا بودند وهمه معترف به این نظر شدند که تنگی بوسیلۀ قوای تحت قیادت من باراول اشغال گردید. (شرح مزید: صفحه281-293)

سقوط تنگی واغجان بدست قوای سقوی موجب خُلق تنگی بعضی ها شد و درنتیجه همه فیصله کردند که اشغال دوباره تنگی وظیفۀ لشکر وزیر و میسود میباشد، چون تعدداد شان زیاد است و نیز برعلاوه تجارب جنگی، لشکر شان در حال آماده باش قرار دارند، درحالیکه تجمع قوای معیتی شاه ولی خان به دلیل پراگندگی در وقت کم مشکل بود. طبق همین فیصله بزرگان، به "دهل نوازها" هدایت نواختن داده شد و چنانکه معمول بود همه به سرعت آماده رفتن به جنگ شدند و برای شان گفتم که تنگی راه ورود به کابل است ونجات وطن از دست سقویها و اعاده تاج و تخت به مالک اصلی و وارث مستحق آن اعلیحضرت غازی امان الله خان فقط از طریق فتح مجدد همین راه میسر است، لذا باید آماده حمله بود. همه به یک صدا موافقت کردند. من وظیفه سرپرستی وآماده گی یک قسمت دیگر لشکر در زرغون شهر را به عهده چند نفر از بزرگان خود گذاشته، به معیت دوهزار رزمنده خویش بسوی محمدآغه حرکت کردیم. با نزدیک شدن به محمدآغه توپ های دشمن به آتشباری آغاز نمودند. اگر کسی دیگری درراس قوا با چنین وضع مواجه می شد، به یقین تحمل نتوانسته از میدان فرار میکرد[این اشراه به شاه ولی خان بود که در گردیز با چنان حالت گرفتار شده بود]. فاصله بین قوای ما و سنگرهای دشمن چهار تا پنجصد قدم بیش نبود. من امر حمله را در تاریکی صبح مورخ 11 میزان 1308 ازسه جانب برقوای دشمن صادرکردم. جنگ آغاز شد و اما قوای دشمن به شدت به مقاومت پرداختند. قوای آنها در بلندی های تنگی موقعیت داشتند و ما در ساحات هموار در سنگرهای خود جاگرفته بودیم. با طلوع آفتاب لشکر ما آهسته آهسته از سنگرها بیرون شدند، زیرا دوام جنگ از سنگرها نسبت مشکلات موقعیت به نفع ما نبود. لشکر ما از سه جانب قدم بقدم بسوی سنگرهای قوای دشمن نزدیک می شدند و تصادف که یکی از مرمی های توپ ما به جبه خانه دشمن اصابت کرد و مرمی دوم توپ ما در نزدیکی اسپ حبیب الله که خود در میدان جنگ آمده بود، منفجر شد حبیب الله میدان جنگ را ترک کرد. با این رویداد روحیه قوای دشمن برهم خورد و فیر توپ و ماشیندارهای دشمن خاموش گردیدند. دراین اثنا به دهلچی ها اشاره شد که دهل را بشکل خاصه برای تعقیب دشمن بنوازند. لشکرما از سه طرف درتعقیب قوای فراری دشمن تا محمدآغه پرداختند. لشکر دیگر ما درعین زمان برقوای سقوی درمحمدآغه نیز برقوای دشمن غلبه یافتند و در حدود سه صد نفر را اسیرگرفتند که یکی از آنها غندمشرعبدالغیاث خان قومندان دشمن بود که درجنگ اورگون نیزبدست ما اسیرشده و بعد از تسلیمی قلعه نظامی اورگون او را سلامت به محل مطلوبش رسانیدیم و چون یکبار او را عفو کرده بودیم، بار دوم وقتی اسیر شد، او را به زرغون شهر فرستادیم که درآنجا او را اعدام کردند[البته به امرالله نوازخان به اعتراف خودش].

من یک روز دیگر در محمد آغه ماندم و منتظر حمله مجدد قوای سقوی بودم، اما بروز 12 میزان وقتی متیقن شدم که دیگر حمله براه نمیباشد، از محمدآغنه بسوی تنگی واغجان حرکت کردم و پس از ازآن تا سپیده دم صبح 11 میزان حتی یک گلوله برما فیرنشد. دراین موقع دو نفر جنرالان سقوی در کاریز درویش یکی پردل خان به کابل رفته بود و دیگر محمدعمر خان ناصری که قومندانی قوا را بدوش داشت، از ادامه جنگ منصرف شده و برای نجات جان خود روبه فرار گذاشته بود. و با این ترتیب راه ما بسوی کابل باز گردید.(شرح مزید: صفحه293 - 301)

جرنیل وزیری می نویسد: پس ازشکست قوای حبیب الله و رفقایش برای باردوم از تنگی به زرغون شهر رسیدیم و درهمان روزحوالی چاشت محمدگل خان مومند یکه و تنها به زرغون شهر رسید و با لشکرناجی همراه گردید وهمان روزهمه باهم فیصله کردیم که باید هرچه زودتر تمام رزمندگان قومی را برای فتح کابل بدانسو سوق دهیم. دراین موقع سپهسالار پردل خان برای تدارک قوای جدید به سمت شمالی رفته بود و محمدعمر خان ناصری"سورجرنیل" تغییر موقف داده و همکاری خود را به شاه شاه ولی خان ابلاغ کرده بود که من ازآن خبر نداشتم. حرکت از زرغون شهر بسوی کابل بساعت 2 بجه بعدازظهرآغاز گردید و فیصله شد که محمدگل خان مومند با قوای کوچی های احمدزی و دیگر احمد زائی ها از راه موسهی لوگر بسوی کابل حرکت کند و ما از طریق چهار آسیاب بطرف کابل روانه شویم. دراین وقت سردار شاه ولی خان مهمان جرنیل غلام حیدرخان بود و صبحانه را با او نوش جان میکرد.

بروز14 میزان 1308 من با رزمندگان خود از راه چهار آسیاب عازم هندکی[چهلستون] شدیم و بدون وقفه به جنگ آغازکردیم. طرفداران حبیب الله نیزبه جنگ با ما پرداختند وتوانستیم چهارسنگرآنها را تصرف نمائیم. مشکل درآن بود که آنها ازسنگرهای مستحکم خود دفاع میکردند و ما مجبور به تعرض برآنها بودیم، اما با آنهم اهسته آهسته روحیه مقاومت آنها ضعیف شده واز سنگرهای خود به عقب میرفتند. در روز دوم یعنی 15 میزان تمام روز و شب را در جنگ با قوای مقابل گذشتادیم و از هردوطرف فیرهای توپ و تفنگ جریان داشت. شاه ولی خان در چهلستون به تدویر دربار پرداخته بود و سپهسالارمحمدنادرخان درعلی خیل جاجی انتظار خبر ظفر و شکست ما را می کشید و تاهمین وقت که ما تا کابل رسیده بودیم، محمدنادرخان و برادرانش حتی یک افغانی بما نداده بودند و در هندکی شخصاً مبلغ500 افغانی را برای خرید آب آشامیدنی، نان و توت خشک از بازار للندر پرداخت کردم و آنرا به شکل جیره بین لشکر تقسیم نمودم. درهمین شب و روزافتخار بزرگ برای لشکرما بلند شدن بر فراز کوه آسمائی و کاسه برج درکوه شیردروازه و نیزرسیدن قوا ازطرف بینی حصاربه قیادت محمدگل خان مومند بود که تا آنوقت آن جا ها در تصرف قوای دشمن قرارداشتند و آنها ازسنگرهای مستحکم خویش درتپه مرنجان بر قوای ما با فیرتوپ مقاومت میکردند. جنگ از هردوسو در حواشی شهربه شدت درجریان بود که دراین موقع کرنیل صاحب سردار شاه ولی خان به همراهی بزرگان اقوام منگل(زلمی خان)، جدران(زمرک خان)، جاجی(ملک جانخان) سوار براسپها ازچهلستون بسوی ما آمدند و بعد احوال پرسی گفتند که: معلوم میشود جبه خانه شما رو به اتمام است و دشمن نیز مقاومت میکند، نشود که خدا ناخواسته مواجه به شکست شوید. این گفتار او در همچو موقع حساس بجای تحسین از مقاومت ما، در واقع تلقین مایوسی را افاده میکرد، برمن سخت گران تمام شد، اما این احساس درونی خود کرنیل صاحب بود که مبادا فتح از دست برود و توقعات او برآورده نشود. او درضمن از قول محمدعمرخان سورجرنیل که خصوصی پیوستن خود را به او اعلام کرده بود و من تا آنوقت ازآن اطلاع نداشتم، علاوه کرد که برطبق اطلاع سورجرنیل قوای سقوی از اورگون، خوست، چمکنی، تنگی و محمدآغه همه یکجا به مقابل لشکر وزیر و میسود در کابل جمع شده و به مقاومت و جنگ خواهند پرداخت. دراین اثنا غندمشرعبدالله خان احمدزی وزیری که شخص بسیار حاضرجواب بود، به مقابل کرنیل صاحب شاه ولی خان ایستاد و برایش گفت: ما موسپیدان و جوانان وزیر و میسود اینجا آمده ایم، همانطوریکه اعلیحضرت غازی امان الله خان از همین برج های بلند آواز جهاد استقلال افغانستان را در سه جبهه جنگ اعلان کرد، من هم درهمین جا توصیۀ آن قهرمان استقلال را پیش چشمان خود می بینم و همین دیوارها و برجها برمن نهیب میزنند که ای جوانان و موسپیدان وزیر و میسود مثل "وانه" که در جنگ استقلال خونهای خود را ریختاندید، امروز نیز وقت آن فرا رسیده است و شکست برای جوانان و موسپیدان وزیر و میسود دراینجا ننگ و بیغیرتی بزرگ است و ما حاضریم جانهای خود را پارچه پارچه کنیم و اما نمی خواهیم این طعنه به روی فرزندان ما برای همیشه باقی بماند.

درهمین روز سردار صاحب شاه ولی خان دوباره به قصرچهلستون روانه شدند و من درهمان وقت سران لشکر و بزرگان را برای مشوره جمع کردم و همه به اتفاق نظر فیصله نمودیم که همین امشب قبل از آنکه طرفداران حبیب الله از مشرقی، جنوبی، قندهار و شمالی به کابل برسند، باید به شدت جنگ بیفزائیم. همان بود که لشکر ما با بزرگان خود دوباره به سنگرهای خود رفتند و آمادۀ اعلام آغاز جنگ ازطرف من و دیگربزرگان اقوام بودند. بعد ازادای نماز خفتن به دهلچی ها هدایت نواختن آغاز جنگ و حمله را دادم و جنگ به شدت تمام تا حوالی ساعت هفت صبح دوام کرد و قوای ما از سنگرهای خود بسوی دروازه لاهوری، بالاحصار، بالاکوه و درخت شنگ بطرف شهر کابل به تهاجم پرداختند و قوای حبیب الله را ازسنگرهای شان به فرار وشکست مجبورساختند. قوای ما قدم بقدم بسوی شهر نزدیک می شدند و حوالی ساعت ده بجه رزمندگان ما به جوار ارگ رسیدند و ارگ را در محاصره گرفتند. بعد از آن به رزمندگان خود هدایت دادم تا برای تأمین امنیت شهر و نمایندگی های سیاسی دولت های خارجی بپردازند.

بتاریخ 18 میزان سردارشاه ولی خان با همراهی دوستان خود و تعداد ازپهره داران جاجی و گردیزی براسپ ها سواراز چهلستون به شهر آمدند و برای ما فتح کابل را دادند و آنقدرخوشحال بودند از خوشی زیاد روی و ریش بزرگان ما را بوسیدند. درهمان ساعات یکنفر از پیش خدمت های ارگ دو فرزندخوردسال شاه ولی خان را هریک عبدالولی جان دوساله و برادر دیگرش را نزد پدرشان آورد که خوشی کرنیل صاحب صد چند گردید. مردم کابل با ما شناخت نداشتند و هم نمیدانستند که وزیر و میسود و سران شان کی ها هستند و به جهت استقال از فتح کابل تنها به این شعار اکتفاء میکردند که "زنده و پاینده باد فاتحان کابل" و در بعضی جا این آواز هم بلند بود که "زنده باد غازی امان الله خان". با رسیدن شاه ولی خان از چهلستون به کابل بزرگان و سرشناسان و سردارهای کابل از خانه های خود بیرون شده و به دور اسپ شاه ولی خان حلقه زده و قدم بقدم او را استقبال کردند و کسی متوجه پاهای آماسیده و سران برهنه ما نشدند که ما کی و چکاره هستم. درآنوقت یک بار دیگر برمن این احساس پیدا شد که اعلیحضرت غازی امان الله خان ازدست همین سرشناسان و سرداران مجبور شد تاج و تخت پدری خود را به یک دزد و قطاع الطریق واگذار شود و او بتواند تمام افغانستان را درقبضه خود درآورد. (برای شرح مزید: صفحه 301 - 314)

بروز 18 میزان سردارشاه محمودخان دریکی از سنگرها که من در آنجا حاضر بودم، براسپ سوار با یک تعداد پهره داران خود آمد و بعد از معرفی ابراز نگرانی کرد که قرار مسموع سپهسالار پردل خان با شش هزار سپاه به کوتل خیرخانه رسیده تا ارگ را از محاصره نجات دهد و نیز سیدحسین با قوای خود از مزار بسوی کابل حرکت کرده است. بجوابش گفتم: جرنیل صاحب شماغم نخورید، حبیب الله فعلاً در ارک تحت محاصره است، با وجود همه مشلات خدای پاک راه نصرت را باز میکند. درحضور شاه محمودخان به دهلچی های دستور دادم که دهل آغاز جنگ را بنوازند و بسرعت به تعداد 1500 نفر را آماده جنگ با سپاه پردل خان ساختم و همچنان با فیر توپ و ماشیندار فشار را بر محاصره ارگ بیشتر کردم. عاقبت معلوم نبود که چه میشود، بعضی ها فکر میکردند که شهر کابل در این جنگ غرقه درخون خواهد شد. قوای پردل خان در کوتل خیرخانه به جنگ آغاز کردند و ما یک دسته از قوای خویش را از سمت بی بی مهرو گماشتیم تا به قوای دشمن به مقابله بپردازند. جنگ شدت گرفت و به حواشی شهر رسید و آنها سعی داشتند تا ارگ را از محاصره خارج سازند. دراین اثنا سپهسالار پردل خان ازطرف یکی از قوای ما کشته شد[میگویند کسی ازعقب بر او فیرکرد] و با مرگ او نظم قوایش بسرعت ازهم پاشید و همه راه فرار را درپیش گرفتند. کسانیکه میگویند جنگ با پردل در شهرآراء واقع شده بود[اشاره به ادعای شاه ولی خان است] آنها از جنگ واقف نبوده و نه در جنگ اشتراک داشتند.

خبرکشته شدن پردل فوراً در شهر پیچید و کسانیکه با ما درجنگ اشتراک نکرده و مصروف دیدار با دوستان خود درشهر بودند، فوری خود را به محل جنگ رسانیده و حتی از دیدن ابهت جسد پردل با لباس سپهسالاری می ترسیدند. دراثر اصرار شاه ولی خان و شاه محمودخان که می گفتند برای ضعف روحیه وعبرت طرفداران حبیب الله باید جسد پردل خان را برای مدتی در چوک کابل آویزان کرد، موافقه کردیم. رزمندگان ما قوای فراری دشمن را تا قلعه مرادبیگ و حسین کوت تعقیب کردند و اما پس از دفع دشمن سعی ما بیشتر بر محاصره ارگ متمرکز گردید. بعد از مشوره با بزرگان ازجمله محمدگل خان مومند و زمرک خان جدران تصمیم گرفته شد که باید هرچه زودتر حمله برارگ را آغاز کرد. همان بود که صبح زود 20 میزان برطبق تصمیم مشترک بر ارگ حمله شروع شد و توپهای ما که در دامنه کوه های آسمائی و شیردروازه تعبیه شده بودند، با آنکه شاه ولی خان و شاه محمودخان به دلیل زندانی بودن خانواده های شان در ارگ موافق نبودند، به جانب ارگ شروع به انداخت کردند. تبادله فیرهای توپ از هردو طرف به شدت ادامه داشت، دفعتاً آواز مهیب انفجار از داخل ارگ شنیده و متعاقباً دود سیاه ازآنجا بلند شد. معلوم شد که یک ازگلوله های توپ به مخزن بزرگ جبه خانه ارگ اصابت نموده و آنرا منفجر کرده است. (شرح مزید: صفحه 314-323)

در همان شب 19 میزان حوالی ساعت 9 بجه بعد از نماز خفتن حضرت گل آغا مجددی [محمدصادق خان] برادرنورالمشایخ صاحب با دو نفر ملاها به معیت سردارعلیشاه خان با یک پیام شفاهی ازجانب حبیب الله بوسیلۀ موتر به محل اجتماع بزرگان قومی آمدند. مقصد از پیام اوهمانا طلب امن برای جان خود و اطرافیانش بود که میخواست ارگ را ترک کند، به شرطیکه او را بگذارند بجای امن برود. ما سران قوم به شمول شاه ولی خان وشاه محمودخان به تدویر جرگه پرداختیم و فیصله کردیم و به حضرت صاحب ابلاغ نمودیم که مختصر آن چنین بود: جنایاتی که حبیب الله در ظرف 9 ماه سلطنت خود مرتکب شده، به همه معلوم و آشکار است و ما مجبور شدیم تاج و تخت را بزور تفنگ از او پس بگیریم و به مالک و وارث اصلی آن بسپاریم. چطور امکان دارد که ما قاتل ملت را امن دهیم و بگذاریم فرار کند. حکم شریعت آن نیست که به قاتل ملت امان داد و دراین راه 210 نفر از رزمندگان ما جانهای خود را قربان کرده و 50 نفر معلول و زخمی شده اند. ما ارگ را بزور تفنگ اشغال خواهیم کرد و ترا با یارانت دست بسته خواهیم گرفت. از شما حضرت صاحب و همراهان می خواهیم شب با ما باشید تا فردا صبح حبیب الله را با زنجیر دست بسته دراینجا حاضر خواهیم کرد.

این نظر بزرگان قومی بود که ابراز گردید، و اما سردار شاه ولی خان درحضور بزرگان عاجزانه شروع به سخن کرد و مرامخاطب قرار داد که اگر شما به ارگ حمله کنید، خانواده ما در انجا زندانی هستند و حیات شان در خطر می افتد. در این موقع محمدگل خان مومند از بزرگان خواست به دلیل زندانی بدون خانواده باید حق تصمیم را به شاه ولی خان و شاه محمود خان داد و همه نظر او را پذیرفتند. آنها به جواب گفتند که: حبیب الله ملت را پارچه پارچه کرده و حالا امن میخواهد، ازطرف ما برایش امن داده میشود که با آل و عیال خود از راه شمالی ارگ به کوهدامن برود و در جبه خانه دست نزند. این جوابیه را همدست حضرت صاحب ارسال داشتیم و آنها بساعت ده بجه شب دوباره بطرف ارگ رفتند و ساعتی بعد اطلاع یافتیم که حبیب الله قبل از رسیدن این پیام با استفاده از فرصت از راه برج شمالی ارگ بطرف کوهدامن فرار کرده و ساعتی بعد رزمندگان ما به ارگ داخل شده و ارگ را تصرف کردند و همه زندانی ها را به شمول خانواده منسوب به محمدنادرخان و برادرانش از زندان آزادکردند و خانواده را به جای محفوظ انتقال دادند و با این ترتیب فتح ارگ درهمان شب صورت گرفت و مردم مظلوم افغانستان از شر و فساد حبیب الله و رفقایش آزاد گردیدند و رزمندگان ما که برای سرنگونی حکومت سقوی عهد بسته بودند، آنرا موفقانه ایفاء کردند. (شرح مزید: صفحه323 - 329)

(ادامه دارد)