نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 18 جولای 2022

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار18 جولای 2022

(بخش شصت و هفتم)

گزارشی از زبان رئیس ضبط احوالات سقوی دربارۀ سقوط کابل:

خواجه جان خان صاحبزاده که یکی ازمعاریف سرشناس پروان بود، چهارپسرداشت و همه به دلیل اقامت تبعیدی پدرشان در زمان امیرعبدالرحمن خان درپشاور، با تعلیم بار آمده و پس از برگشت به وطن درعصرسراجیه و امانی صاحب مقام در دولت گردیدند، اما به دلیل اختلاف نظربا اصلاحات امانی همه انها درردیف همکاران ومعتمدان خاص حبیب الله کلکانی قرارگرفتند و هریک به مقامهای ارشد وحساس سقوی مقررشدند، چنانچه برادر بزرگ عطالحق وزیرخارجه، برادر دومی نائب سالار محمدصدیق خان قوماندان عمومی قوای سقوی درسمت جنوبی، برادرسومی شیرجان خان به حیث وزیر دربار و در واقع صدراعظم و برادرچهارمی محمد کریم خسروی به حیث رئیس ضبط احوالات رژیم سقوی ایفای وظیفه میکردند.

محمدکریم خسروی صاحبزاده که شخص صاحب قلم بود، بعداً درسالهای اخیرسلطنت اعلیحضرت محمدظاهرشاه به نویسندگی پرداخت و مقالاتش درروزنامه کاروان به نشر میرسید، ازجمله یکی هم سلسله مقالاتی دربارۀ رویدادهای مربوط به دورۀ امیرحبیب الله کلکانی میباشد که درشماره های متعدد سال چهارم (1351) آن روزنامه به نشر رسیده است. دراینجا با استفاده ازآن نوشته ها میخواهم به نکاتی مهم گزارش محمدکریم خسروی رئیس ضبط احوالات رژیم را پیرامون چگونگی سقوط ارگ و فرارامیرحبیب الله و یاران نزدیکش بطرف شمالی مختصراً ازنظر بگذرانیم.

اومی نویسد: «اینکه شاه ولی خان به همکاری شاه محمودخان حسب هدایت نادرخان به سنگرهای دهقانان[او قوای سقوی را در نوشته خود بنام "دهقانان ویا قوای دهقانی" و قوای مخالف را بطور کل بنام "قوای مزدور" می نامد که برای رعایت امانت نقل قول دراینجا عین دو نام ذکر میگردد] هجوم آورده، محاذ بعد محاذ با دادن تلفات تسخیر می نمود، تا اینکه به اطراف کابل رسیدند. قوای دهقانی ازکاسه برج بالاحصارو تپۀ مرنجان برقشون مزدور با شلیک های توپ اقدام نمودند که تلفات برقوای مزدور وارد آوردند و قوای مزدور متفرق گردید. امیر[حبیب الله] با عدۀ پیروانش، مزدوران را از تپه شکست داده زیر تپه راند و خودش با نفرش بسلامت رسید، اما گفت: "مزدوران بسیاراست وعدۀ ما هم محدود است که از پیشروی آنها جلوگیری شود، ساعتی بعد بازهم هجوم می آوردند و تپه و قلعه [بالاحصار] را تصرف میکنند. چون نفر قلعه همه با حمیدالله[برادرش ملقب به سرداراعلی] به مشرقی رفته بودند، قلعه با اسلحه و جبه خانه و عدۀ محدود محافظ سپرده شده بود. آنها تا آخرین فرد در مقابل قوای مزدور جنگیدند تا همه آنها کشته و قلعه بدست مزدوران افتاد، خلاصه امیر با عدۀ از همکارانش به موتر سوار و داخل ارگ شدند و عدۀ مامور گردید تا توپچی ها را با توپ ها داخل ارگ آوردند، چنانچه تا شام توپها وتوپچی ها داخل ارگ آورده شد، درخود ارگ هم 220 نفر موجود بود که 80 نفرآن کوهدامنی وکلکانی وباقی ملازمین خوانین بودند که در ارگ وجود داشتند.»

محمد کریم خسروی در ادامه می افزاید: «ارگ ازطرف امیرحبیب الله امر قلعه بندی داده شد؛ صدای فیرها ازهرطرف بگوش رسیده و نزدیک شده رفت تا اینکه افراد پردل سپهسالار در"وزیرآباد" رسید و نعره ها بگوش ها رسید که خاطرجمع باشید، رسیدیم. امیر امر بازکردن دوروازه های ارگ را داد.....صدای تفنگ عساکر پردل با نعره های الله اکبر که خیلی نزدیک شده میرفت، بگوش رسید و دلهای محاصره شدگان تازه قوت گرفته بود که ناگهان صدای فیرهای تفنگ ها خاموش گردید. همه متحیر و سراسیمه یکی بطرف دیگر دیده با اشاره می پرسیدند که علت این خاموشی چیست، اما کس نمی فهمید تا نفرازمیدان جنگ رسیده و به حبیب الله گفت: پردل توسط شخصی ازپشت سر زده شده و لشکرش سراسیمه شده، خود سرانه راه کوهدامن را در پیش گرفتند. این خبر ناامیدی زیادی بار آورد و دروازه های ارگ دوباره محکم گردید.... بعد از طعام شب تیلفونی از بالاحصار رسید که در آنجا 43 نفرمانده و دیگران کشته شده، اگر کمک نرسد، مزدوران از راه دروازۀ خونی داخل شمال بالاحصار شده آنجا را محاصره خواهند کرد و جبه خانه از دست میرود...صبح بعد از طلوع آفتاب به روی قلعه برآمدیم، ناگهان برسرما از کوه آتش باری صورت گرفت. افراد تحت امر ما به مقابله پرداختند وبعداً معلوم شد که همه شهید شده بودند و مواضع شان توسط قوای مزدور اشغال شده بود....دیگر صدای تفنگ از قلعه [بالاحصار] نبرآمد، اما ازطرف جنوب(چمن حضوری و قلعۀ حشمت خان) حمله شدید لشکر مزدور رسید و تمام روز با مزدورکُشی گذشت. بعداً خبر رسید که ارتفاعات همه کوه ها بدست مزدوران افتاده و مزدوران قدم بقدم نزدیک شده میرفت. ...من قبل از دمیدن شفق با عدۀ از بالاحصار پایان شده از راه سیاه سنگ خود را به تپۀ مرنجان انداخته به تپۀ بی بی مهرو رسانیده و از آنجا خود را به دروازۀ شمالی ارگ رسانیدم و امیر را زیارت کردم. امیر از وضع بیرون پرسید، گفتم که مردم جنوبی به جمع آوری ولجه [غنایم جنگی] گرفتار اند.»

محمدکریم رئیس ضبط احوالات رژیم سقوی علاوه میکند که: «ارگ تقریباً محاصره شده بود. رسیدن عساکر پردل و کمک والی محسن و برادرانش و هم جنرالهای برازنده که قوماندانی محاذات دور و نزدیک و مخصوصاً قله های کوه بودند، به نا امیدی مبدل گردید، زیرا همه کشته و یا زخمی و یا به شمالی رفته بودند. قاصدی هم از شمالی نمیرسید که از گزارشات کوهدامن آگاهی دهد که در آنجا چه می گذرد. تنها آوازۀ رسیدن جنرال خان محمد نجرابی وعسکر او بلند بود که از مشرقی باید میرسید، اما این امیدهم به نا امیدی مبدل گردید، زیرا او بطرف نجراب رفته بود. حمیدالله برادر امیر هم در جنگ با خوگیانی زخمی شده و از حرکت نبود و او را مخفیانه به ارگ آورده بودند و چهار نفر از خواهرزاده های امیر نیز زخمی شده بودند..... از کنج کوچه شرقی ارگ بسمت جنوبی کوچه در حرکت بودم که یک گلولۀ توپ 36پن به دیوار جنوبی ارگ خورد و منفجرشد و بعد فیردوم و سوم صورت گرفت که براثر آن جبه خانه آتش گرفت و آتش به گدامها سرایت و همه را طعمه حریق ساخت. امیر به نفرهای خود امر کرد سنگرهای بالا را ترک گفته و درسنگرهای دیوار زیرین ارگ جا بگیرند. سنگرهای دفاعی همه از دست رفته، چنانچه نان برای شب موجود شده نمی توانست، برق هم قطع شده بود...اما روحیه قوی بود، نه پروای نان داشتیم و نه از چراغ را؛ یک خاموشی مطلق حکمفرما بود و صدای های مدهش انفلاق های بم برای ما یک سرگرمی شده بود. امیر فرمان داد مجلس اضطراری در داخل ارگ صورت گیرد و مجلس فیصله کرد که مقدار زیاد کارتوس با تفنگ ها و بم ها در نقاط حساس جابجا و کمین گیرند و به جنگ ادامه دهند.... و فدائیان از امیرخواهش نمودند که بافامیل های دهقانان و ارکان دولت دهقانی بسمت شمالی حرکت نمایند. پس همه از زن و مرد مسلح آماده حرکت بطرف شمالی شدند تا هرچه زودترغرض حملۀ دوباره بکابل اقدام فوری نمایند و دراین مجلس فیصله گردید که اولاً یک وفد به نادرخان فرستاده شود که لویه جرگه را تشکیل نماید و هر کی را قوم به پادشاهی انتخاب کرد، همه به او بیعت کنند و تا جمع شدن سران قوم در لویه جرگه جنگ معطل وهرجانب آتش بس را رعایت کند. دوعضو هیئت عبارت بودند از سردار علیشاه خان که با فامیل درارگ توقیف بود و یک نفر از قابچی باشی های تره خیلی بنام محدخان. هیئت از دروازه ارگ خارج گردید و هدایت داده شد که دربازگشت آن کسی مزاحم نشود. درحدود ساعت دوازده شب ازاعضای هیئت تنها قابچی بازگشت، علی شاه خان هنگام برآمدن از ارگ در پایش گلوله خورده بود. قابچی باشی گفت: شرط لویه جرگه را قبول و امر داده شد تا آنوقت از حملۀ بزرگ خودداری بعمل آید و ازطرف ارگ هم باید فیرمعطل گردد... فیر هردو طرف خاموش گردید، اما جبه خانه ارگ دَرگرفته یک محاربه شدید در داخل ارگ جاری بود که گوشها را کر می ساخت.»

به قول محمد کریم خسروی: «فامیل های حبیب الله و حمید الله و والی محسن و منصبداران کوهدامن و کلکان خورد و کلان به چهل نفر میرسید، برای حمل و نقل ایشان بیست اسپ و سی یابو بکار داشت. کمندهای اسپ خاصه در ارگ بود و همه آماده حرکت شدند. سرپرست این کاروان امین الله پدر امیر تعین گردید و کاکاهایش محافظین دوطرف این کاروان تعین شدند. امیر با یکایک فدائیان خداحافظی کرد و ایشان را به پایداری در جدال با مزدوران تشویق و آمادگی دوباره اشغال کابل را به ایشان به زودترین وقت نوید میداد وخودش با کاروان یکجا عازم کوهدامن گردید. ارگ کابل بتاریخ 25 میزان 1308 خلاف پیمان حمله عمومی عساکرکه با مقاوت فدائیان مواجه شدند تا وقتی ادامه یافت که همه آنها جام شهادت نوشیدند و درهجوم بعدی دیگر مدافع وجود نداشت و مزدوران از بالای اجساد شیرمردان بخون خفته گذشتند و به چپاول ارگ پرداختند. این فتح از نادرخان نبود، بلکه فتح ازانگلیس و روس بود که نگذاشتند آزاده ای را براریکه قدرت ببینند.» (متن فوق از نوشته محمدکریم صاحبزاده خسروی، تحت عنوان "علل ظهور حبیب الله و سیدحسین و سقوط حکومت امانی"، منتشره روزنامه کاروان، سال چهارم نشراتی،1351، شماره های 210، 212 و 213 برگرفته شده و درکتاب "ازعیاری تا امارت امیرحبیب الله کلکانی"، تألیف: عبدالشکورحَکَم، چاپ اول، پشاور، 2002، صفحه 444 تا 453 با اختصار اقتباس گردیده است)

یک بررسی مختصر تحلیلی ازچگونگی فتح کابل و سقوط رژیم سقوی:

تا اینجا ازچگونگی اوضاع درسمت جنوبی ازتاریخ ورود محمدنادرخان و برادرانش به افغانستان تا فتح کابل و سقوط رژیم سقوی به استناد مآخذ متعدد گزارشاتی ارائه گردید. اینک خلاصه آنچه تاحال دراین مورد گفته شده است، به حیث نتیجه بررسی بطور مختصر تقدیم میشود:

1 – پلان برگشت محمدنادرخان و برادرانش به افغانستان به روی هدف مشخص رسیدن به سلطنت طبق خواست انگلیس ها صورت گرفته بود، چنانچه مذاکره او با شخصیت های سیاسی برتانوی در هند، بخصوص دیدار و مذاکره با همفریز سفیر برتانیه درکابل که همزمان با ورود محمدنادرخان به پشاور، وی نیز ازکابل به آنجا رسیده بود، به این حقیقت اشاره میکند؛ همچنان برطبق هدایت همفریز دیدارمحمدنادرخان با "ولتن چیف" کمشنر پشاور وتعین نمایندگان ارتباطی بین آنها ازجمله مولوی الله نوازخان ملتانی وحاجی محمداکبر به نمایندگی ازمحمدنادرخان و ام.اِی.حکیم وصاحبزاده محمدصادق ازطرف انگلیسها به حیث اشخاص وسیط جهت تماس با محمدنادرخان و انگلیسها موضوع مهم دیگر است. علاوتاً دیدار و مذاکره با مکوناچی Maconachie پولیتکل ایجنت درایجنسی کُرم بتاریخ 7 مارچ 1928 در شهرتل(تهل) و فراهم آوری زمینه ملاقات نادرخان با برادرش شاه محمودخان در پارا چنار و بعداً تبادله نامه ها و پیام های شفاهی با دنیس بری و همفریز که همه این دیدارها و مذاکرات رسماً ثبت دراسناد محرمانه آرشیف لندن وآرشیف هندبرتانوی میباشند، نشانه های واضح روابط محمد نادرخان را با انگلیسها آشکارمی سازد که نمیتوان ازآن انکار کرد.

2 ـ محمد نادرخان و برادرش شاه ولی خان در مدت شش ماه از تاریخ ورود خود به افغانستان (19 حوت1307 (8 مارچ 1929) نخست درخوست و سپس در راه عزیمت بطرف گردیز به دلیل مخالفت های ذات البینی اقوام آنجا و نیز مقاومت طرفداران سقو با مشکلات زیاد مواجه شدند و به همین دلیل آنها نتوانستند راساً به گردیز بروند و ازحاشیه آن شهرعبور کرده و در"بالا ده" اقامت نمودند و از آنجا حملات خود را برای رسیدن به کابل آغاز نمودند. در نتیجۀ سه شکست پیهم در "چرخ" لوگر به سرکردگی شخص محمدنادرخان، متعاقباً شکست قوای شاه محمود خان در"خوشی" لوگر و سپس شکست و گریز قوای شاه ولی خان در گردیز، آنها تصمیم گرفتند تا مرکز قومانده خود را از "بالا ده" به "سجنک" و سپس به "علی خیل" جاجی انتقال دهند. این شکست های پیهم موجب شد تا محمدنادرخان از فتح کابل مأیوس گردد و در ضمن کوشید به تجدید قوا از اقوام جنوبی بپردازد که دراثر این شکست های پیهم، اقوام جنوبی حامی او نیز از موفقیت درجنگهای آینده نا امید شده بودند و از ادامه جنگ طفره می رفتند.

3 - محمد نادرخان از مأیوسیت خود به دنیس بری سکرتر امورخارجه هندبرتانوی و همفریزسفیر انگلیس درکابل که آنوقت در سمله اقامت داشت، نامه نوشت و پیام شفاهی فرستاد که اگر هند به قبایل آنطرف سرحد اجازه ندهد که به او کمک و معاونت نمایند، هرگز کامیاب نخواهد شد و افغانستان دچار هرج و مرج و تباهی خواهدشد. اما انگلیس ها به دلیل پالیسی بیطرفی نام نهاد خود در امور داخلی افغانستان ظاهراً از قبول این پیشنهاد خودداری کردند، اما درعمل مانع ورود قوای قبایلی وزیری و میسود که روانه سمت جنوبی به حمایت از امان الله خان بودند، نشدند و نیز به کمک های تسلیحاتی و نقدی خود بطورغیر مستقیم افزودند.

3 - محمدنادرخان ادعا دارد که او توانست با اعزام یک هیئت مشتمل برمولوی الله نواز خان و حاجی نواب خان، قوای وزیر و میسود را به حمایت خود جلب نماید، درحالیکه این ادعا را جرنیل یارمحمدخان وزیری سردسته قوای قبایلی مذکور رد نموده و درکتاب خاطرات خود می نویسد که: آنها قبل از دیدار با هیئت اعزامی نادرخان برای سرنگونی حکومت سقوی و اعاده مجدد سلطنت به شاه امان الله غازی کمر بسته وبه همین عزم بسوی جنوبی درحرکت بودند که درنیمه راه با هیئت اعزامی نادرخان و ارائه نامه او آشنا شدند. او می افزاید که: هیئت در جلب قوای ما هیچ نقشی نداشت و ما به استناد مکتوب نادرخان جهت سرکوبی حبیب الله با او همکار شدیم و بطرف "علی خیل" جاجی روانه گشتیم. در علی خیل با تدویر یک جرگه بزرگ به شمول نادرخان و شاه محمود خان بتاریخ 2 میزان 1308 یک پیمان 15 فقره ای را در حاشیه قرآن مجید درج و امضاء کردیم که درماده دوم تا ششم آن چنین آمده بود: «2 - لشکری های جدران، منگل، جاجی و گردیزی جدا از لشکر وزیر، میسود، وړو و تنی میباشند. 3 - تمام امورجنگ با طرفداران حبیب الله به اساس تصویب و فیصلۀ بزرگان صورت میگیرد.4 - تا وقت گرفتن کابل سپهسالار صاحب در علی خیل جابجا میباشد و کرنیل شاه ولی خان به وکالت سپهسالار با لشکر همراهی میکند. 5 - بعد از نجات وطن اعلیحضرت غازی امان الله خان برای سلطنت کردن خواسته میشود و یا به یکی از منسوبین خانواده او سلطنت سپرده میشود. 6 - تا آمدن اعلیحضرت غازی امان الله خان، سپهسالار صاحب وکیل سلطنت میباشد.» متن مکمل این پیمان که در مباحث قبلی درج شده است، متأسفانه در هیچ یک از مآخذ منتشره آن دوره ذکر نشده و حتی از آن نام برده نشده است که این خود نشانه ای از کتمان یک حقیقت میباشد.

4 – به قول جرنیل وزیری: برطبق همین پیمان لشکر ما از گل غندی - علی خیل بتاریخ 6 میزان 1308 (24 سپتمب 1929) به عزم فتح کابل حرکت کرد. در طول راه و جنگ هائیکه با قوای سقوی رخ داد، لشکر وزیر و میسود که تعداد شان جمعاً به تقریباً پنج هزار میرسید، در برابر قوای قومی جنوبی تحت قیادت شاه ولی خان که جمعاً تعداد شان از هزارنفر کمتر بود، در فتح سنگر ها رشادت زیاد به خرچ داد، درحالیکه قوای زیر امرشاه ولی خان اکثراً درعقب جبهه درهمراهی قوماندان خود مصروف جنگ بودند. تا آنکه قوای قبایلی وزیر و میسود پیشگام فتح کابل گردیدند.

5 - بعد از آنکه شاه امان الله وطن را ترک کرد و علی احمدخان بدست قوای سقوی در قندهار اسیر و بعداً اعدام شد و قوای غلام نبی خان چرخی نا امید میدان را در مزار شریف رها کرد و بطرف روسیه رفت، قوای سقوی با فتوحات زیاد توانستند به ولایات شمال کشور، هرات، قندهار و تاحدی در مشرقی و نیز تا بامیان سیطره خود را پخش کنند. یگانه جبهه جنگ در سمت جنوبی تحت قیادت محمدنادرخان و برادرانش بود که رژیم سقوی بیشترین قوای خود را به آن سمت متمرکز ساخته بود و این خود دلیلی برآن بود که قوای قومی حامی محمدنادر خان در طول مدت تقریباً شش ماه نتوانستند پیشرفت نمایند و مواجه با شکست ها شدند.

6 - اگر قوای قبایلی وزیری و میسود از آنطرف سرحد نمی رسیدند، فتح کابل بدست محمدنادرخان و برادرانش امکان پذیر نبود. تا سالهای بعد کمتر کسی میدانست که انگیزه واقعی ورود قوای قبایلی وزیر و میسود به افغانستان با تعداد کثیر و راه اندازی جنگ چه بود؟ همه فکر میکردند که آنها بوسیلۀ انگلیسها ترغیب وبه چنین اقدام مبادرت ورزیدند و لذا مخالفان بعضاً اصطلاح "قوای مزدور" را بر آنها اطلاق میکردند. اما رجوع به تاریخ و دشمنی عمیق این دو قوم در برابر سلطه انگلیس در ساحات قبایلی وعلاقمندی آنها به استقلال افغانستان و حمایت از شاه امان الله به حیث قهرمان آزادی خواهی در منطقه، به امید آنکه ایشان نیز خود را از زیر یوغ استعمار انگلیس برهانند، موجب شد که وقتی شاه امان الله از سلطنت استعفی و به قندهار رفت و درآنجا بار دیگر برای اعاده سلطنت پدری خود داخل اقدام شد، همین قوم وزیری برای حمایت ازشاه موصوف لشکری ترتیب داد و در قلات و مقر علیه قوای سقوی به حمایت از قوای امانی داخل پیکار شدند. برعلاوه برطبق دستور و فرمان امان الله خان که از ایشان تقاضای کمک کرده بود، آنه باردیگر بسیج شدند و خواستند از راه جنوبی بسوی غزنی در جنگ مقابل سقوی ها سهیم شوند. اما خبر شکست قوای امانی در غزنی و سپس بیرون شدن شاه از وطن، خبر مأیوس کننده برای آنها بود و لذا به منظور سرنگونی رژیم سقوی، آنها عزم ادامه جنگ را به امید برگشت شاه امان الله واعاده مجدد سلطنت کردند و در آن راه کمرهمت بستند. چون محمدنادر خان نیز هدف مبارزه خود را سقوط رژیم سقوی قرار داده بود، لذا وزیریها و میسود با محمدنادر خان پیوستند و ضمن عقد یک پیمان 15 فقره ای در"علی خیل" جاجی هدف اصلی خود را اعاده سلطنت به شاه سابق و یا یکی از منسوبین خانواده او در ماده 5 و 6 آن پیمان که فوقاً ذکر شد، در حاشیۀ کلام الله مجید درج نمودند و همان بود که آنها تحت قیادت جرنیل یارمحمد خان وزیر و دیگر سران قومی خود با قوای قومی جنوبی زیر قیادت شاه ولی خان همراه شدند و درظرف 20 روز موفق به فتح کابل گردیدند.

7 - جرنیل وزیری می گوید: وقتی به کابل رسیدیم و جنگ با قوای سقوی به شدت در جریان بود، سردارشاه ولی خان با چند نفر از یاران خود سوار براسپ ازهندکی (چهلستون) حضور بهمرسانید. اومی افزاید که: مردم کابل ما را نمی شناختند و همه فکر میکردند که تمام قواء زیر اثر شاه ولی خان می باشد و به همین دلیل اکثر بزرگان و سرداران کابل دَور او حلقه زدند و با شعار های زنده باد از او استقبال کردند. اینجاست که شاه ولی خان درنقش قهرمان و فاتح کابل تبارز نمود و از سران قومی وزیر و میسود که در فتح کابل نقش اساسی و کلیدی داشتند، کسی یاد نکرد.

8 - اینکه بعد از فرارحبیب الله کلکانی با خانواده اش بسوی شمالی، این موضوع که ارگ چگونه تسخیرشد، متأسفانه درکتابهای چهارگانه ("بحران ونجات"،"نادرافغان"،"یادداشتهای من" و"رویداد های مهم زندگی اعلیحضرت محمدنادرشاه شهید" و حتی دربعضی مصاحبه های اشخاص که بعداً تحت الشعاع سلطنت نادری و برادرانش صورت گرفته بود، همه فتح کابل را صرفاً به سردارشاه ولی خان (بعداً مارشال و ملقب به فاتح کابل) نسبت میدادند و از نقش قبایل وزیر و میسود مقیم ماورای سرحد علنی یاد نمی کردند و حتی حامیان حکومت سقوی آنها را بنام قوای "مزدور" می نامیدند.

دراینجا نباید فراموش کرد که این دوقوم درجنگ سوم افغان - انگلیس به دلیل مخاصمت شدیدی که با انگلیس ها داشتند، به حمایت از جنگ درمحاذ جنوبی پرداختند و تهانه های انگلیسی را فتح کردند که کریدت همه جان فشانی های آنها را سپهسالارمحمد نادرخان به حیث قوماندان عمومی آن محاذ به خود اختصاص داد. متأسفانه همچو ادعاها تاختم دورۀ سلطنت محمدظاهر شاه ادامه داشت. اما کتاب خاطرات جرنیل یارمحمد خان وزیری سایه های تاریک موضوع را روشن ساخت. همچنان ازسال 1973به بعد نویسندگان ومحققان خارجی نیزبه نوشتن آثار مهم دربارۀ تاریخ افغانستان بخصوص دوره امانی و سقوی وهمچنان آغازسلطنت محمدنادرشاه مطالب با ارزش و مستند نوشته اند که موجودیت این آثارجدید، لزوم بازنویسی و بازنگری تاریخ معاصرکشور را که درظرف تقریباً 44 سال زیر نگین سلطنت قرار کرفته بود، حتمی می سازد، تا جای بعضی ادعاهای دروغین را واقعیت ها بگیرد و نسل جوان از آن آگاهی یابد. متأسفانه هنوزهم کسانی هستند که برطبل دروغین گذشته می کوبند وهیچ نوع تغییر را بسوی دریافت حقایق قبول نمی کنند.

(ادامه دارد)