محمدنادرشاه از پادشاهی تا شهادت
(بخش هفتادم)
نقد مختصر دربارۀ گزارشات "سلامخانه" و مشروعیت انتخاب:
اینکه چرا رویداد مجلس سلامخانه را که منتج به رسیدن سپهسالارمحمدنادرخان به سلطنت افغانستان شد، از پنج مأخذ درمبحث قبلی اقتباس کردم، دلیلی دارد، زیرا سه مأخذ آن تقریباً از یک زبان و حتی با تشابه کلمات جریان مجلس را بازگو کرده و همه زیر نگین رژیم جدید نگارش یافته و تا ختم دوره سلطنت یگانه مرجع در قالب رسمیات بوده وهیچکس نخواسته و یا جرأت نکرده مغایر برآن چیزی بنویسد، اما دو مأخذ دیگرکه درسالهای اخیر نوشته شده و از قید رسمیات مبرا بوده است، پس از نیم قرن سکوت و خاموشی به بیان حقایق ناگفته پرداخته است. اکنون به بررسی آنچه درآن مآخذ ذکر شده وسؤالهای مربوطه که در ذهن خطور میکند، می پردازم:
اولین نکته مهم در سه مأخذ اولی همانا مبالغه در طرز بیان است، چنانچه در کتاب "بحران و نجات" آمده که: «اهالی کابل و نماینده های زیاد اطراف که درآنقدر روزها از حمله برکابل و فتح آن خبر شده بودند و ازهرطرف آمده میرفتند، امروز اطلاع یافتند که ناجی و حامی یگانۀ وطن واردکابل میشوند. برای استقبال سردارنامداری که هرفرد جداگانه خود را مرهون مجاهدت و فداکاریهای اوشان میدانست، عموماً شتافتند.....از حد چهلستون تا خود سلامخانه و داخل آن قطعاً جای قدم ماندن نبود.»
دراین متن موضوع "نماینده های زیاد اطراف...ازهرطرف آمده می رفتند" این سؤال را خلق می کند که این ها از کجا و از کی نمایندگی میکردند و چگونه اعتبار نمایندگی آنها تثبیت گردیده بود؟ و این مبالغه را که "ازحد چهلستون تا خود سلامخانه و داخل آن جای قدم ماندن نبود" چگونه توجیه نمود، درحالیکه درآنوقت فاصلۀ بین چهلستون و شهربیشتر زمین های زراعتی بود و در چند ده و قریه همجوار آن نفوس متراکم زیست نمیکرد که آن فاصلۀ درآنوقت دراز پرازمردم بوده باشد. البته حضور مردم درداخل شهر وحتی در بیرون محوطه ارگ محتمل بوده است. یقیناً مردم از فتح کابل و فرارحبیب الله سه روز قبل آگاه بودند، ولی ازاینکه سپهسالار چه وقت به شهر کابل میرسد، قبلاً اطلاع دقیق نداشتند تا ازاطراف وآنهم به حیث نماینده راهی کابل می شدند. علاوتاً تدابیرامنیتی نیزایجاب نمیکرد که باچنین بی بندوباری همه دروازه های ارگ بازباشد که هرکس بتواند به داخل سلامخانه راه یابد، زیرا هنوزشهراز طرفداران حبیب الله کاملاً خالی نشده بود و نیز قوای تازه وارد از جنوبی نه مردم کابل را می شناختند و نه توان کنترول همچو هجوم مردم را داشتند. دراین حال احتمال وقوع یک سوء قصد علیه جان محمدنادرخان بسیار موجود بود. محمد نادرخان برای حفظ جان خود بعد ازشکست درچرخ لوگر، چنان محتاط شده بود که محل اقامت خود را نخست درسجنک نزدیک جاجی و پس از شکست گردیز به علی خیل درحواشی جاجی که محل دور دست و مطمئن بود، انتقال داد و تا آخر که از فتح کابل اطلاع یافت، در همانجا اقامت داشت.
درهمین کتاب آمده است که: «دراینجا ازطرف عموم حاضرین پیشنهاد تکلف ایشان به قبولی عهدۀ سلطنت و زمامداری قرائت شد»، ولی گفته نشده است که این پیشنهاد چگونه و ازطرف کی ها ترتیب گردیده و به کی صلاحیت داده شده بود تا آنرا به نمایندگی عموم حاضرین قرائت نماید؟ بقول یکی از شاهدان عینی (دگرجنرال عبدالرزاق خان)، همچو پیشنهاد بوسیلۀ دو نفرمشخص بطور شخصی ارائه گردید و اصرار نیز مبنی بر قبول سلطنت بازهم ازطرف آن دو نفرتکراراً صورت گرفت، درحالیکه شواهدی در دست نیست که حاضران مجلس آن دو را نماینده خود انتخاب کرده باشند تا به وکالت و نمایندگی آنها سخن گویند.
دراین کتاب خطاب به سپهسالار ذکر گردیده که گفتند: «اهالی، اعیان، علما و خوانین که حاضر بودند، بیشترازین صبر نکرده و با هلهله خیلی گرم اصرار به انتخاب خود کرده و اینرا هم افزودند که درین محفل تقریباً ازعموم نقاط مملکت افراد موجود هست و علاوه برآن در تمام مملکت مستحقتر از شما کسی را نمی بینیم....پس به نام خیر وطن باید آن عهده را قبولدار شوید! و باز دوباره صدای تبریک درداخل سلامخانه و نیز درخارج آن صدای تبریک بلند شد و به همین گرمجوشی و اصرارملت زمامدار خود را انتخاب نموده تمنای تلافی گذشته را در سایۀ زمامداری ایشان داعی شدند.» دراینجا بازهم سؤال میشود که چگونه مردم درخارج سلامخانه از تبریکات اطلاع یافتند، درحالیکه وسیلۀ پخش صدا در بیرون سلامخانه موجود نبود. علاوتا ذکراین جمله که: به همین گرمجوشی و اصرار ملت زمامدار خود را انتخاب نمودند، چه معنی میدهد، درحالیکه همه تصمیم در داخل سلامخانه و درغیاب ملت و نمایندگان واقعی آن ازطرف یک تعداد مدعوین دست چین و تعدادی ازخوانین جنوبی و حامیان و دوستان نزدیک سپهسالار و برادرانش صورت گرفت؟
اینکه بزعم کتاب "یادداشتهای من": «درسلامخانه سران شهر، رجال بزرگ خاندان شاهی سابق، معاریف و علما و نویسندگان، اعضای شورای دولت و هیئت کوردپلماتیک حاضر شده بودند و سران لشکرهای قومی نیز جابجا اخذ موقع کردند»، خود بیانگرآنست که درآن مجلس صرف مدعوین خاص ازبین سران شهر، رجال بزرگ خاندان شاهی سابق، معاریف،علما، نویسندگان واعضای شورای دولت حضوربهمرسانیده بودند وبس.، مؤلف کتاب سردارشاه ولی خان می نویسد که: «سپهسالار درمیان جوش احترامات به سلامخانه وارد شد و در موضعی که قبلاً خود مردم انتخاب کرده بودند، قیام کرد و آنگاه خطابۀ مفصل ایراد نمود.» بازهم سؤال دراینجاست که چگونه "مردم" قبلاً توانسته بودند در داخل سلامخانه رفته و محل ایراد بیانیه را تعین نمایند و لزوم تعین محل برای ایراد بیانیه چه بود، درحالیکه درآن سالون بزرگ مستطیل شکل محل سخنرانی درهمه وقت مشخص بود و ضرورت به انتخاب محل جدید نداشت.
علاوتاً درکتاب "نادرافغان" خطاب به سپهسالارمحمدنادرخان چنین ذکرگردیده که: «ازتمام ولایات افغانستان کم و بیش اشخاص درین محضر حضور دارند و همه معتقد اند که جز از ذات شما سزاوار این مقام دیگر[کسی] نیست....لذا ما ازحضور شما به عذر والحاح و کمال مسرت و رضا، شما را به پادشاهی و اولی الامر خود قبول میکنیم. رجا و تمنا داریم که ضرور بصد ضرور این خدمت مملکت را قبول کنید و باین حس قدردانی ما صدمه وارد نکنید".» دراینجا باردیگر ادعا شده که "ازتمام ولایات افغانستان کم و بیش اشخاص دراین محضر حضور دارند"، آیا حضور چند نفر نامشخص از ولایات درآن مجلس میتواند درچنین امر مهم تاریخی و سرنوشت ساز، از مردم ولایات نمایندگی کند و بیعت را به نمایندگی از مردم ولایات مشروعیت بخشد؟
اگر از سؤالهای فوق بگذریم، اظهارات شخص سپهسالار، چه درآن مجلس و چه قبل از آن که در حضورمردم و نیز درمصاحبه های خود راجع به سلطنت بیان کرده و حتی کتباً در حاشیه کلام الله مجید تعهد نموده، موضوع مهم دیگراست که درمباحث گذشته به تفصیل بیان شده و ذکرمختصرآن دراینجا برای تداعی خاطر لازم است.
سپهسالارهدف برگشت خود را به کشور بطورعموم طی بعضی سخنرانی ها و مصاحبه های خود چنین بیان کرده است: «مراد من قیام امن و صلح در افغانستان است، هرکس را که ملت به پادشاهی قبول کند، من به او بیعت خواهم کرد؛ من برخلاف شاه امان الله خان عمل نخواهم کرد.» همچنان موصوف درمجلس سلامخانه (با اقتباس ازکتاب نادرافغان) بازهم ضمن بیانیه خود تصریح کرد که: «قصد من گاهی شخصیت نبوده و نه هست من خیال سلطنت را نداشته و ندارم. پادشاهی یک امرانتخابی است و بایستی اجماع ملت یکنفر را اولی الامر خود انتخاب کنند، البته تا وقت تشکیل لویه جرگه افغانستان من بحیث وکالت کار خواهم کرد، اما پادشاهی را متقبل شده نمیتوانم. بگذارید تا نمایندگان ملت از تمام افغانستان جمع شده دراطراف انتخاب پادشاه آینده خود مذاکرات مکفیه نموده هرکسی را که با اکثریت مطلقه انتخاب کنند البته که ما هم اطاعت آنرا از اسباب مفخرت خود دانسته بکمال مسرت با او بیعت میکنیم و در تحت اوامر او خدمت ملک و ملت را مینمائیم.»
بازهم از قول نویسنده کتاب آمده است که: «غلغلۀ عمومی [بالا شد که] "پادشاه ما شمائید که همیشه ازما دستگیری کرده اید و در حصول مفاخر ملی وطنی ما دائماً فداکاری کرده اید... ما در افغانستان همچو کسی را سراغ نداریم که طاقت و تحمل این بار گران را داشته باشد.» سپهسالار دراین موقع گفت: «من خود را از تحمل بارگران سلطنت عاجز میدانم و هرگز به این کار تن نمیدهم. شما یا اعلیحضرت امان الله خان و یا یکی از خاندان شانرا به سلطنت انتخاب کنید. من قول میدهم که از صمیم قلب به انتخاب شما موافقت دارم". دوباره صدای مردم بلند گردید که به اصرار و سوگندهای غلیظ می گفتند: "ما جز شما کسی را شایسته سلطنت نمی شناسیم"...سپهسالار مردم را باردیگر ساکت نموده به آواز بلند گفت: "ازاعتماد شما تشکر و خواهش میکنم این بارگران را بدوش من نگذارید". مردم از چهار طرف هجوم آوردند و بیعت کردند. سپهسالارنیز که خود را درمیان الحاح و هجوم و بیقراری مردم محصور دید و هیچ چارۀ نداشت، مردم را خاموش ساخته گفت: "چون قبول این امر هرگز برضای من نمیباشد، من اصرار و تمنیات و خواهش های شما را بحیث یک قربانی قبول نموده حاضرم که خود را در راه خدمت شما فدا کنم". صدای تکبیر ها و زنده بادها فضای سلامخانه را به جنبش آورد و چون این آوازه به بیرون سلامخانه رسید، غریو شادمانی مردم بلند شده لشکرهای قومی که دراطراف سلامخانه و باغ دلکشا و جاده طرف مشرق ارگ بودند، به نواختن دهل و شلیک تفنگ پرداختند، اضطراب مردم فرونشست و اندک اندک آرام شدند.»
دراینجا لازم به تذکر است که سپهسالار در قبول سلطنت چندبارتعهدات قبلی خود را پشت پا زد و بدون اعتناء به آن، به قبول پادشاهی پرداخت که یکی ازآن تعهدی است که با نورالمشایخ وغوث الدین خان احمدزائی بسته بود، چنانچه درمجلسی که برای آشتی دادن محمدنادرخان با غوث الدین خان بعد ازشکست درچرخ لوگر بوسیلۀ حضرت نورالمشایخ در قریه طوطاخیل دائر گردیده بود، هر سه تعهد کردند: «تا زمانیکه عموم ملت بیک نفربیعت نکند، کسی نباید پادشاه شود وچون هرکدام ما در مناطق مختلف علیه دولت حبیب الله کلکانی آمادگی میگیریم، لذا هریکی ازین سه نفر(نادرخان، حضرت صاحب نورالمشایخ وغوث الدین خان) که قبل ازدیگران کابل را فتح نمود، نمیتواند و نباید بدون استشاره دو نفر دیگر و تائید قبایلی که درخاک افغانستان زندگی میکنند، اعلان پادشاهی کنند.»
این سند که نزد حضرت میا معصوم مجددی (پسرحضرت شمس المشایخ) موجود بود و خودش نیز درآن مجلس اشتراک داشت، می نویسد که: «تعهد نامه را من نوشته و بعد هرسه نفر درآن امضاء کردند....این تعهد نامه تا وقت فتح کابل وسلطنت نادرخان نزد من بود و ازآن بحیث سند معتبر نگهداری میکردم، اما بدرد نخورد و برای نادرخان هیچ اهمیتی نداشت، چون بمجرد رسیدن بکابل اعلان پادشاهی کرد و ماهم خواستیم که آتش نفاق خاموش گردد وعلیه او اقدام نکردیم....اگرنادرخان بدنبال شهرت ریاست و مقام نمیرفت و به تعهد نامه ای که بسته بود، پشت پا نمیزد، شاید با همکاری رؤسای اقوام و روحانیون بازهم به سِمَت پادشاه انتخاب می شد، اما عجله برای رسیدن به مقام را به وفاداری به تعهداتی که بارها نموده بود، ترجیح داد و به همین سبب درتاریخ افغانستان به فردی که نباید به عهد و پیمانش اعتماد کرد، معروف گردید.» (برای شرح مزید دیده شود - کتاب "یادداشتها و خاطرات سیاسی حضرت محمد صادق المجددی"، برگزیده: عبدالله المجددی و به اهتمام ثریا سدید، 2021، صفحه 386-388)
محمدنادرخان وقتی بتاریخ 23 میزان ازعلی خیل به قصر چهلستون رسید و شب را درآنجا گذرانید، تعدادی از بزرگان شهر به دیدار او رفتند و وقتی او موضوع سلطنت را مطرح کرد، سه نفر از اراکین دوره امانی هریک محمد ولی خان وکیل سلطنت، شیراحمد خان رئیس شورا و میرهاشم خان وزیرمالیه به او پیشنهاد کردند که: «بهتراست سپهسالار به حیث وکیل سلطنت شناخته شود وموضوع پادشاهی به لویه جرگه موکول گردد.»، اما محمدنادرخان باوجودیکه خودش بارها در بیانات خود به این موضوع اشاره کرده و نیزدر پیمان علی خیل به آن تعهد سپرده و درحاشیه کلام الله مجید امضاء نموده بود، این پیشنهاد را نادیده گرفته و راهی را که سالها به آرزوی آن به حمایت انگلیسها تلاش کرده بود، در پیش گرفت.
برای شرح مزید موضوع وعهد شکنی دیگرسپهسالارمحمدنادرخان، لازم می افتد تا آنچه را که قبلاً از خاطرات جرنیل یارمحمدخان وزیری به تفصیل بیان گردید، باردیگر دراینجا مختصرخاطرنشان سازم. او می نویسد: «بعد ازفتح کابل برای حفاظت شهر و کابلی ها افراد جنگی ما با اخلاص و صداقت پهره میکردند، زیرا درآنوقت در شهرنه پولیس بود و نه عساکر که این وظیفه را انجام دهند واگرهم تعدادی بودند، نمی شد برآنها اعتماد کرد.... محمدنادرخان درآنوقت در جاجی بود و درموقع فتح کابل نه حکومت و نه دولت وجود داشت. وارث و صاحب وطن به خارج رفته بود و برگشت او در یک روز و یک هفته ممکن نبود و نیز شخص نامدار دیگر درآنجا نبود که تا برگشت اعلیحضرت غازی امان الله خان امور مملکت به او سپرده وبالایش اعتماد شود. ما دربین سرداران کابل تنها با سپهسالارمحمدنادرخان و برادرانش شناخت داشتیم. سپهسالار در"علی خیل" جاجی به بزرگان قومی ما وعده داده وهم در قرآن امضاء کرده بود که درصورت فتح و کامیابی به اعلیحضرت غازی امان الله خان و یا یکی از خانواده سراج تاج و تخت را می سپارد. لذا ما بزرگان کوهی به انتظار ورود سپهسالار صاحب محمدنادرخان بودیم. او در روز فتح کابل درعلی خیل بود.»
جرنیل وزیری می افزاید: محمدنادرخان و بزرگان قومی ما در محلی درارگ توقف کردیم که "سلام خانه" یاد می شد و درآنجا سرشناسان شهرکابل و دیگرسرداران برای استقبال سپهسالارجمع شده بودند و بعضی ازاعضای سفارتخانه ها نیز دیده می شدند. مردم از محمدنادرخان استقبال گرم کردند و خوش آمدید گفتند. بزرگان قومی درجاهای معین نشستند و محمدنادرخان در صدر مجلس ایستاده شد و وقتی غلغله حاضران و زنده باد گفتن ها پایان یافت، محمد نادرخان یک بیانیه کوتاه داد و از زحمات و تلاشهای خود یاد کرد وتمام کارنامه های نجات را به خود و برداران خود نسبت داد و ما بزرگان قومی زیر نظر او نشسته بودیم و اما از خدمات و تلاشهای ما کمترین تذکری نداد و پس از یادآوری زحمات خود، دربارۀ سلطنت از پیشنهاد برگشت دوباره اعلیحضرت غازی امان الله نیز یاد کرد که با این پیشنهاد عده ای ازسرشناسان کابل و سرداران با صداهای بلند همراه با هلهله خواهان رسیدن محمد نادرخان به سلطنت و جلوس او برتخت شدند واین افراد چاپلوس برای اخذ مقام دست بیعت به نادرخان دراز نمودند.»
جرنیل وزیری می افزاید: «ما سران وزیر و میسود دراین همهمه درجاهای خود نشسته بودیم و رفقای ما از من انتظار داشتند که چیزی بگویم. من که اوضاع و حالت آنجا را خوب درک کرده و به نفس های طامع بعضی سران قومی دیگر پی برده بودم که برای اخذ نائب سالاری و حکمرانی بعضی آنها چنان عطش دارند، بهتر دانستیم که ما بزرگان وزیر، میسود و تنی حرکتی از خود نشان ندهیم و به محمدنادرخان در بیعت نکردن خویش بفهمانیم که ما از جریان ناراض هستیم و او برخلاف عهد و پیمان قرآنی کار کرده است. اگرچه میتوانستیم درآن مجلس مخالفت خود را ابراز کنیم، اما اینکار موجب برخورد بین لشکر ناجی ارگ و شهرکابل میگردید و هم ازطرف دیگر حبیب الله تا آنوقت بصورت قطعی درافغانستان شکست نخورده وچون درشمالی، قندهار ومشرقی طرفداران او هنوز فعال میباشند و خودش هم زنده و سلامت در کوهدامن مصروف فعالیت است و از برخورد داخلی ما استفاده میکند و ممکن است با یک قدرت کم بتواند باردیگر کابل را ازدست ما بگیرد، لذا ما موضوع بیعت و قبولی بیعت را به یک وقت دیگرموکول کردیم که ما و محمدنادرخان وقتی تنها شویم، فراموشی عهد و پیمان او را درمجلس سلام خانه بیاد اوخواهیم داد....روز بعد فقیرمحمدخان مهمند رئیس جنگلات روی به من کرد وگفت: "یارمحمدخان من در"گل غوندی"[علی خیل] به توجه شما رسانیده بودم که ازمحمد نادرخان توقع نبرید. بیعت روز گذشته یک بازی سیاسی خوب بود....» (خاطرات جرنیل وزیری...، صفحه 329 تا 333)
دراینجا بازهم به مختصرخاطره عبدالرزاق خان قوماندان عمومی قوای هوائی و مدافعه هوائی در زمان سلطنت توجه را جلب میدارم که بطور واقعبینانه ازچگونگی مجلس سلامخانه در کتاب خاطرات خود یاد کرده و می نویسد: «بروز تشریف آوری شان یک عده مامورین اسبق ملکی وعسکری و یک تعداد سرشناسان و یک تعداد مردم جنوبی به سلام خانه گردهم آمدند و منتظر تشریف آوری وی شدند. تخمین ساعت یازده بجه سپهسالارنادرخان با دوبرادر شان مارشال شاه ولی خان و جنرال شاه محمود خان و همچنان محمد گل خان مومند و الله نواز خان داخل شدند. مردم چک چک کرده بعد ازآن سپهسالارمحمد نادرخان فرمودند که: "وظیفۀ من بود که آنهائی را که تاج و تخت افغانستان را غصب کرده بودند، از قدرت براندازم و چنانچه انداختم. حالا وظیفۀ شما مردم است که پادشاه خود را انتخاب کنید!".
[سردارشاه ولی خان (بعداً مارشال) و سردارشاه محمود خان (بعداً سپهسالار) - برادران سپهسالار محمدنادرخان که در جنگهای سمت جنوبی علیه قوای سقوی زیاد فعالیت کردند، و اما اگر قوای قبایلی وزیری و میسود به کمک شان نمیرسید، فتح کابل بدست آنها مشکل و حتی ناممکن بود.]
پس ازاین گفتار فیض محمد خان زکریا و سپس غلام محمد خان وردک به وکالت حاضرین گفتند: "همۀ ما، شما را به پادشاهی خود قبول کردیم!"، سپهسالار نادرخان فرمود که: "شما فکر کنید امان الله خان هم موجود است و دیگر اشخاص هم موجود است. ممکن شخص دیگری را درنظر بگیرید"؛ بازهمین دو نفر به وکالت همه گفتند: "نه، ما شما را به پادشاهی خود قبول میکنیم"؛ دراین وقت سپهسالارکمی عقب رفته با برادرها وهیئتی که همرایش بود، مثل محمد گل خان و الله نواز خان سرگوشی کردند و بعد از یک دو دقیقه سرگوشی پس آمدند وبمردم [حاضرین] گفتند: "درصورت اصرار شما من پادشاهی شما را قبول کردم"..... بعد ازآن اعلیحضرت ازسلام خانه تشریف بردند.» (کتاب"افغانستان درجریان زندگی من"، کابل،1384، صفحه31 ـ 32)
دراینجا معلوم نشد که این دو شخص چگونه به خود حق دادند که به وکالت دیگران به تکرارسخن گویند و حاضران مجلس را دربرابر یک عمل انجام شده قرار دهند. با این ترتیب مراسم در سلامخانه به پایان رسید و درنتیجه سپهسالارمحمدنادرخان طی یک مجلس نسبتاً خصوصی (مورخ 24 میزان 1308 مطابق 16 اکتوبر 1929) بدون اعتناء به تعهدات قبلی و تدویریک لویه جرگه، به خواست چند نفرمعدود تن داده وسلطنت افغانستان را که آروزی همیشگی شان بود، قبول کرد و این مجلس توانست درظرف دوساعت سپهسالارمحمد نادرخان را پادشاه افغانستان سازد، ولی نتوانست به این انتخاب زمینه مشروعیت لازم و قابل قبول برای همه را فراهم سازد و درنتیجه جنجالهای بعدی که منجر به بگیروببندها، قتلها و نیز شهادت اعلیحضرت محمدنادرشاه گردید، اساساً ازهمین جا ریشه میگیرد وسر ازهمین روزاست که فصل جدید درتاریخ معاصرکشور باز میشود و سرنوشت افغانستان ومردم آن از آنروز تا 45 سال یعنی ختم نظام شاهی بدست بزرگان و اراکین همین خانواده رقم می خورد که دربارۀ آن درمباحث بعدی به تفصیل صحبت میگردد.
(ادامه دارد)