(بخش هشتم)
شهادت امیر حبیب الله خان سراج الملة والدین ـ یک توطئه بزرگ و چند جانبه:
امارت شش روزه امیرنصرالله خان در جلال آباد و عواقب آن:
امیرنصرالله خان بعد ازآنکه امارت خود را به اطلاع ویسرای هند برتانوی رسانید و به او اطمینان داد که قرارداد منعقده با امیر شهید را با آنها تائید میکند، به شهزاده امان الله خان عین الدوله که در کابل نیابت پدر را بعهده داشت، نامه نوشت و او را از حادثه مرگ پدرش مطلع ساخت و ضمناً تقاضا کرد تا امارت او را تائید و بیعت خود را به او ارسال دارد که در یک قسمت نامه آمده است: «ارجمند سعادتمند عزیزالوجود بجان برابرم معین السلطنه و باقی خاندان جلیل الشأن شاهی واولاده جد امجدم و سادات وعلما ومنصب داران نظامی وملکی ومعتبرین وعمله واهالی کار و سایر رعایای نظامی و ملکی بحضور حاضر و مسئله شرعی فقهیه را که مأخوذ از کلام مَلِک علام جل ذکره واحادیث نبوی صلی الله علیه وسلم است، از راه دین و ناموس بحضورم عرض نمودند که تا نصب امیر نشود، نعش شهید سعید خلد آرامگاه بخاک سپرده نمیشود وهمه متفق الرأی بیعت امارت برای من نمودند.»
ازمتن نامه واضح میشود که امیرنصرالله خان بدون آنکه قبلاً موضوع شهادت امیر را با شهزاده امان الله خان درمیان گذارد ونظرش را درمورد امارت خود جویا گردد، شهزاده را دراین نامه با دو موضوع بسیارمهم و حساس درجریان گذاشت: یکی شهادت پدرش بدون آنکه از تعقیب قاتل و اجراآت در زمینه ذکری نماید و دیگر اعلام امارت خودش که شهزاده امان الله خان را در برابر یک عمل انجام شده قرار داد. چون از کابل جوابی نرسید، امیر جدید مشوش شد و جمعی از اراکین دربار خود را جمع کرد تا در زمینه مشوره نمایند. همه به ارسال پیام به امان الله خان عین الدوله بوسیلۀ سردار محمد یونس خان و شجاع الدوله خان فراشباشی موافقت کردند. (برای شرح مزید دیده شود:صفحه 653 تا 656)
امیرنصرالله خان پس از مراسم تاجپوشی که بروز دوشنبه بیست و دوم جمادی الاول در قصر سراج العمارت صورت گرفت (شرح مزید در صفحه 660 تا 662)، برای جلب نظرعساکرتصمیم گرفت تا برمعاش آنها بیفزاید و درجمع عساکر بیانیه داد وگفت: «واقعۀ قتل امیرشهید برهمه ما و شما معلوم است که حاجت به تذکار کوائف نیست و پس از آنکه شما به میل خاطر و رضا و رغبت خود مرا به پادشاهی برداشتید، من از شما خرم و خوشنود گردیده، در ماهی دو روپیه بر مشاهرۀ معینه شما که اصل و اضافۀ آن در ماهی چهارده روپیه از هر واحدی به شمار آید، افزون فرمودم.» امیردرادامه گفتار خود صراحتاً بیان کرد: «از احاد و افراد سپاه که کرنیل شاه علی رضا خان به سبب قتل امیرمرحوم پاسبان بودند، شنیده بود که احمدشاه خان سرمیراسپور[پسرسردارمحمدآصف خان مصاحب خاص ـ عم محمد نادرخان]، امیر مغفور را به قتل رسانیده است و کسی اقدام در مؤاخذه و بازپرس قتل آن مرحوم ننموده، درشب بعد از صرف غذا و ادای نماز عشاء عموم منصب داران سپاه را در خفاء به مشق گاه احضار نموده همه را به خون خواهی و بلوا متحد و متعهد و متحالف ساخته و طبل فتنه را وارون کوفته بود، صدای لا و نعم و دعا وثنا نگشوده، سکوت اختیار کردند و از اسکات [سکوت] ایشان سپهسالار خجالت بار گردیده، اظهار کرد که افواج حاضره که به قرب پنج هزار تن منتهی می شوند، قبل از تشریف آوردن حضور والا، مرا وکیل خود قرار دادند و اینک من به وکالت همگان اظهار امتنان و تشکر می نمایم.» (صفحه 662)
فیض محمد کاتب در ادامه می نویسد:«پس از ورود اردوی کله گوش و لمقان، در افواه جمهور انام سمر و مشتهر گشت که احمد شاه خان سرمیراسپور امیر مبرور را به قتل رسانیده است، چنانچه از افشای این خبر، شیراحمد خان ایشک آقاسی نظامی درضمن حکایات سوانح عمری خود، که نگارنده [فیض محمد کاتب] آن را به امرامیرامان الله خان غازی مرتب نموده، اشارت کرده می نویسد که : "برادرم از لمقان که نزد سردار عبدالرحمن خان عم خود از راه حصول تفریح چند روزه رفته بود، هم عنان اردوی تحت امر کرنیل شاه علی رضا خان در خانه آمده، آهسته به من گفت که از قلعة السراج با اردو به راه افتاد، شب را با ایشان درچارباغ به سر برده، از احاد و افراد اعداد اردو شنیدم که دربین خود می گفتند که امیر را احمد شاه خان سرمیراسپور کشته است. از شنیدن این سخن به برادرم گفتم که این امر بی اصل و خلاف توقع است. اما زینهار که از زبان شما به گوش کسی نرسد."»(صفحه 663)
درهمین حال به امیر خبر رسید که شجاع الدوله خان با ملا غلام محمد خان پنجات باشی از کابل به جلال آباد آمده وآنهاحامل نامه ای ازجانب مردم کابل میباشند که نکات عمده آن چنین است:«حضرت نائب السلطنه ومعین السلطنه و عضدالدوله و سردار صنایع [سردارمحمدعمرخان] و سردارمدافع و سردار غلام علی خان و سپهسالار وهمه عمله و خدمۀ ملکی و نظامی مرحوم مغفور جنت مکان خلدآشیان پادشاه شهید بی موجب ما "السلام و علیکم ان کنتم علی سبیل الهدی" چون خبر کربت اثر وحشت سیرمرحومی را به عنوان ادارۀ جلوس برتخت امارت اطلاع داده و دست خود را از بازخواست و پیدا نمودن قاتل باز داشته، این امر بزرگ و ننگین را سهل و مهل انگاشته و نعش امیر معظم محبوب القلوب ما را تحقیرو توهین نموده، درگوشۀ میدان گلف که بازیچه گاهست در خاک گذاشته و برعلاوۀ آن حق ولایت وامارت را که از آن پسران آن مرحوم بوده ضایع و تلف ساخته و به طمع جای گزینی او کمر تغضب بسته، اغماز آنکه فرزند و خلف الصدق مرحوم را که در حیات خود بر سر ما نصب و قائم اریکۀ سلطنت و مقر پای تخت فرموده بودند نموده اند، بنابرآن تمامت خوانین کشوری و ارباب مناصب لشکری ومشایخ وعلماء وسادات را رفتار و کردار شما درطبیعت و قریحۀ انصاف، ناگوار افتاده با شما طریق بیعت و متابعت پیش نگرفتند. از آنجا که مسند جلیل سلطنت حق موروثی این شهزاده و نیز جانشین ذوالید و قابض دارالامارت، درحیات پدر تاجور خود بود و هست، به او بیعت کردند و اعلیحضرت امیرامان الله خلدالله ملکه و سلطانه اش خوانده، امیر خود قرار دادیم و محض شیوه وشیمۀ اسلامیت به شما آگهی داده و این رقیمه فرستاده شد که به کیفیت دانسته شوید. اِن شاءالله تعالی چنانچه اگر ارادۀ حق سبحانه تعالی رفته بود، شما نیز از اندیشه و خیال سلطنت گذشته به بیعت عموم مسلمانان و منصب داران کشوری و لشکری و علماء و اشراف دارالسلطنه امضای اطاعت و انقیاد خواهید نمود، زیرا که شرعاً به وجوه بسیار حق امارت از اوست..... و چون ریختن در بین اعداء اسلام به نزد خداوند جل جلاله عصیان بزرگ و بازپرس سترگی را موجب و جور است، اگر چنانچه امارت امیر ما را که به او بیعت شرعی کرده ایم پذیرا نشوید و باعث خونریزی و هرج و مرج آئید، تمامت عصیان و طغیان برعهده شما خواهد بود و ما علی الرسول الا البلاغ" فقط.»( متن مکمل نامه در صفحه 665 تا 667)
درعین زمان که امیرامان الله خان اعلامیه ای به نشر سپرد و از جلوس خود به سلطنت به همه آگاهی داد و سردار محمدیونس که ازکابل برگشته بود، راجع به جوش و خروش مردم کابل جهت بیعت به شهزاده امان الله خان درحضورامیرنصرالله خان وهمه اراکین دربار گزارش داد و محتوای اعلامیه را قرائت نمود که درآن امیر امان الله خان نخست ازشهادت پدرخود با تأثر عمیق به مردم اطلاع داد و هدف قبولی سلطنت را به دو مقصد مربوط کرد و از ملت خواست در اکمال آن او را با اتحاد واتفاق یاری رسانند و فرمود مقصد اول اینکه: «ما و شما فرزندان آن پادشاه رحم دل، انتقام خون به ناحق ریختۀ بسیارعیان وآشکار او را بگیریم.....این ریختن خون ناحق وارتکاب غدر و خیانت مطلق از دو حال خالی نیست: یا به تحریک مدسسین [دسیسه سازان] خارجه به وقوع آمده و یا از اغراض خئنۀ [خائنانه] داخله که آنهم ازطرف چنان کسی خواهد بود که مدعی سلطنت باشد، تا آن مرحوم را ازمیان برداشته خود به جایش بنشیند. پس درهردو صورت خودم که فرزند صالح ایشانم، تا انتقام خون پدر خود را نگیرم، حسام در نیام نخواهم آورد. از همۀ شما برادران دینیه و وطنیه خود، همین امید و آرزو را دارم که مرا دراین حق صریحم برادر وار مددگار شوید.
مقصد دوم، غرض اصلی از پذیرش امرامارتم اینست که یگانه آرزویم به حق رسانیدن مستحقین و داد دادن مظلومین بوده و هست و نیت یگانه و صمیمانه ام همین می باشد که استعداد و قابلیت خدادادی که ذات اقدس خلق ما درخصوص اجرای امور عدالتیه و دفاع ظلم و بدعت، در دل و دماغم جای داده و القاء فرموده است، آن را از قوه به فعل آورم و نخست و جلو تر ازهمه این را برهمه شما رعایای صادقانه و ملت نجیبه و شجیعه خویش اعلان نموده بشارت می دهم که من تاج سلطنت افغانیه را به نام استقلال و حاکمیت آزادانه داخلی و خارجی افغانستان برسرنهاده ام و معنی مختصر استقلال وآزادی داخلی و خارجی دولت این است که قبل ازین دولت ما را بعضی از دشمنان خارجۀ ما محدود داشته، سلطنت متصل و آزاد داخل و خارج نمی پنداشتند، بل در بیرونها ما را آزاد نمی شناختند، حال آنکه مانند مردم افغانستان قوم غیور و جلیلی که آزادی واستقلال خود را قرار ثبت تاریخ دراطراف و اکناف دنیا باربار شناسانده باشد، چگونه می شود که نام حمایت یا آقائی کدام دولت خارجه و غیر دین و ملت خود را برخود قبول کرده بپذیریم؟
حاشا و کلا، آگاه و دانا باشید ای ملت وقوم نجیبم! دولت افغانستان همه وقت آزاد و مستقل بوده و خواهد بود، چنانچه من به همین نام مقدس حکمرانی آن را قبول کرده و به شما مژده دادن را ضرور دانستم که شما قوم و ملت مستقل و آزادید و حق حمایت و نگرانی هیچ دولت خارجه برشما نیست. دیگر این که حضرت پروردگار ما و خالق یگانه و لاشریک و لانظیر ما، که پادشاه پادشاهان است، درکلام حق و صدق خود می فرماید "وشاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله" اینک من در همه امور کلام خدا و رسول او را رهبر تمام کارهای خود قرار داده و از آن اتخاذ می کنم.» (متن مکمل اعلامیه امیرامان الله خان دیده شود: صفحه667 تا 670)
پس ازشنیدن این اعلامیه امیرنصرالله خان ازملاغلام محمدخان پنجات باشی طالب توضیح بیشتر گردید، او عرض حال کرد و گفت: «حضاردرمجلس بیعت به امیرامان الله خان درمحل اجراء آوردن هر دو شرط متعاهد و متحالف [یاد کردن سوگند] گردیده، پای اطاعت پیش نهادند و دست بیعت کردن کشاده ازهمه مقدم صالح محمدخان نائب سالار، دربیعت اقدام وسبقت کرد وآنگاه که امر بیعت حضار آغاز شده به انجام رسید، صالح محمدخان به لشکرگاه رفته، اعداد افسران سپاه را از حواله دار تا جنرال و نائب سالار احضار به بیعت او نمود.» (برای شرح مزید: دیده شود صفحه 671 ـ 672)
امیرنصرالله خان از هردو تن خواست تا بروند و استراحت کنند و«چون هردو تن پی هم بیرون شدند، امیر نصرالله خان دیری در تفکر و تدبر فرو رفته، بعد در کتاب سپید بزرگی که برسر میز در جلوش بود، به نگارش مشغول گشت و چند سطری نوشته میرزا محمد حسین خان مستوفی را که برکرسی جانب چپش نشسته مخاطب ساخته گفت: "تاکنون من در باب عین الدوله تصور نیک می کردم، و لیکن از مضمون اشتهار و نامۀ مردم کابل و بیانات ملاء غلام محمد خان مکشوف افتاد که او با من دعوی خون پدر خود را دارد و به امارتم رضا نشده، تن در نمی دهد و نیک میدانم که مردم کابل با او یکدل و یک جهت شده اند و ارگ شاهی و خزانه و قورخانه تمام در تصرف اوست، نمی خواهم که به خاطرمن اسلام کشی به روی کار آید و ما دوتن در سفک دماء اسلام قیام نموده، مخالف دین را داخل مملکت اسلامیه کنیم. پس نظر به این ملاحظات این چند سطر را نوشتم بشنوید و آنچه رأی شما اقتضاء کند و صواب داند بگوئید." و این را گفته شروع به خواندن رقیمۀ خود کرد که : "من از دل و جان، بلا اکراه واجبار و یأس و هراس، ازسلطنت افغانستان دست کشیده، خود را خلع کردم و هریک از فرزندان امیر مرحوم که خیال امارت را داشته باشد به او واگذار می شوم." و به خواندن کلمات مأیوسیت آیات، اشک از چشمش ریزان و عقده در گلویش افتان و بدنش لرزان شد.» (صفحه 678)
دراین موقع میرزا محمدحسین خان مستوفی الممالک(پدراستاد خلیل الله خلیلی) که مقرب دربار نصرالله خان بود، به تقویه روحیه امیر پرداخت و او را با ارائه پیشنها های ده گانه خویش از استعفی منصرف و امیدوار به آینده ساخت. پیشنهادهای او به حضورامیرنصرالله خان درمجموع مبتنی بر مقاومت نظامی از جوانب مختلف به دارالسلطنه کابل بود که بصورت تحریری خدمت امیرقرائت و موجب تقویه روحی او شد و مورد تائیدش قرارگرفت. (راجع به مواد مذکور دیده شود: صفحه683 تا 685)
سپس امیرنصرالله خان امرکرد تا مواد ده گانه مستوفی به مجلس مشوره رویت داده شود و مجلس نیز به استثنای بعضی مواد در مجموع پلان حمله نظامی به کابل را مورد تائید قرار داد، با اضافه اینکه گفته شد تا یک نامه از طرف مردم جلال آباد عنوانی مردم کابل تحریر گردد. (شرح مزید دیده شود صفحه 687 تا 694)
این نامه عنوانی مردم کابل به شکلی تسوید گردید که در واقع شکل یک "اولیماتوم" را داشت و پس ازتائید شورای دربار به کابل ارسال شد. دریک قسمت نامه آمده است که: « اکنون برشما لازم و متحتم [حتمی] است که به مجرد وصول این مکتوب خیراندیشانه ما، به جناب عالی عین الدوله عرض نمائید که از وادی سخت و مشکل و ازین راه بعید از رسیدن به منزل بگذرد و قطع نظر کند و به هر زودی که ممکن شود بیعت نامه به حضور والا در جلال آباد بفرستید و ازخون ریختن مسلمانان دست کشیده، خود را خسرالدنیا والآخره و مسئول خدا و رسول نسازید. تمامت ما خدمۀ صادقه اعلیحضرت امیرشهید ضامن شما وعین الدوله می باشیم که حضور مبارک والا ازین حرکت ناپسندیده و به صلاح و صواب ناسنجیدۀ شما، صرف نظر نموده عفو فرماید و به کیفر و مجازات دادن شما و عین الدوله نگراید و از کردار شما کینه و کدورتی در خاطر راه ندهد. اگر شما به حالت جهالت خود قایم و استوار مانده ترک ضلالت نکنید در روز قیامت به حضور خداوند جوابده افعال خویش خواهید بود و مظلمۀ خون یک عالم اسلام برگردن پندار وعبرت شما بارخواهد گشت و ازمسلمان کشی و جنگ خانگی، ضعف براسلام و قوت به کفر عائد خواهد شد و ذخائر نقدی و جنس و قورخانه و فشنگ و توپ و تفنگی که از سالهای دراز برای دفاع دشمن و دین و ملک و ملت اسلام فراهم گردیده اند، صرف قتل و غارت مسلمین خواهد شد و درعاقبت بجز وخامت و ندامت هیچ حاصل نخواهید کرد و هنوز وقت است و هیچ نرفته و فتنه شدت نپذیرفته است، باید بیداروهوشیار شوید و نظر به خاتمۀ کار نمائید که انفعال و شرمساری بار نیاورد، اما اندرز و نصیحت بود که کردیم باقی اختیار به خود شماست که کدام طریق اختیار می کنید.» (متن مکمل و شرح مزید ـ دیده شودصفحه 696)
در پایان نامه اعضای شورا مشتمل براعیان دربارهمه درذیل آن نامه امضاء کردند، ازجمله: «سردار محمدعظیم خان پسرامیر کبیر مرحوم دوست محمد خان، سردار محمد آصف خان و سردار محمد یوسف خان، پسران سردار یحیی خان مغفور که شرف مصاحبت خاص امیر شهید حاصل داشتند، جنرال محمد یونس خان پسر سردار محمدیوسف خان بن امیرکبیر دوست محمد خان خلدآشیان و میرصاحب جان پادشاه و میراحمد شاه خان و شهزاده عنایت الله خان نائب السلطنه و شهزاده امین الله خان و شهزاده غلام علی خان و شهزاده محمد عمرخان و شهزاده حیات الله خان عضدالدوله و سردار سپهسالار محمد نادرخان و ایشک آقاسی ملکی علی احمد خان و ایشک آقاسی نظامی شیراحمد خان و ایشک آقاسی دوست محمد خان ناظم و میرمحمد حسین خان حاکم جلال آباد و حاجی ملاء عبدالرزاق خان و میرزا محمد حسین خان مستوفی و برگد محمد انورخان و جنرال عبدالرحیم خان محمدزائی وغیره اعیان واشراف لشکری و کشوری بدان خاتم برنهاده دستخط کردند.» (صفحه 697)
همچنان شورای دربار تصمیم گرفت که: «علیا حضرت و دخترانش نظر به وجوه چند در کابل فرستاده شوند: اول ـ این که عین الدوله ازین رفتار نصرالله خان متأثر و مُنَبِه گردد. دوم ـ سمر ومشتهر شود که امیرنصرالله خان نسبت به عین الدوله عداوت و کینه در دل و رنجش و کدورت در خاطر ندارد. سوم ـ خود علیا حضرت که همواره در مناقشات خانگی و زناشوئی که از سبب اهالی حرم واقع شده و امیرنصرالله خان جانبدار او و عین الدوله بوده، به او اندرز و نصیحت کرده از نیکی هایش یاد کند و او را از عزم خلاف باز دارد، زیرا که حوادث دنیا رنگها دارد و به او بگوید که اگر جنگ جاری شود، غالب و مغلوب معلوم نیست که کدام طرف خواهد بود، ولیکن یحتمل که جلال آبادیان غالب و کابلیان مغلوب شوند. پس در صورت مقهور گردیدن عین الدوله فرار اختیار خواهند کرد و درصورت غربت به عالم مسافرت تکالیف و زحمات شاقه خواهند دید و از وطن و مسکن و اهل و عیال خویش دور و از ندیدن ایشان محروم و ناصبور خواهند گشت و یا فرار نتوانسته دستگیر خواهند آمد و در محاکمۀ عدالتیه احکام شرع شریف بر او اجراء خواهد یافت. پس بهتر است که از پیش آمد این امورعلیا حضرت به فرزند خود بفهماند و او را به راه راست آرد و از جوش و خروش و اتحاد و اتفاق مردم جلال آباد آگاه کند که ترک این امر صعب و سخت نماید.» همچنان موافقه شد که این نامه بنابر خواهش عبدالاحد خان مایار بوسیلۀ او به کابل ارسال گردد. (شرح مزید ـ دیده شود: صفحه698 ـ 699)
از این واضح میشود که علیا حضرت در رویدادهای اخیرهیچ نوع دخالتی نداشته است، درغیرآن هیئت شوری و امیرنصرالله خان دل به اینکار نمی بستند که علیا حضرت را نزد پسرش بفرستند تا او را تشویق و ترغیب نماید که از امارت دست بکشد و به نفع عم خود بگذرد. (ادامه دارد)