نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 20 دسمبر 2021

نویسندهداکترسیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار20 دسمبر 2021

(بخش نهم)

شهادت امیر حبیب الله خان سراج الملة والدین ـ یک توطئه بزرگ و چند جانبه:

قیام عساکر و زندانی ساختن تعدادی از منسوبین خاندان سپهسالارمحمد نادرخان:

در ذکر وقایع روز چهارشنبه 24 جمادی الاول 1337هجری (8 حوت 1297ش) آمده است که با افزودن تنخواه عساکراز طرف امیرامان الله خان به ماه بیست و پنج روپیه که در بین عساکر جلال آباد شایع گردید از یکطرف و دادخواهی از قتل امیرشهید و اغوای شاه علی رضاخان کرنیل مؤظف در شب قتل ازطرف دیگر منجر به بلوای و قیام عساکر در جلال آباد گردید.

فیض محمد کاتب در این مورد می نگارد: «عبدالاحد خان از شور و فغان فوج نظام آگاه گردیده، قبل از طلوع آفتاب برموتر تعجیل و شتاب نشسته، با نامه مردم جلال آباد که برای اهالی کابل رقم و امضاء و بدو سپرده شده بود، راه کابل برگرفت و علیا حضرت با محمد ولی خان جهت حصول معلومات از شورش فوج و درک سبب آن که به آنان معلوم نبود، تاطلوع آفتاب درنگ و ترک آهنگ حرکت جانب کابل کردند. و پس از طلوع آفتاب درباریان و شورائیان اکثر از حالت بلوا و غوغای لشکر نظام آگاه و رهسپار بارگاه شدند و از جمله سپهسالار محمد نادرخان به بازدید شیخ صاحب جان پادشاه که در جای علی احمد خان ایشک آقاسی ملکی منزل و مأوی داشت رفته، و دیگران عموماً به درب اندورن باغ شاهی که هنوزامیرنصرالله خان درخواب اضطراب بود، فراهم وگردآمده، سردارمحمدیوسف خان مصاحب خاص امیرشهید و سردارفتح محمدخان امین العسس و محمدعزیز خان ایشک اقاسی خارجه و احمد شاه خان میراسپور و احمدعلی خان سرخان اسپور درحجرۀ نشیمن شاه محمود خان سرسراوس، واقع جنب شرقی دروازه و بیرون باغ شده، متفکرانه از پیش آمد وخامت باهم در حکایت شدند که چه کنند و چه چاره جویند؟ زیرا که سپهسالار از بلوی لشکر درنزد شیخ پادشاه آگاه شده، رهسپار اطفای نائرۀ غوغا گردیده و به مجرد وصولش دراقامتگاه سپاه، اعداد عساکر او را با برادرانش و غلام بچگان خاص حضوری که در لمقان بودند، قاتل قرار داده به تحریک و ایمای شاه علی رضا خان کرنیل، با شاه محمود خان سرسراوس و محمدعلی خان برگد که هردو تن با او همراه رفته و برادرانش بودند، از اسپ فرود آورده و گرفتار ساخته، احوال حبس و قید هرسه تن به اینان رسیده مشوش و مضطرب شده، باهم تدبیر و چارۀ کار جستن آغاز کردند.»

«دراین حال امیرنصرالله خان از خواب بیدار و از بلوای فوج و حبس سپهسالار خبردار گردیده، دست از پا گم کرد و مضطربانه کس فرستاد شهزاده عنایت الله خان نائب السلطنه و میرزا محمد حسین خان مستوفی و علی احمد خان ایشک آقاسی ملکی را ...امر احضار فوری ودرب بار نمود که به صلاح و صوابدید ایشان به سواری موتر نزد گروه عسکری به شفاعت مامور رفتن فرمود که سپهسالار را از قید برهانند و از مقصد و مدعای بلوای ایشان علم حاصل کنند که از چه سبب سپهسالار را حبس کرده اند و از دولت چه میخواهند؟ و ایشان در اقامتگاه سپاه که قدر دومیل جنب شهرجلال آباد واقع است شده، پس از چند دقیقه باز آمده از حصول معلومات و نظریات خود به عرض رسانیدند که تبلیغ فرمایشات اعلیحضرت را نموده، ایشان به گوش قبول کمتر شنیدند و سپهسالار و برادرانش را هرچند سماجت و معذرت و شفاعت به کار رفت، رها ندادند و ازحکومت و خود اعلیحضرت قتلۀ امیر شهید را میخواهند و سبب حبس سپهسالار را اظهار کردند که قرار وظیفۀ فرضیۀ عهدۀ خود اقدام در تفحص و تجسس قاتل امیر شهید نکرده، ترک بالزمه نمک خواری و سپهسالاری نموده، او را قید کرده اند.

فیض محمد کاتب در ادامه می نویسد: «امیرنصرالله خان از شنیدن این بیان حال، زیاده تر اختر اقبال خود را در حضیض وفول دیده، دوباره دو تن سید را نزد سپاه فرستاد که ایشان هر که را قاتل میدانند بگویند که بدیشان تفویض شود و ایشان دست از فتنه باز کشند...هردوتن دوباره رفته واحوال آوردند که ایشان به جز قاتل امیر دیگرهیچ نمیخواهند...کسانی را که قاتل میدانند و دلایل اثبات قاتل بودن آنان اقامت می نمایند، نام به نام نوشته داده اند که ایشان را فوری در لشکرگاه بفرستید که تحقیق و بازپرس خون به ناحق ریختۀ امیر شهید شوند و هر که قاتل بود سزا دیده و به جزای خود می رسد و چون نام نویس را که کرنیل شاه علی رضاخان به خط خود رقم کرده بود، به دست امیرنصرالله خان دادند، مکشوف افتاد که غلام بچه گان خاص و حضوری و برداران سپهسالار را که همه در کله گوش [محل قتل] و محرم خلوت و جلوت با امیرشهید بودند و در شب و روز و گاه بیگاه حایل و مانع از دخول و خروج خود، در هنگام خواب و بیداری اعلیحضرتش نداشتند، رقم کرده بود که فرستاده شوند. و امیرنصرالله خان امر کرد که همه قرار نام نویس فوجی به دست آورده، نزد فوجی گسیل نمایند و سپاهیان نوبتی خدمت چپ و راست در پی اسامی افتاده و از جمله محمدولی خان سرجماعه غلام بچه گان خاص با علیا حضرت معلومات از بلوای فوج حاصل کرده به سواری موتر راه کابل برگرفته و شجاع الدوله فراشباشی که در شب چنانچه گذشت گریخته بود، نیافته دیگران را پیهم به دست آورده، محبوس و رهسپار لشکرگاه ساختن آغازنهادند.» (شرح مزید : صفحه 700 تا 703)

دراین موقع آوازه شد که عساکربه شهر خواهند ریخت و دست به تاراج وغارت خواهند زد و برباغ شاهی حمله خواهند کرد. وقتی امیرنصرالله خان ازاین موضوع آگاه شد، «لرزه و رعشه بر اندام او عارض گردید و به منشی محمدعمرخان امر کرد که فوراً ازطرفش خلع نامه از امارت بنگارد که امضاء کند که من از سلطنت استعفا کردم.» منشی ها وقتی استعفی نامه را تقدیم امیر کردند، اطلاع رسید که آن آوازه دروغ بوده و حالت لشکر آرام است وامیر از استعفی منصرف شد.

مقارن این حال لشکریان نظام برای خونخواهی امیرشهید به منزل شهزاده عنایت الله خان آمدند و خواستار اجازت قتل سپهسالار محمد نادر خان شدند و اما شهزاده به ایشان گفته که: «تنها از کشتن سپهسالار چه حاصل خواهید کرد.....او هرچند ازاین سخنان به سپاهیان فرمود، ایشان هیچ به گوش قبول نشنوده سخت ایستادند و اصرار کردند که درحال امر کنید واجازت دهید که سپهسالار را برخاک ولینعم شهید خود بکشیم و بکُشیم.... شهزاده مجبور گردید و فرمود خوبست شما مراجعت کنید، من نیز در عسکرگاه می آیم. بعد به حضورم او را از تیغ بگذرانید و ازاین مژده و نوید و وعده دادن شهزاده عنایت الله خان سپاهیان نعرۀ خوشی برکشیده دعا کنان از باغ شاهی برآمده روی عودت به سوی لشکرگاه نهادند و چون شهزاده عنایت الله خان از گرفتاری به حضور عم محترم خود و راه و چاره جستن با او درعسکرگاه رفتن نتوانسته، تا که به ساعت چهار از روز چهارشنبه مذکور سپاهیان، سپهسالار و شاه محمود خان سرسراوس و محمدعلی خان برگد برادران او را غُل و زنجیر برگردن انداخته و برعرادۀ شکسته حمل و جانب جای شهزاده عنایت الله خان از اقامتگاه سپاه نقل دادند که اجازت حاصل نموده، هرسه تن را بر تربت پاک امیرشهید هلاک سازند و دراین وقت شهزاده که درجای خود نبود و باعم معظم خود خلوت داشت، عمش با او قرار داد که امارت به او مفوض گردیده، خود امیرنصرالله خان به بهانۀ سفر مکه و گزاردن افعال حج ازخاک افغانستان بیرون شتابد و آنگاه که آتش فتنه خاموش گردد...از مکه زادهالله شرفاً بازگشته وبه اتفاق مواظب امور امارت شوند و پا به یک از دوتن خود واگذار آیند و براین قرارداد در سجل عهد و سوگند نگار داده امضاء کردند.» (صفحه 704)

دراین موقع سردارآصف خان و سرداریوسف خان با دیگراعضای خانواده عزم کردند تا شهر را ترک و فرار نمایند، ولی به دلیل اینکه مبادا اینکار به سپهسالار و بردارانش گزندی برسد، از فرار منصرف شدند و همه دردست سپاهیان گیر آمدند. فیض محمد کاتب می نویسد: «پانزده نفر از خاندان سپهسالار محمد نادرخان از قبیل پدر و برادر و عم و عمو زاده و شوهر عمه و عمه زاده و چهارده نفر ازغلام بچه گان خاص و حضورامیر شهید، گرفتاردست سپاهیان نظام ومغلول و محبوس گردیده، دوچار یأس و هراس آمدند و شب را بدون اکل و نان و شرب آب به سر برده، دوتن از سپاهیان نیز با ایشان در حجرۀ تنگی بربستر حراست محبوسین خوابیدند و پس از طلوع آفتاب روز پنج شنبه بیست و پنجم جمادی الاولی به ساعت هشت شخصی غلام رسول نام از غرفۀ حجره، جانب ایشان نگریسته و سپهسالار او را دیده شناخت و در اندرون محبسش خواسته به دیگران معرفی کرد که وکیل فوجی همین کس است و پس از دخول در محبس سپهسالار از کردار و رفتار نیک و پسندیده صغار و کبار خود که نسبت به عموم افواج نظام و خصوص به او از قوه به فعل آورده بود، یک یک برشمرده به یادش داد و از رفتار ناهنجار او که نسبت به ایشان به روی روز آورده بود، نیز یاد کرد و او[غلام رسول] قتل امیر شهید را به همه گرفتاران نسبت داده گفت که قاتل از شما خارج نیست، زیرا که از مدتها در افواه سمر[قصۀ نا معلوم] بود که غلام بچه گان و خاصان بار، درقتل امیر کمر بسته و باهم درین امرسازگارآمده اند و اکنون که شما را لشکریان گرفتار ساخته اند، پس از تحقیق و تدقیق غامض مکشوف می شود که قاتل کیست واگر شما وغیره گرفتاران قاتل یا معاون و متفق قاتل نبودید، البته بلا مشاهدت آسیب و ایذاء و ضرر رها می شوید.» (صفحه 707)

استعفای امیرنصرالله خان از امارت و ارسال بیعت نامه به امیرامان الله خان:

«امیرنصرالله خان از گرفتار و محبوس شدن آنان و عدم خزانه و علوفه و بلوای فوج نظام، دست از حصول مرام کشیده و خود را در امر امارت ناکام دانسته، در روز مذکور خویش را از سلطنت خلع کرده، به امضای خامۀ خاص بیعت و تبریک نامه به نام اعلیحضرت امیر امان الله خان رقم و ارسال نمود که در یک قسمت بیعت نامه موصوف چنین آمده است: «اطلاع دهی آن فرزند ارجمند برای من رسید و معلوم شد که مردمان دارالسلطنه کابل به حضور شما بیعت نموده و شما قبول امارت دولت افغانستان را برای خود کرده اید، لهذا چون خود من خواهش امارت را نداشتم و محض از برای سرپرستی شمایان و لحاظ حفظ دین و ملت افغانستان آن بار گران را بردوش خود قبول نموده بودم و هرگز به نفاق و آزردگی شما روادار نبودم و نیستم و شما را فرزند دلبند ارجمند خود، به قراری که می دانستم می دانم و امارت و دولت و حشمت آن فرزند ارجمند خود می شمارم، بنابرین خود من به رضا و رغبت خود از امارت افغانستان استعفا نموده، از درگاه حضرت الهی جل جلاله، امامت و امارت آن فرزند ارجمند را نیک و مبارک و پاینده و باقی می خواهم. ان شاءالله تعالی خود من هم عازم دارالسلطنه کابل گردیده و به دیده بوسی فرزند ارجمند خود کامیاب شده، دست بیعت برای آن فرزند ارجمند خود خواهم داد باقی ایام به کام باد.» (متن مکمل بیعت نامه دیده شود: صفحه 707 ـ 708)

«اعلیحضرت امیرامان الله خان این استعفی نامه عم محترم خود را از امارت که در روز شنبه بیست و هفتم ماه مذکور به حضورش به ذریعۀ پست واصل گردید، فوراً فوتوگرافی فرموده در ولایات و بلدان و امصار و محالات انتشار و به عموم ملت اخبار داده، آتش فتنه و فساد را که نزدیک به اشتعال و التهاب آمده بود، خاموش نمود. روز نهم حوت ماه شمسی را که مطابق با این روز میمون و فیروز بود، برای جشن استقلال امارت خود قرار داد.» (صفحه 708)

متعاقباً شهزاده عنایت الله خان و برادرش شهزاده حیات الله خان نیز به امیرامان الله خان بیعت کردند و در نامه خود نوشتند: «برادرعزیز ارجمند به دل و جان پیوند، چون که ارادۀ ازلی برین واقعه جانکاه قبله اعظم معظم ما ها و شما رفته، چاره ای از آنکه دفع می شد، نبود و شورش و عوارض که در همین یک هفته چه دربین خاندانی مان و چه در جلال آباد به نظامی پیش شد و دیده شد که اگر آتش نفاق شعلۀ خود را زیاد کند، بسا بربادی و خرابی یک عالم انسانیت و تباهی دودمان سلطنت را نشان میدهد، لهذا از آنجا که خلعت شاهی به وجود آن برادرعزیز زیبا افتاده، امامت و امارت نصیبش شده، خوب شد که از برادران خود مبارکباد به سمع شریف شان برسد و ابلاغ مبارکباد مبارکباد و مبارکباد نمودیم و اطمینان خود را ازآن برادرعزیز خود امیدواریم که حاصل طرفین باشد، بعد سررشته آمدن را نموده ملاقات حاصل شود. ان شاءالله، ای غایب از نظر به خدا می سپارمت، تحریر فی لیل جمعه 26 ماه جمادی الاول»

«اعلیحضرت امیرامان الله خان مکتوب هردو برادر مهتر خود را نیز به صنعت فوتوگراف نقل و عکس برداشته، جهت تسکین خاطر عموم ملت که نظر به میل و رغبت زیاد امیر شهید به جانب شهزاده عنایت الله خان مترصد ادعای او بر امر امارت را بودند، در تمامت بلدان برسبیل اشتهار متحدالمال نشر فرمود که دل از او برکنده، یک جهت ربقۀ اطاعت و متابعت امارت با میمنتش را به رقبۀ طوع و رغبت نهند و از تشویش حدوث انقلاب برهند و هم نامۀ تسلیت ختامه به امضای خامه خاص اخوت اختصاص، به آن دو برادر با اخلاص خویش فرستاده، از تزلزل خاطر ایشان را تسکین و به کمال ملاطفت تأمین داد.» (صفحه 710 و 711)

دراین حال عساکر به خانه میرزا محمد حسین خان مستوفی حمله برده او را دستگیر و به لشکرگاه آوردند و عزم کشتن او را داشتند، ولی جنرال عبدارحیم خان مانع آنها شده وبه عساکرگفت که: «اگرخون ناپاک و ..... را بریزید، گویا در حقیقت زیان بزرگی به دولت رسانیده و مبالغ هنگفتی را که در نزد اوست، ضایع و تلف خواهید نمود. پس بهتر آنست که او را زنده گسیل کابل نمائید تا دولت پول و مال خود را از نزد او اخذ و قبض نموده، بعد هلاکش سازد و ازین گفتار و ممانعت جنرال عبدالرحیم خان، سپاهیان پراگنده شده دست از قتل او برداشتند.» (صفحه 712 و 713)

انتقال محبوسین به کابل:

«درروز شنبه بیست وهفتم [دهم حوت 1297ش]، نظامیان به امرایشک آقاسی محمود خان که ازطرف اعلیحضرت امیرامان الله خان وارد جلال آباد آمده بود، دست به کار فرستادن محبوسین در کابل اقدام نموده و گرفتاران دست خود را که به نام قتلۀ امیر شهید درسلاسل [زنجیر] واغلال [دست یا گردن درحلقه آهنی] انداخته بودند، برعراده های حمل و نقل اثقال برنشانیده به حفاظت دسته ای از سپاهیان و سالاری کرنیل شاه علی رضا خان رهگرای دارالسلطنه ساختند. سردارنصرالله خان را به سواری موتر و حفاظت چندتن سپاهی، رهسپار نمودند. او درکابل رسیده ومحبوس سخت گردیده، درشب جمعه غرۀ ماه رمضان سنه 1338 هجری ق [1299ش]، درمحبس پدرودجهان کرده، به تاریکی شب به قبرستان غرباء به ذریعه چندتن سپاهی درکنارغربی ده افغانان، جسدش در خاک مدفون و پنهان گشت.»

دراین ارتباط باید گفت که سردارنصرالله خان از طی دل خواهان پادشاهی بود و در آن راه تلاش میکرد، چنانکه از افعال و کردارش پس از شهادت امیرحبیب الله خان واضح گشت و اما وقتی دید که رسیدن به این مقام برایش دشوار و حتی ناممکن است، بخصوص وقتی از حمایت مردم کابل و قیام عساکر و زندانی شدن بعضی از درباریان خاصتاً سپهسالار محمد نادرخان و برادرانش اطلاع یافت و نیز اقدامات پیشنهادی مستوفی الممالک را برای تدارک حمله به کابل از چند طرف دچار تزلزل دید، ناگزیر تن به انصراف از امارت خود داد و به امیرامان الله خان بیعت کرد. درعین زمان جای شک نیست، طوریکه درگزارشات کاتب گفته آمد، سردارنصرالله خان دارای روحیه ضعیف بود و شهامت و قاطعیت درتصمیم نداشت و به مجرد مواجه شدن با اندک مشکل تغییر نظر میداد، چنانچه او درظرف شش روز امارت خود سه بار تصمیم به خلع کردن خود از امارت گرفت و حتی کاغذی نوشت، اما دیگران بخصوص میرزا محمدحسین خان مستوفی او را ازعزمش منصرف ساختند.

اغماض ها ومجمل نویسی ها در بارۀ رویدادهای قتل امیر درکتاب "نادر افغان" :

این کتاب که دردوجلد درسال 1310ش (1931) درکابل به چاپ رسیده، مؤلف آن مولوی برهان الدین خان کشککی است، اما متن آن بطورکل زیرنظرشخص اعلیحضرت محمد نادرشاه تهیه گردیده و حتی بقول بعضی ها ازطرف او دیکته شده است. با آنکه محمد نادرخان درمحل قتل امیرحبیب الله خان حاضر و پس از وقوع حادثه به نفع امارت نصرالله خان درجلال آباد (چنانچه دربالا ذکر شد) به فعالیت ها زیاد دست یازیده بود، اما درکتاب "نادرافغان" ازگزارش بعضی رویدادهای های مهم مربوطه اغماض بعمل آمده وبعضاً موضوعات بطورمجمل بیان شده که وضوح آن تبصره مختصر را ایجاب میکند. چنانچه در آن کتاب آمده است: «مع الاسف اعلیحضرت امیرحبیب الله خان درسال های اخیرسلطنت شان که ازنقطه نظر سیاسی و اثرات حرب عمومی خیلی مهم بود، مصروفیت زیاد پیدا کرده همه امور را به برادر و فرزندانش سپرده خود را گل بیخار قرار داد. ازیکطرف این بی اعتنائی اعلیحضرت و از جانب دیگر تشبثات غرض جویانه احزاب خیانت درسفر شتائی سنه 1297ش موکب سراجی که حسب معمول سنوات ماضی بعمل آمده بود، به شکارگاه کله گوش لغمان آن شاه مظلوم را در لیل پنجشنبه 18 جمادی الاولی سنه 1337 ق شهید ساخت. [ذکر"احزاب خیانت" همانا اشاره به حزب "سِری دربار" است که گفته میشد در راس آن شهزاده امان الله خان قرارداشت و این شایعه ازهمان آغاز سلطنت محمد نادرشاه پخش و تقویت گردید تا به آن وسیله به روی قاتل اصلی وهمکارانش پرده انداخته شود،درحالیکه خود امیرنصرالله خان به صراحت درحضورعساکراز احمد شاه خان (پسرعم محمدنادرخان) به حیث قاتل امیر نام برد.ـ کاظم]. سردار نصرالله خان نائب السلطنه با جنازه امیر شهید از لغمان وارد جلال آباد شده و درعین زمان سلطنت خود را هم اعلان کرد. سردار عنایت الله خان معین السلطنه و سردارحیات الله خان عضدالدوله و دیگر افراد خاندان شاهی که در جلال آباد حاضر بودند و شاغاسی های حضور وعموم زعمای امور و قوای نظامی و افراد ملکی مشرقی باو بیعت کردند.»

در این ارتباط قابل ذکر است که راجع به رسیدن امیرامان الله خان به سلطنت مطالبی در کتاب "نادر افغان" درجوف کلمات وجملات طوری بیان شده که وجه تبلغاتی آن علیه امان الله خان آشکار میشود، طوریکه در ادامه آمده است: «امیرنصرالله خان اطلاع این امارت خود را طوریکه بعامۀ نقاط افغانستان مخابره کرد، بمرکز کابل به سردار امان الله خان عین الدوله (که حیث وکالت یکنیم ماهه مرکزی را داشت و دراین ایام موعدش هم بسر رسیده بود و می باید که در جلال آباد می آمد) نیز فرستاد [ دراینجا از اینکه سردار حیات الله خان عضدالدوله که روانه کابل بود تا امان الله خان را تعویض کند اما در نمله مریض شد و نتوانست به موقع درکابل برسد، هیچ تذکر داده نشده است ـ کاظم] و از وی تقاضا کرد تا بیعت عموم طبقات مرکزی را گرفته توأم بیعتش بحضور بفرستد. لیک عین الدوله امارت نصرالله خان را تحت تنقید گرفت و اراکین ملکی و نظامی مرکزی را با خود متفق کرده نه تنها از فرستادن بیعتش انکاربلکه خودش مدعی تاج وتخت شده درکابل بیک طمطراق زیاد [!!] سلطنتش را اعلان وبه امیرنصرالله خان و عموم طرفدارانش انذار[تهدید] حرب فرستاد. درعین زمان از یکطرف تمام ذرایع خبررسانی افغانستان زیرسانسورگرفته شد و تمام معابروخطوط مواصله را تحت نظارت شدیدعسکری گرفتند وازطرف دیگر ذریعۀ اعلانهای اشتعال آمیز [!!] خود و تبلیغات جمعیت های متعدۀ پروپاگند چی که بهرسمت وهرنقطۀ مخصوصاً مشرقی به تعداد زیاد ذریعه موترها اعزام و درظرف شش ساعت به فتح آباد مواصلت و ازآنجا پیاده شده دراطراف ذیحق و امین و صالح الاماره بودن عین الدوله و قاتل بودن امیرنصرالله خان و ذی مدخل بودن تمام هیئت معیت او به پروپاگند شروع و بمردم از عطاپاشی و خطاپوشی و بخشش های حکومت امانی داستانها را تذکار و اعلانهای رقت افزای امانی را که به تعداد زیاد برله حکومت کابل و برضد حکومت جلال آباد با خود داشتند، توزیع و عامۀ اهالی و تمام افراد نظامی را بنام خونخواهی امیر شهید تخصیص داده می گفتند که عین الدوله تنخواه عسکری را فی ماه بیست روپیه منظور و به عسکر امر میکند تا در القای یک بلوا و برپا کردن یک آشوب قیامت نما علی الفور اقدام نمایند و تمام هیئت معیت امیرنصرالله را تار و مار و عمائی و اراکین سلطنت آنرا گرفتار کنند.»

شرح و بسط فوق بسیار مبالغه آمیز است، درحالیکه تنها دو نفر به معیت ملاغلام محمد خان پنجات باشی و سردارمحمد یونس از کابل آمد و اوراق اشتهارافزایش معاش عسکر را با خود آورده و در فتح آباد پیاده شده و اوراق را به معدود عساکر آنجا توزیع کرده بودند، در دیگر ساحات افغانستان پخش اوراق و اشتهاردرآنوقت کوتاه نه میسر بود و نه ممکن. همچنان قیام عسکری درجلال آباد، جائیکه هنوزقدرت دردست طرفداران امیرنصرالله خان و یارانش بود، صرف ازطرف تعداد محدودعساکربه سرکردگی شخصی بنام غلام رسول هراتی براه انداخته شد که انگیزه اصلی قیام به گفتارخود امیرنصرالله خان که اتهام قتل امیر را بدوش احمد شاه خان سرمیراسپورانداخته بود و همچنان پخش افواهاتی که در زمینه از قول کرنیل شاه علی رضا خان نشأت کرده بود.

در ادامه بازهم درکتاب "نادر افغان" آمده است: « دراثراین تشبثات اساسی و اقدامات مؤثره حکومت امانی، نه تنها سلطنت نصرالله خان سقوط بلکه یک هرج و مرج شدیدی سرتاسر مشرقی را فرا گرفت [که حقیقت ندارد، صرف وضع در شهرجلال آباد تغییر کرد]، اشخاص معظم و اراکین بزرگ حکومت سراجیه که درآن ضمن خاندان سرداریحیی خان و فامیل امیرنصرالله خان و منسوبین و متعلقین سردارعنایت الله خان معین السلطنه هم شامل بودند، یکی بعد از دیگری بندی شده محبوساً بکابل فرستاده شدند. چون مسئلۀ خونخواهی امیرشهید یک آلۀ موفقیت حکومت امانی و بهترین ذریعۀ بدنام ساختن آن اراکین سلطنتی قرار داده شده بود که در مشرقی به متابعت معین السلطنه و دیگر دودمان شاهی به امیر نصرالله خان بیعت کرده بودند، همین که آن بازار طلسم [!!] بدون استعمال سلاح و یک مقاومت جدی دراثر یگ پروپاگند فرضی و تحریکات انقلابی [؟؟] شکست و میدان برای امیرامان الله خان خالی ماند و قاتل اصلی را هم نه تنها او خوب می شناخت [!!] بلکه اکثری از اهالی افغانستان میدانستند که کجاست و می شناختند که کیست؟ [هرگاه قاتل اصلی اینقدر شناخته شده بود که حتی مردم افغانستان او را می شناختند، چرا سپهسالا محمد نادر خان که وظیفۀ اصلی او با تمام قطعات 4000 هزار نفری عسکری محافظت امیر بود، نتوانست قاتل را دستگیر کند و حتی (به قول غبار) وقتی قاتل را حین فرار صاحب منصب نوکریوال محکم گرفت، ولی یک افسر بالا رتبه آمد و با سیلی به روی عسکر مؤظف زد و قاتل را از دستش رها کرد و گفت: امیر صاحب خواب است، غالمغال نکنید! این افسر بالا رتبه کی بود که قاتل را رها کرد؟ چرا به این سؤال مهم نویسنده واقعی کتاب "نادرافغان" جواب نگفته است؟

در کتاب نادر افغان به گونه ای انتقاد بر امان الله خان چنین آمده است: «چون امیر امان الله خان بدون اِشکال و موانع تاج و تخت افغانستان را اشغال و میدان را از اعمام و برادرانش ربود، در صدد تحکیم و تشئید قوائم امارتش در دیگر ولایات و حکومات افغانستان برآمد و در پی شناختاندن خویش بحکومت انگلیز افتاد، زیرا که با وجود اعمام و اخوان بزرگش ازین ادعای لا استحقاق شاهی [در این کتاب از ارسال بیعت نامه ها جداگانه امیرنصرالله خان، سردارعنایت الله و سردارحیات الله خان عنوانی امیر امان الله از جلال اباد هیچ تذکری داده نشده است ـ کاظم] او همان طوریکه در داخل افغانستان تمام زعمای امور و اولیای حکومت و عامۀ مردم در ورطۀ حیرت و استعجاب افتاده در موضوع قبولیت او به شاهی افغانستان تردد داشتند [چگونه تردد که حتی کوچکترین مخالفت در مرکز و در ولایات کشور برعلیه اعلام سلطنت او بوقوع نپیوست ـ کاظم]، حکومت انگلیز هم رسماً از شناختن او بشاهی افغانستان در حالیکه عم معظم و برادران بزرگش موجود بودند، استنکاف داشت [هیچ سندی مبنی بر استنکاف از شناخت او به پادشاهی از طرف انگلیس در دست نیست ـ کاظم]، دراین موقع شاه امان الله خان بحیرت افتاد که بکدام اصول جلب توجه ملت را بخود حاصل و هم حکومت انگلیز را بشاهی خود قانع سازد. همان بود بدون تدقیق و سنجش در موقعیکه از عسکر و ذخائر حربی خود هم معلوماتی نگرفت و نه آنقدر پولی داشت که بتواند مصارف مکمل محاربه را تا جریان طبیعی آن تأمین کند، اعلام جنگ کرد.» [شهزاده امان الله خان به مجرد دریافت خبر شهادت پدر در کابل مجلسی از اعیان دائر کرد و وقتی همه او را به قبول پادشاهی واداشتند، او در همان لحظه گفت که پادشاهی را به دو شرط قبول میکند: خونخواهی پدر شهیدش و کسب استقلال کامل افغانستان. اینکه گفته شده که امان الله خان بدون سنجش از امادگی قوای نظامی و با وجود نداشتن پول کافی برای مقابله با انگلیس ها علیه آنها اعلام جنگ کرد، باید به دو نکته توجه نمود: یکی اینکه شاه امان الله میدانست که قوای نظامی او در برابرانگلیس ها ضعیف است، اما او توانست آمادگی قوای ملی و مردمی را در این جهاد به سادگی و موفقیت تام بسیج کند و دیگر آنکه اشاره به عدم توانائی نظامی دولت از زبان محمد نادرشاه معنی آنرا دارد که به همین دلیل او نمیخواست علیه انگلیس ها در آنوقت اعلام جهاد گردد ـ کاظم] (این بود همه مطالبی که درکتاب "نادرافغان" در مورد حادثه مهم قتل امیرحبیب الله خان شهید اجملاً نگاشته شده است؛ دیده شود: "نادرافغان"، تألیف ـ برهان الدین کشککی [!]، جلد اول، کابل، 1310ش، صفحات 90 تا 93)

(ادامه دارد)