چرا غبار از بیان حقایق در مورد توطئه

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: اول اپریل 2024

نویسندهداکترسیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشاراول اپریل 2024

قتل امیر حبیب الله خان سراج الملةوالدین طفره رفته است؟

(قسمت اول)

درمقالۀ قبلی نظریک تعداد محققان را دربارۀ این رویداد مرموزتاریخ یک قرن قبل کشوربطور مختصر بیان کردم که همه قبل ازنشر جلد چهارم "سراج التواریخ" نوشته شده بودند. از آنجائیکه اصل دست نویس این جلد کتاب مذکورسالها قبل ازآرشیف وزارت معارف وقت مفقود گردیده و هیچ محققی به آن دسترسی نیافته بود، بعد ازآنکه نسخه اصل قلمی آن درسال 1386 از ورثه نویسنده بدست آمد و به حیث جلد چهارم درسه بخش و هریک ـ دریک مجلد قطور درسال 1390ش (2011م) درکابل به چاپ رسید، مطالبی مهمی در بارۀ این رویداد تاریخی درصد صفحه اخیر بخش سوم آن گزارش یافته بود که ایجاب میکرد به استناد آن برنظریات قبلی در زمینه غورمجدد صورت گیرد.

پس ازمطالعه این مأخذ جدید لازم دانستم تا موضوع قتل امیر را مورد بررسی قراردهم، تا آنکه موفق شدم آن را طی یک سلسله مقالات پیهم تحت عنوان "اسرار نهفته شهادت امیرحبیب الله خان سراج الملة به استناد سراج التواریخ" در23 قسمت سر از تاریخ11 دسمبر 2016 تا 10 جنوری 2017 در ویبسایت وزین افغان جرمن آنلاین به نشر برسانم. بعداً درسال 2020 سعی کردم مجموعه مقالات مذکور را با بعضی اضافات تحت عنوان "اسرار نهفته شهادت امیر حبیب الله خان سراج الملة" به حیث یک کتاب تدوین و آماده چاپ سازم که متأسفانه به دلیل مصروفیت های زیاد به اینکار تاحال موفق نشده ام، و اما یک نسخه آنرا برای نشر به آرشیف حبیبه (مربوط افغان جرمن آنلاین) فرستادم که دراین روزها در آنجا اقبال نشر یافته است.

دراین مقاله میکوشم به این موضوع روشنی اندازم که چرا مؤرخ شهیر کشورمرحوم میرغلام محمد غبار با آنکه به دست داشتن انگلیس ها در قتل امیر و ایجنت آنها از شخصی بنام "مصطفی صغیر" نام می برد و شرحی در زمینه ارائه میدارد و نیز به بعضی نکات مهم دیگر درچگونگی این توطئه بزرگ و سرنوشت ساز اشاره میکند، اما با آنهم انگیزۀ این رویداد را یک پدیده داخلی میداند که توسط مخالفان امیر، آنهم بوسیلۀ "حزب سری دربار" طرح و توسط یکی از اعضای آن حزب یعنی شجاع الدوله خان غوربندی عملی گردید که گویا او به تحریک شهزاده امان الله خان وعلیا حضرت مادرش به اینکار اقدام ورزید.

برای شرح مزید این موضوع لازم است نخست به ذکر بعضی نکات مهمی پرداخت که غبار تحت عنوان فرعی "کشته شدن امیرحبیب الله خان ـ 21 فبروری 1919" طی صفحات 740 تا 750 جلد اول کتاب "افغانستان درمسیر تاریخ" پرداخته است و بسیاری ازمحققان بعدی درآثار خود به آن استناد جسته اند.

نگاهی به نظرغبار:

غبار درارتباط با زندانی شدن نصرالله خان نائب السلطنه که بعد از شهات برادرخود امیرحبیب الله خان در جلال آباد برای شش روز اعلام سلطنت کرد و سپس به امیرامان الله خان بیعت نمود و به کابل احضار و زندانی گردید، به یک نکته بسیارمهم اشاره میکند و می نویسد: «بعد ازچندی امیرامان الله خان نائب السلطنه را از محل "جرثقیل"[اتاق تجریدی درزندان ارگ] فرود آورد، مجدد در سراچه حرمسرا جا داد و حرم او عالیه بیگم را با فرزند کوچکش با او یکجا نمود و هم بمادر پیر سردار و دختر سردار(سردار بیگم) اجازه داده شد که روزانه نزد سردار آمده و شبانه برگردند، تمام وسائل رهایش ومشروب وماکول سردارازطرف ارگ تهیه میگردید. اینست که سردار زنده ماند واحتمال مصالحه وآشتی با امیرامان الله خان پیدا شد، درحالیکه یک دست مخفی اما قوی چنین چیزی را نمیخواست و در صدد نابودی این خاندان حکمران بود به امید آنکه دولتی درافغانستان بوجود آید که معناً از راجه های دست نشانده هندوستان متمایز نباشد، تا دولت انگلیس برای همیشه ازتشویش این کشورخاطر جمع گردد.» (غبار صفحه 746)

درمتن بالا غبار بدون آنکه به این "دست قوی مخفی" وضاحت دهد، کنایتاً به کسانی اشاره میکند که برطبق اهداف انگلیس ها درافغانستان باید بقدرت برسند و گلیم خاندان موجود را که از سلاله امیر دوست محمد خان طی چند نسل درمقام سلطنت قرار داشتند، جمع کنند و قدرت را به کسانی انتقال دهند که مورد اعتماد انگلیس باشند. دراینجا سئوال میشود که چرا غبار دربارۀ این "دست قوی مخفی" بطورکنایه وغیرمستقیم اشاره کرده و نیزاعتراف یک ایجنت انگلیسی بنام "مصطفی صغیر" را در قتل امیر نا موجهه دانسته آنرا فاقد اعتبارمی پندارد؟ در ارتباط با این سؤال دلیلی وجود دارد که درپایان این نوشته به شرح آن پرداخته میشود.

دربارۀ این دست قوی مرحوم غباردرکتاب "افغانستان درمسیرتاریخ" (جلد اول، صفحات 467 و468) بحثی دارد که ذکر آن دراینجا بسیاردلچسپ است. غبارمی نویسد: «مردی تحصیل کرده به نام "مصطفی صغیر" با دعوی نمایندگی "کمیته خلافت هند" به انقره رفت و هنگامیکه ملیون ترک با جدیت مشغول احیای ترکیه ای از دست رفته بودند، گفت که: عنقریب چند میلیون پوند اعانه ازطرف کمیتۀ خلافت هند در دسترس ملیون ترکیه گذاشته خواهد شد. اما ترکها بزودی متوجه شدند که او آدم مشکوکی است. مکاتیب او را سانسور کرده و متیقن شدند که این نماینده کمیته خلافت اسلامی با شعبۀ جاسوسی انگلیس دراسلامبول ارتباط دارد. یکنفر فون [اشرافزاده] ازجرمنی که کتابی به نام "مصطفی کمال" نوشته با شرح جالبی در این موضوع می نویسد و میگوید که مصطفی صغیر را با مهارت استنطاق و محاکمه و معترف نمودند که او منسوب به یکی از خانواده های ثروتمند "بنارس" بوده و به مصرف انگلیس برای جاسوسی تربیه شده است...... مصطفی در کودکی (ده سالگی) از هند به لندن برده شده، تحت تعلیم "جنتلمینی" قرار گرفت و آکسفورد را ختم کرد و به قرآن و وجدان سوگند وفاداری در راه خدمت به انگلستان برداشت. آنگاه به سفر دنیا فرستاده شد و داکتری از "هایدلبرگ" آلمان حاصل کرد، درحالیکه محصلین هندی را در آنجا ِسراً نظارت میکردند. بعد ها مصطفی در افغانستان و مصر ماموریت مخفی گرفت و در ایران به حیث قنسول انگلیس خدمت نمود. درجنگ جهانی اول او درسویس مرکز جاسوسی بین المللی مشغول بود و بعد از جنگ به حیث نماینده کمیتۀ خلافت وارد ترکیه شد که این عنوان در اول او را مورد اعتماد و اعتبار ترکها قرارداد، خصوصاً که او فهرست ترکهای خائن و جاسوس انگلیس را (معلوم نیست چه اندازه این اطلاع او راست یا دروغ بوده است) به رژیم مصطفی کمال پاشا تقدیم کرد. نام سلطان وحیدالدین و داماد صدراعظم ترکیه نیز جزء این فهرست بود.» (غبار...، صفحه 467)

غبارمی افزاید: «مصطفی صغیراعتراف کرد که وظیفه او کشف روابط میلیون ترکیه با روسیه انقلابی و هم اجرای سوء قصدی به جان مصطفی کمال بوده است و در بدل این خدمت صد هزار پوند جایزه درانتظار اوست. قضات علت ترجیح او را در انتخاب چنین وظیفه ای پرسان کردند، صغیر جواب داد: "به جهتی که من قبلاً چنین سوء قصد را کامیابانه در کشتن پادشاه افغانستان (مقصدش امیرحبیب الله خان است) انجام داده ام.» غبار در ادامه می نویسد: «او این را برای آن می گفت که امیر حبیب الله خان مجبور بود بعد از ختم جنگ اول جهانی به حکومت انگلیس رسماً یادداشت بدهد و تقاضا کند در"کانفرانس صلح" [پاریس] استقلال افغانستان را بشناسد، چونکه امیر با همین شرط بیطرفی افغانستان را در جنگ اعلان کرده بود. یادداشت امیرحبیب الله خان دراین موضوع در اوایل فروری 1919 به حکومت انگلیس داده شد، ولی امیردراواخر همین ماه درجلال آباد کشته گردید. لهذا وانمودند که گویا سیاست انگلیس موجب کشته شدن امیر گردیده است، تا دیگری در افغانستان جرأت دعوی استقلال کشور را نداشته باشد.» (غبار...، صفحه 468)

با وجود این همه شرح و بسط غبار به اعتراف مصطفی صغیر در مورد قتل امیرحبیب الله خان وقعی نگذاشته و می نویسد: «در هرحال در مورد کشته شدن امیرحبیب الله خان تاریخ افغانستان [؟؟] ادعای مصطفی صغیر را رد میکند، زیرا کشته شدن امیر حبیب الله خان یک قضیۀ ناشی از سیاست داخلی کشور بود و حتی در محیط جلال آباد و کابل، کشنده [قاتل] شاه هم بنام شجاع الدوله خان غوربندی (فراشباشی حضور شاه) شناخته شده بود.» (غبار...، صفحه 468)

از قضاوت مرحوم غبار برمی آید که اتهام وارده بر شجاع الدوله را بدون ارائه دلیل مشخص، مربوط به شایعات در کابل و جلال آباد دانسته و برمبنای آن به اعتراف صریح مصطفی صغیر اهمیت نمیدهد و کشته شدن امیر را به دلیل "تاریخ افغانستان [؟؟] " بصورت مغشوش ربط میدهد، درحالیکه غبار در ادامه به استناد کتاب "غازی مصطفی کمال"ـ نوشتۀ "داگوبرت فن میکوش" Dagobert Von Mikusch (طبع لایپزیک درسال1929) چنین می نویسد: «بهرصورت صغیر در انقره به دار زده شد و طبق وصیتش نام خانواده او افشا نگردید. صغیر در بالای تخته چوبه دار عوض ایستادن، نشست و جلاد او را متوجه این اشتباه نمود. صغیر برخاست و با ادب گفت: ببخشید من بار اول درعمرم چنین جائی را می بینم. او وصیتی دیگری کرده بود که بکس خالی او به نمایندگی انگلیس در اسلامبول داده شود. ترکها از آن نوشتۀ را کشف کردند که صغیر گفته بود: من در راه خدمت بدولت قوی شوکت انگلستان در شهری کشته میشوم که پر از گِل و لای است. جراید آنوقت هند نیز قضیۀ صغیر را نشر کردند و وقتی مصطفی کمال از اعتراف صغیر نسبت به کشتن خود و جائزه هنگفت صدهزار پوندی شنید، انگشت به کلۀ خود نهاده گفت: من نمیدانستم کلۀ من اینقدر قیمت دارد. فون میکوش می نویسد که اگر طرح سوء قصد نسبت به مصطفی کمال واقعیت داشته باشد، هم طرح حکومت انگلیس نیست، بلکه نقشۀ اداره جاسوسی انگلستان است.» (غبار...، صفحه 468)

غبار برای اینکه "دست قوی و مخفی" بیرونی را درحاشیه ببَرد، توجه را به رویدادهای داخلی معطوف می سازد و با گزارش همان شب قتل و چگونگی وقوع آن چنین می نگارد: «خیمه امیر یک دَیر کلان بود که در یک گوشه آن تخت خوابش با پرده ئی از صحن خیمه جدا میشد، در دور خیمه دهلیزی بواسطۀ یک دیوار تجری تشکیل شده بود که محل پاسبانی و استراحت غلام بچه ها و نوکریوال حضور امیر بود و در خارج تجیر عساکر شاهی و افسران محافظ قرار داشت. در اطراف آن خیمه های درباریان افراشته بود. در دهلیز خیمۀ امیر، محمد خان غلام بچه و خارج دهلیز شاه علیرضا خان کندکمشر افسر نوکریوال بودند. شب پنجشنبه بود و 18 جمادی الاول 1337 (مطابق اول حوت 1297ش ـ 21 فروری 1919م) در ساعت سه بعد از نصف شب مردی مسلح ـ شاید با معاونی ـ یک گوشه از دامن خیمه را بالا زده بسرعت داخل خیمه بزرگ گردید، درحالیکه شاه آرام و بیصدا خفته بود. مرد دهن تفنگچه خود را درنهایت خونسردی دربن گوش چپ امیر گذاشته آتش کرد و بسرعت از راهیکه آمده بود بدررفت. گلوله تفنگچه طرف راست پیشانی امیر را متورم ساخته بود و اما خارج نشد. بصدای تفنگچه محمد خان غلام بچه نوکریوال از دهلیز تجری با احتیاط داخل دروازۀ خیمه شده و از دور دید که شاه همچنان خفته است. مطمئن شد و برگشت، در صورتیکه شاه از جهان گذشته بود و در خارج خیمه فریادی بلند بود که میگفت: در نزدیک خیمه امیر صاحب شلیک اسلحه شده است. بعدها گفته میشد که این فریاد از خود ضارب بوده است و همچنین گفته شد: همین که ضارب از خیمه شاه خارج گردید فوراً از طرف شاه علیرضا خان کندکمشر گرفتار گردید، ولی دفعتاً افسر عالی رتبه تری پیدا شد[غبار در اینجا از ذکر نام این افسرعالی رتبه خود داری میکند] و بر رخ عسکر محافظ سیلی سختی کشیده ضارب را رها کرد وبه کندکمشر گفت: آرام باشید، اعلیحضرت خوابند. در هرحال امیر حبیب الله خان به اینصورت از بین برده شد.» (غبار صفحه 741)

فضل غنی مجددی درکتاب "افغانستان درعهد اعلیحضرت امان الله خان 1919 ـ 1929" (چاپ کالیفورنیا،1997، صفحه 24ـ 25) به استناد چندین مأخذ شرحی دارد در باره ترتیبات امنیتی اطراف خیمه امیر درآنشب قتل و می نویسد: «خیمۀ امیر در وسط خیمه های نظامی اش قرارداشت که قوای نظامی امیر چهارحلقه بزرگ را می ساختند: حلقه اول را قوای خاص امیربنام فرقه "سراوس" تشکیل میداد که تحت قیادت سردارشاه محمود خان برادرمحمد نادرخان بود. حلقۀ دوم را فرقه "رکابی" تشکیل میداد که زیر قیادت سردار شاه ولی خان برادر دیگرمحمد نادرخان بود. حلقۀ سوم تحت قیادت سردار احمد علی خان پسرکاکای محمد نادرخان و حلقۀ چهارم تحت قیادت سرداراحمد شاه خان پسرکاکای محمد نادرخان بود. درپهلوی این چهارفرقه نظامی، دو فرقه نظامی مهم دیگربنامهای "فرقه شاهی" و " فرقه شش اردلی" تحت قیادت جنرال محمد نادرخان قوماندان اعلی نظامی بود.» مجددی درادامه می نویسد: «ازخلال مطالعۀ زمانیکه درآن قتل صورت گرفت، دانسته میشود که خیمۀ امیر زیرکنترول شدید قوای نظامی قرارداشت که تعداد افراد آن به چهارهزار میرسید و قیادت این قوا را خانوادۀ جنرال محمد نادرخان بدست داشت، خانواده ای که امیرعبدالرحمن خان پسر خود امیرحبیب الله خان را از نزدیکی با ایشان منع نموده بود.» فضل غنی مجددی با تعجب از خود می پرسد که: «با این قوای بزرگ و امنیت قوی چگونه شخصی توانست در ساعت سه بجه و 20 دقیقه شب 20 فبروری 1919 داخل خیمه امیر شود و بدون اینکه حاضرباشان داخل خیمه احساس نمایند، امیر را به قتل برساند و باز با وجود صدای تفنگچه بتواند به آرامی از خیمه بسلامت خارج شده ناپدید گردد؟»

غبار بدون آنکه به ذکر رویدادهای مهم دیگر درآن شب بپردازد، درجلد اول کتاب خود مبنی برشایعات می نویسد: «تا آنوقت درتمام حلقه های پایتخت علناً گفته میشد که کشندۀ امیرحبیب الله خان، شجاع الدوله خان فراشباشی (عضو جمعیت سری دربار) است ، نه دیگری» (جلد اول، صفحه 745)، و اما او سالها بعد در جلد دوم کتاب خود به شرح بیشتر می پردازد به این عبارات: «دیگر شاه [مقصد امیر حبیب الله خان سراج الملت است] نه اینکه از قلوب ملت و از مغز روشنفکران طرد و تبعید شده بود، بلکه دربار خود را نیز برضد خویش تجهیز نموده بود. اینست که حلقۀ سری دربار بغرض خاتمه دادن بفجایع امیر و اصلاح اداره افغانستان بمیان آمد. البته هیچ شخص درباری قادر به تشکیل حزبی در برابر سیطرۀ شاه نبود، مگرآنکه تکیه بیکی از اعضای خانواده شاه داشته باشد. درخاندان شاه هم مردی که در سر چنین تشکیلاتی قرار بگیرد، موجود نمیشد، مگر دو نفر یکی سردار نصرالله خان نائب السلطنه برادر شاه که با سیاست خارجی و ادارۀ داخلی برادر عقیدتاً مخالف بود. دیگر امان الله خان عین الدوله پسر سوم شاه که نسبت به سائر اعضای خاندان خود، جوان روشنفکر و آگاه وترقیخواه بود، درحالیکه کاکایش نصرالله خان نائب السلطنه هواخواه نظام منجمد قرون وسطی محسوب میشد. درهرحال امان الله خان توانست که در راس یک جمعیتی در دربار قرارگیرد و بفعالیت ضد شاه بپردازد. درین جمعیت یک عده افراد مشکوک (مثل سپه سالار محمد نادرخان) با مرامهای خاص خویش [!!] نفوذ کرده بودند. اما امان الله خان و رهبری جمعیت بصورت عموم دارای مرام تغییر رژیم با کشتن شاه، تأمین استقلال خارجی و ریفورم در اداره و اجتماع افغانستان بود. عجالتاً پادشاهی مملکت هم به نائب السلطنه اختصاص داده شد و تعهد کتبی بامضای اعضای جمعیت در حاشیۀ قرآن توسط امان الله خان به نائب السلطنه تحویل گردید.» (غبار: "افغانستان درمسیرتاریخ"، جلد دوم، ویرجینیا ـ ایالات متحده امریکا، صفحه 29)

غبار باردیگر با اغماض از انگیزه های بیرونی و نقش انگلیسها درآن، مطالب بسیارمهم را با قاطعیت درقید یک جمله طوری بیان میکند که گویا قتل امیر بوسیلۀ شجاع الدوله غوربندی برطبق یک پلان قبلی ازطرف امان الله خان که در راس یک جمعیت بنام "حزب سِری دربار" قرارداشت، طرح شده و درآن اشخاص مشکوک ازجمله سپهسالار محمد نادرخان با مرامهای خاص شامل بودند، با قبول سلطنت برای نصرالله خان و امضای یک تعهد درحاشیۀ قرآن مجید بین آن دو و تحویل این سند به نصرالله خان صورت گرفته است.

اینکه تا چه حد این نظرمرحوم غبار قرین با واقعیت میباشد، موضوع بحث اصلی این نوشته را تشکیل میدهد که شرح آن در قسمت دوم این مقاله تقدیم میگردد.

(ادامه دارد)