چرا غبار از بیان حقایق در مورد توطئه

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: پنجم اپریل 2024

نویسندهداکترسیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشارپنجم اپریل 2024

قتل امیر حبیب الله خان سراج الملةوالدین طفره رفته است؟

(قسمت سوم و اخیر)

غبار و اندیشه های او:

میرغلام محمد غبار فرزند میر محبوب کابلی بود که درسال 1276ش در شهرکابل چشم بدنیا کشود، دروس ابتدائی را در دامن فامیل فرا گرفت، دراواخر دورۀ سراجیه با جوانان مشروطه خواه محشور گردید و ضمن ماموریت دولت درکابل و هرات و نیز به حیث نماینده تجارتی کشور در مسکو و سپس در سال 1303 برای مدت کوتاه با سپهسالار محمد نادر خان در نمایندگی سیاسی افغانستان در پاریس به حیث سکرترایفای وظیفه کرد و در آغاز سلطنت محمد نادرشاه به سرکتابت سفارت افغانی دربرلین مقررشد و این آخرین ماموریت او دردولت بود که فقط یک سال دوام کرد و دوباره به وطن فرا خوانده شد. ازآن به بعد غباربه تحقیق در بارۀ تاریخ کشور پرداخت وعضوانجمن ادبی کابل گردید. درسال 1311 حکومت او را با برادرانش بازداشت کرد و در زندان "سرای موتی" درشهرکابل زندانی ساخت که مدت چهار سال را در آنجا گذشتاند وپس از رهائی حکومت او را با فامیلش نخست به "بالا بلوک" فراه سپس به شهر قندهارتبعید نمود. درسال 1320 اجازه اقامت به شهر کابل برایش داده شد و دوباره به عضویت انجمن تاریخ شروع بکار کرد. غبار که بین شهریان کابل بیک چهره مبارز و مردم دوست تبدیل شده بود، توانست در سال 1328 به وکالت مردم کابل در دوره هفتم شورای ملی انتخاب گردد و راه مبارزه پارلمانی با داکتر محمودی و دیگر همفکران مشروطه خواه را در پیش گیرد و درعین زمان به همکاری تعدادی از همفکران به تأسیس حزب وطن و نشر جریده "وطن" پرداخت. در سال 1331 که انتخابات دوره هشتم شورای ملی براه افتاد، دراثرمداخله حکومت در امور انتخابات نتوانست باردیگر به وکالت برسد. دیری نگذشت با عده ای دیگر زندانی شد و هشت سال را در زندان گذشتاند. غبار بعد از یک عمر تلاش برای دموکراسی و حکومت مردم و نوشتن چند اثر ماندگار بالاخره در اثر مریضی درسال 1356ش (1978م) در برلین وفات کرد و جنازه اش به کابل انتقال ودر شهدای صالحین به خاک سپرده شد.

آنچه نام غبار را برای همیشه جاودان ساخت، همانا نشر کتاب مشهور او "افغانستان در مسیر تاریخ" در دو جلد است که جلد اول آن در زمان حیاتش بعد از نشر برای مدتی توقیف شد و اما جلد دوم را بعد از وفات او پسرش حشمت خلیل به نشر رسانید. جلد اول بعد از نشر تاحال به حیث یک مأخذ مهم تاریخ قدیم و معاصر کشور مورد استفاده محققان قرار گرفته و با وجود بعضی کمبودها و خلاء ها بازهم به صراحت میتوان گفت که: اگر فیض محمد کاتب کتاب قطور "سراج التواریخ" را نمی نوشت و اگرغبار کتاب "افغانستان درمسیر تاریخ" را تألیف نمیکرد، تاریخ معاصر کشور در تاریکی قرار میگرفت. درجلد دوم کتاب مذکور مطالبی به نظر میخورد که بعضاً قابل بحث پنداشته میشوند.

غبار درشیوه تاریخ نگاری سبک خاص خود را دارد: ازنظر فصاحت و سلاست توان نویسندگی غبار را به اثبات میرساند و ازنظر شیوه تحقیق با آنکه از فقدان ذکرمآخذ خلاء دارد، اما بررسی های او موجه و مرادف با اسناد میباشد. متود تحقیقی او برمبنای روش مشهور"دیالکتیک تاریخی" استوار است و دوره های تکامل تاریخ کشور را از آن دریچه یعنی از فئودالیزم و تشکل بورژوازی و بالاخره سرمایه داری بررسی میکند که درمتن کتاب مذکور بارها به این دوره ها اشاره گردیده است.

مبارزۀ دوامدارغبار، تحمل رنج فراوان زندان و تبعید طولانی در راه دموکراسی، مشروطه خواهی و بعضاً میلان واضح بسوی افکار "چپ ایدئولوژیک" موجب شهرت او در بین نسل جوان به حیث یک شخصیت کرسماتیک، وطندوست، صادق و صریح الهجه گردید و کتاب "افغانستان در مسیر تاریخ" بدون تردید او را به یک شخصیت ماندگارافغان در تاریخ مبدل ساخت.

راجع به سرگذشت چاپ اول کتاب "افغانستان درمسیرتاریخ" باید گفت که این کتاب نخست درسال 1346ش(1967م) به وسیلۀ "مؤسسۀ طبع کتاب" که مربوط وزارت اطلاعات بود درماه های اخیر دورۀ صدارت محمد هاشم میوندوال در سه هزار نسخه چاپ شد که از جمله طبق قرارداد باید 300 نسخه آن به نویسنده کتاب داده می شد که درهمان روزهای اول بعد ازچاپ 40 نسخه آن به دست نویسنده کتاب رسید واما توزیع نسخ دیگرآن بدون دلیل معطل و سپس توقیف گردید.

با آنکه غبار تاحدی بارعایت حساسیت های سیاسی آنوقت بخصوص مباحث قسمت های اخیرجلد اول را با احتیاط کامل و براقتضای شرایط حاکم درکشور نگاشته و سعی کرده بود از خط سرخ تاریخ نویسی آن عصرعدول نکند، ولو که اینکار با کتمان حقایق تاریخی توأم باشد، با آنهم مطالب جزوی ازنظر مقامات به دور نمانده و موجب شد تا کتاب به مجرد ختم چاپ اول توقیف و توزیع آن ممنوع گردد. گفته میشود که اینکاربه دلیل ذکربعضی نکات مندرج کتاب مغایر به لزوم دید مقامات عالیه کشورصورت گرفت، طورمثال یکی هم درج نامۀ سردارعبدالقدوس خان عنوانی شمس المشایخ و نیز یک تعداد علمای دینی قندهار بود که دریک قسمت آن نوشته شده بود: «برای دولت انگلیس قوت حمله وحوالۀ شمشیربالای ملت و دولت افغانستان نمانده، و آنچه مانده فریب است که عبارت از "مشروطیت" است وعلاج آن این است که "ازطرف شرع انور مشروطه طلبان را باید واجب القتل" دانست».. و نیز درنامۀ جوابیۀ علمای قندهاراز چهار نوع سلطنت نام برده شده بود: استبدادی، مشروطه، جمهوری و بلشویکی و به نظرعلمای مذکور: «خلافت استواری دین است... انتخاب خلیفه و نصب امام واجب است....» (شرح مزید: غبار، جلد اول، صفحه 802 ـ 804)

ازآنجائیکه قانون اساسی 1310 درظاهر نظام شاهی مشروطه را به نمایش می گذاشت ولو که درواقع یک نظام مطلقه بود و نیز قانون اساسی 1343 که بربنیاد نظام شاهی مشروطه اساس گذاشته شده بود، تذکراین مطلب که "مشروطه طلبان واجب القتل" میباشند و تأکید علما برخلافت و انتخاب خلیفه و نصب امام مغایر به روحیه نظام موجود تلقی شده و صدراعظم جدید نوراحمد اعتمادی درولسی جرگه آنرا به گونه ای ملموس مطرح کرد که منتج به توقیف دوامدارکتاب مذکورگردید. البته این موضوع یکی ازچند مثال دیگر بوده است.

چون دراینجا بحث ما در موضوع مشخص قتل امیرحبیب الله خان سراج الملة است، لذا توجه را به این سؤال معطوف میداریم که چرا غبار ازبیان حقایق درمورد توطئه قتل امیرموصوف طفره رفته و مطالب مهم را بطورمجمل و مغشوش و بیشتربا کنایه بیان داشته است و حتی در بعضی موارد ناگزیر بوده است بجای بیان حقیقت، برعکس به آنچه درطول سلطنت پدر و پسر به حیث خط سرخ درمورد تاریخ نگاری عصرامانی به شکلی مقید گردیده بود، آنرا رعایت نماید تا بدانوسیله بتواند برای چاپ جلد اول کتاب خود جواز طبع را در"مؤسسه چاپ کتاب" که یک چاپخانه دولتی بود، حاصل نماید.

خط سرخ تاریخ نگاری برمبنای کتاب "نادرافغان":

این کتاب که دردوجلد درسال 1310ش (1931) درکابل به چاپ رسیده ومؤلف آن ظاهراً مولوی برهان الدین خان کشککی است، اما متن آن بطورکل زیرنظرشخص محمد نادرشاه تهیه گردیده و حتی بقول بعضی ها ازطرف او دیکته شده است. دراین کتاب مطالبی گنجانیده شده که بعضاً دور از واقعیت های تاریخی بوده و بعضاً ازذکر وقایع و رویدادهای مهم اجتناب شده وموضوع بطورمجمل بیان گردیده است، طوریکه روشن ساختن موضوع ایجاب شرح و بسط مزید را میکرد و چون درآنوقت و نیز بعداً درطول سالهای سلطنت به دلیل شرایط حاکم کسی جرأت نداشت به توضیح واقعیت ها بپردازد و حقایق را بیان کند، لذا محققان تاریخ ناگزیر بودند به شیوه ای آنچه درکتاب "نادرافغان" آمده بود، منهمک بمانند و به همان شیوه ابراز نظر کنند. غبار از جمله اولین مؤرخان آن عصراست که دل به دریا زده و زیردو فشار کوشیده تا مباحث سالهای اخیر دورۀ سراجیه، امارت شش روزه سردارنصرالله خان درجلال آباد، دورۀ ده ساله امانی و حکومت 9 ماهه سقوی را درجلد اول کتاب خود طوری بگنجاند که به گفته عوام: "هم لعل بدست آید و هم دل یارنرنجد". اما او برای اینکه کتابش ازچاپ بازنماند، بعضاً ناگزیر بوده تا به "نرنجیدن دل یار" بیشترعطف توجه کند و اینجاست که اومجبور بوده بعضاً از بیان حقایق به نحوی طفره برود، چنانچه در قسمت اول و دوم این نوشته به همچو نکات وضاحت داده شد. اینک میخواهم با ملاحظه متن کتاب "نادرافغان" توجه را جلب نمایم که سپهسالار محمد نادرخان و خانواده او از بسیار نزدیک شاهد رویداد مهم تاریخی آنوقت بوده اند وبجای آنکه کتاب به شرح و بسط نکات مهم آن بپردازد، برعکس تحت عنوان فرعی"اجمال واقعۀ شهادت امیرشهید وانقلاب سنه 1297 جلال آباد" با بسیاراختصاربه بیان مطالبی پرداخته است که ازیکطرف با بروزعقده توأم بوده و ازطرف دیگربسا واقعیت ها را مورد تحریف قرار داده است و اینکاربه حیث یک خط سرخ درطول چهاردهه سلطنت تبارز یافته که هیچ محققی جرأت نکرده پا ازآن فراتر گذارد و حقایق را بیان کند، از جمله نکات ذیل:

1 ــ با آنکه سپهسالارمحمد نادرخان درمحل قتل امیرحبیب الله خان حاضر و پس از وقوع حادثه به نفع امارت نصرالله خان درجلال آباد (چنانچه در کتاب "سراج التواریخ به تفصیل بیان شده در قسمت دوم این نوشته با اختصارذکر گردیده است) به فعالیت ها زیاد دست یازیده بود، اما درکتاب "نادرافغان" ازگزارش بعضی رویدادهای مهم درزمینه اغماض بعمل آمده وبعضاً موضوعات بطورمجمل بیان شده است. چنانچه درآن کتاب آمده است: «مع الاسف اعلیحضرت امیرحبیب الله خان درسالهای اخیرسلطنت شان که ازنقطه نظرسیاسی و اثرات حرب عمومی خیلی مهم بود، مصروفیت زیاد پیدا کرده همه امور را به برادر و فرزندانش سپرده خود را گل بیخار قرار داد. ازیکطرف این بی اعتنائی اعلیحضرت و از جانب دیگر تشبثات غرض جویانه احزاب خیانت درسفر شتائی سنه 1297ش موکب سراجی که حسب معمول سنوات ماضی بعمل آمده بود، به شکارگاه کله گوش لغمان آن شاه مظلوم را در لیل پنجشنبه 18 جمادی الاولی سنه 1337 ق [اول حوت 1297ش] شهید ساخت. سردار نصرالله خان نائب السلطنه با جنازه امیرشهید ازلغمان وارد جلال آباد شده ودرعین زمان سلطنت خود را هم اعلان کرد. سردارعنایت الله خان معین السلطنه و سردارحیات الله خان عضدالدوله و دیگر افراد خاندان شاهی که درجلال آباد حاضر بودند وشاغاسی های حضور وعموم زعمای امور و قوای نظامی و افراد ملکی مشرقی باو بیعت کردند.» ("نادرافغان"، صفحه 92 ـ 93)

ذکر"احزاب خیانت" در متن بالا، همانا اشاره به گویا "حزب سِری دربار" بوده است که گفته میشد درراس آن شهزاده امان الله خان قرار داشت و این شایعه ازهمان آغاز سلطنت محمد نادرشاه پخش و تقویت گردید تا بدانوسیله به روی قاتل اصلی وهمکارانش پرده انداخته شود، درحالیکه خودامیر نصرالله خان به صراحت درحضورعساکراز احمدشاه خان (پسرعم محمد نادرخان) به حیث قاتل امیر نام برد که بعدها جز درافواه عام، درهیچیک ازنوشته ها وکتب تاریخ درعصرسلطنت به این موضوع اشاره نگردید. درحالیکه بسیاری ازنویسندگان به شمول غبار، درارتباط وبه تأسی ازهمین تذکر از نقش "حزب سری دربار" درقتل امیرسخن گفتند واین موضوع یکی ازهمان خطوط سرخی بود که هیچکس جرأت عدول از آنرا نداشت. با پخش این شایعه طبق آرزومندی مقامات عالیه سلطنت، مسئولیت قتل امیر بردوش شجاع الدوله و در راس آن حزب به امان الله خان و علیا حضرت مادرش انداخته شد و آنرا درطول چهل سال سلطنت به حیث یک واقعیت دراذهان عامه چنان تلقین کردند که تا امروز بعضی ها هنوزهم این شایعه وافتراء را به حیث یک واقعیت پنداشته اند.

گذشته ازآن موضوعات مهم دیگر از لحظۀ شهادت امیرتا انتقال جنازه به جلال آباد و اعلان سلطنت سردارنصرالله تا ارسال بیعت او و سردارعنایت الله خان و سردارحیات الله خان به امیرامان الله خان در آن کتاب صرف به همان مختصریک جمله کوتاه اکتفاء شده، درحالیکه فیض محمد کاتب درهمین باره درحدود 40 صفحۀ کتاب سراج التواریخ (جلد چهارم ـ بخش سوم از صفحه623 تا 662) را اختصاص داده است که از ورای آن بسا نکات مهم دیگر نیز روشن میشود. به گمان قرین به یقیین یکی از دلایل مفقود شدن نسخه دست نویس این اثرمهم تاریخی از ریاست دارالتألیف وزارت معارف درسالهای بعد همین موضوعات مندرج آن کتاب بوده باشد تا شواهدی برای عدول از خط سرخ کتاب "نادرافغان" دردسترس کسی قرار نگیرد.

2 ــ راجع به رسیدن امیرامان الله خان به سلطنت مطالبی درکتاب "نادرافغان" درجوف کلمات و جملات طوری بیان شده که وجه تبلغاتی آن علیه امان الله خان آشکار میشود، طوریکه درآن آمده است: «امیرنصرالله خان اطلاع این امارت خود را طوریکه بعامۀ نقاط افغانستان مخابره کرد، بمرکز کابل به سردار امان الله خان عین الدوله (که حیث وکالت یکنیم ماهه مرکزی را داشت و دراین ایام موعدش هم بسر رسیده بود و می باید که درجلال آباد می آمد) نیز فرستاد [دراینجا از اینکه سردار حیات الله خان عضدالدوله که روانه کابل بود تا امان الله خان را تعویض کند اما در نمله مریض شد و نتوانست به موقع درکابل برسد، هیچ تذکر داده نشده است ـ کاظم] و از وی تقاضا کرد تا بیعت عموم طبقات مرکزی را گرفته توأم بیعتش بحضور[امیرنصرالله خان] بفرستد. لیک عین الدوله امارت نصرالله خان را تحت تنقید گرفت و اراکین ملکی و نظامی مرکزی را با خود متفق کرده نه تنها از فرستادن بیعتش انکاربلکه خودش مدعی تاج وتخت شده درکابل بیک طمطراق زیاد[!!] سلطنتش را اعلان وبه امیرنصرالله خان وعموم طرفدارانش انذار[تهدید] حرب فرستاد. درعین زمان از یکطرف تمام ذرایع خبررسانی افغانستان زیرسانسورگرفته شد و تمام معابروخطوط مواصله را تحت نظارت شدیدعسکری گرفتند وازطرف دیگرذریعۀ اعلانهای اشتعال آمیزخود و تبلیغات جمعیت های متعددۀ پروپاگندچی که بهرسمت وهرنقطۀ مخصوصاً مشرقی به تعداد زیاد ذریعه موترها اعزام و درظرف شش ساعت به فتح آباد مواصلت و ازآنجا پیاده شده دراطراف ذیحق و امین و صالح الاماره بودن عین الدوله و قاتل بودن امیرنصرالله خان و ذی دخل بودن تمام هیئت معیت او به پروپاگند شروع و بمردم از عطاپاشی و خطاپوشی و بخشش های حکومت امانی داستانها را تذکار واعلانهای رقت افزای امانی را که به تعداد زیاد برله حکومت کابل و برضد حکومت جلال آباد با خود داشتند، توزیع وعامۀ اهالی وتمام افراد نظامی را بنام خونخواهی امیر شهید تخصیص داده می گفتند که عین الدوله تنخواه عسکری را فی ماه بیست روپیه منظور و به عسکر امرمیکند تا درالقای یک بلوا و برپا کردن یک آشوب قیامت نما علی الفور اقدام نمایند و تمام هیئت معیت امیرنصرالله را تار ومار وعمائی و اراکین سلطنت آنرا گرفتار کنند.» ("نادرافغان"، صفحه 93 ـ 95)

شرح و بسط فوق بسیار مبالغه آمیزاست، درحالیکه تنها دو نفربه معیت ملاغلام محمد خان پنجات باشی و سردارمحمد یونس از کابل آمده و اوراق اشتهارافزایش معاش عسکر را با خود آورده و در فتح آباد پیاده شده و اوراق را به معدود عساکر آنجا توزیع کرده بودند، دردیگر ساحات افغانستان پخش اوراق و اشتهاردرآنوقت کوتاه نه میسر بود و نه ممکن. همچنان قیام عسکری درجلال آباد، جائیکه هنوزقدرت دردست طرفداران امیرنصرالله خان و یارانش بود، صرف ازطرف تعداد محدود عساکربه سرکردگی شخصی بنام غلام رسول هراتی بروز جمعه مورخ 2 حوت 1297 براه انداخته شد که انگیزه اصلی قیام به گفتارخود امیرنصرالله خان که اتهام قتل امیر را بدوش احمد شاه خان سرمیراسپورانداخته بود و همچنان پخش افواهاتی بود که در زمینه از قول کرنیل شاه علی رضا خان نشأت کرده بود. (شرح مزید: "سراج التواریخ"، جلد 4، بخش 3، صفحه662 ـ 665)

3 ــ همچنان درکتاب "نادر افغان" آمده است: «دراثراین تشبثات اساسی و اقدامات مؤثرۀ حکومت امانی، نه تنها سلطنت نصرالله خان سقوط بلکه یک هرج و مرج شدیدی سرتاسر مشرقی را فرا گرفت، اشخاص معظم و اراکین بزرگ حکومت سراجیه که درآن ضمن خاندان سرداریحیی خان و فامیل امیرنصرالله خان و منسوبین و متعلقین سردارعنایت الله خان معین السلطنه هم شامل بودند، یکی بعد از دیگری بندی شده محبوساً بکابل فرستاده شدند.» ("نادرافغان"، صفحه 95)

فیض محمد کاتب دربارۀ قیام عساکردرشهرجلال آباد که برعلیه امارت نصرالله خان وجهت خونخواهی امیر شهید توسط یک تعداد محدود عساکر براه افتاد و درنتیجه بعضی اشخاص مظنون درشهادت امیر ازجمله 15 نفر از خانواده سردار یحیی خان به شمول سپهسالارمحمد نادر خان گرفتار و زندانی شدند، شرح مفصلی دارد که تحت عنوانی فرعی وقایع بیست و چهارم و بیست و پنجم جمادی الاول 1337ق درسراج التواریخ بیان شده است که ذکر آنهمه در اینجا موجب طوالت کلام میشود(برای شرح مزید دراین باره دیده شود کتاب مذکور: صفحه 700 تا 708)

4 ــ درکتاب "نادرافغان" علاوتاً تذکر یافته که: «چون مسئلۀ خونخواهی امیرشهید یک آلۀ موفقیت حکومت امانی و بهترین ذریعۀ بدنام ساختن آن اراکین سلطنتی قرار داده شده بود که در مشرقی به متابعت معین السلطنه و دیگر دودمان شاهی به امیر نصرالله خان بیعت کرده بودند، همین که آن بازار طلسم [!!] بدون استعمال سلاح و یک مقاومت جدی دراثر یک پروپاگند فرضی و تحریکات انقلابی [؟؟] شکست و میدان برای امیرامان الله خان خالی ماند و قاتل اصلی را هم نه تنها او خوب می شناخت [!!] بلکه اکثری از اهالی افغانستان میدانستند که کجاست و می شناختند که کیست؟» ("نادرافغان"، صفحه 95 ـ 96)

دراین ارتباط باید پرسید که: هرگاه قاتل اصلی اینقدرشناخته شده بود که حتی مردم افغانستان او را می شناختند، چرا سپهسالار محمد نادرخان که وظیفۀ اصلی او با تمام قطعات نظامی 3000 نفری محافظت و مصئونیت جان امیر بود، نتوانست قاتل را دستگیر کند و حتی (به قول غبار) وقتی صاحب منصب نوکریوال قاتل را حین فرار محکم گرفت، ولی یک افسر بالا رتبه آمد و با سیلی به روی عسکر مؤظف زد و قاتل را ازدستش رها کرد و گفت: آرام باشید، اعلیحضرت خوابند! این افسربالا رتبه کی بود که قاتل را رها کرد؟ چرا به این سؤال مهم نویسنده واقعی کتاب "نادرافغان" جواب نگفته است؟

5 ــ در کتاب نادرافغان به گونه ای انتقاد برامان الله خان چنین آمده است: «چون امیرامان الله خان بدون اِشکال و موانع تاج و تخت افغانستان را اشغال و میدان را از اعمام و برادرانش ربود، در صدد تحکیم و تشئید قوائم امارتش در دیگر ولایات و حکومات افغانستان برآمد و در پی شناختاندن خویش بحکومت انگلیز افتاد، زیرا که با وجود اعمام و اخوان بزرگش ازین ادعای لا استحقاق شاهی [در این کتاب از ارسال بیعت نامه ها جداگانه امیرنصرالله خان، سردارعنایت الله و سردارحیات الله خان عنوانی امیر امان الله از جلال آباد هیچ تذکری داده نشده است ـ کاظم] او همان طوریکه در داخل افغانستان تمام زعمای امور و اولیای حکومت و عامۀ مردم در ورطۀ حیرت و استعجاب افتاده در موضوع قبولیت او به شاهی افغانستان تردد داشتند [چگونه تردد که حتی کوچکترین مخالفت درمرکز و در ولایات کشور برعلیه اعلام سلطنت او بوقوع نپیوست ـ کاظم]، حکومت انگلیز هم رسماً از شناختن او بشاهی افغانستان در حالیکه عم معظم و برادران بزرگش موجود بودند، استنکاف داشت [هیچ سندی مبنی بر استنکاف از شناخت او به پادشاهی از طرف انگلیس در دست نیست ـ کاظم]، دراین موقع شاه امان الله خان بحیرت افتاد که بکدام اصول جلب توجه ملت را بخود حاصل و هم حکومت انگلیز را بشاهی خود قانع سازد. همان بود بدون تدقیق و سنجش درموقعیکه ازعسکر و ذخائرحربی خود هم معلوماتی نگرفت و نه آنقدر پولی داشت که بتواند مصارف مکمل محاربه را تا جریان طبیعی آن تأمین کند، بهترین طریقۀ موفقیت را در اشغال مقام سلطنت انداختن ولولۀ جهاد را درملت اسلامی افغانستان دانسته، در بدو امارت خود اعلان غزا را ازین نقطه نظر داد با این وسیله... جذبات عمومی و چیزیکه دائماً ملت افغانستان در هوس و آرزوی آن می طپیدند و از فقدان آن بخود می پیچیدند، جلب محبت مردم را بخود تحصیل و با این وسیله پادشاهی خود را برانگریز بقبولاند.» ("نادرافغان"، صفحه 97 ـ 98)

مطالب فوق قرین به واقعیت نیست، زیرا شهزاده امان الله خان بروزجمعه مورخ 2 حوت 1297ش وقتی از شهادت پدر خود اطلاع حاصل کرد، مجلسی ازاعیان را در ارگ کابل دائر نمود و چون همه او را به قبول پادشاهی واداشتند، او درهمان لحظه گفت که پادشاهی را به دو شرط قبول میکند: خونخواهی پدر شهیدش و کسب استقلال کامل افغانستان. دراین باره فیض محمد کاتب متن گفتار امیر امان الله خان را حین قبولی سلطنت چنین بیان میکند: «ای ملت و قوم عزیزمن! این ریختن خون ناحق و ارتکاب غدر و خیانت مطلق از دو حالت خالی نیست یا به تحریک مدسسین خارجه به وقوع آمده و یا از اغراض خئنۀ داخله که آنهم ازطرف چنان کسی خواهد بود که مدعی سلطنت باشد تا آن مرحوم را ازمیان برداشته خود بجایش بنشیند ... [لذا] تا انتقام خون پدرم را نگیرم حسام درنیام نخواهم آورد.... مقصد دوم غرض اصلی از پذیرش امارتم اینست که...من تاج سلطنت افغانیه را به نام استقلال و حاکمیت آزادانه داخلی وخارجی افغانستان برسرنهاده ام ومعنی مختصراستقلال و آزادی داخلی و خارجی دولت این است که قبل از این دولت ما را بعضی دشمنان خارجۀ ما محدود داشته...در بیرونها [امور بیرونی] ما را آزاد نمی شناختند،...ای ملت و قوم نجیبم آگاه و دانا باشید که دولت افغانستان همه وقت آزاد و مستقل بوده وخواهد بود، چنانچه من به همین نام مقدس حکمرانی آنرا قبول و به شما مژده دادن را ضروردانستم که شما قوم و ملت مستقل و آزادید وحق حمایت ونگرانی هیچ دولت خارجه برشما نیست.»(سراج التواریخ، جلد 4، بخش 3، صفحه668 ـ 670)

اینکه گفته شده که امان الله خان بدون سنجش از آمادگی قوای نظامی و با وجود نداشتن پول کافی برای مقابله با انگلیس ها علیه آنها اعلام جنگ کرد، باید به دو نکته توجه نمود: یکی اینکه شاه امان الله میدانست که قوای نظامی او در برابرانگلیس ها ضعیف است، اما او با شجاعت بی نظیر و عزم بالجزم کمر به استرداد استقلال کامل کشور از یوغ انگلیس بسته بود و توانست آمادگی قوای ملی و مردمی را دراین جهاد به سادگی و موفقیت تام بسیج کند و دیگر آنکه اشاره به عدم توانائی نظامی دولت از زبان محمد نادرشاه معنی آنرا دارد که به همین دلیل او یکی ازاشخاص کلیدی بود که نمیخواست علیه انگلیس فوراً جهاد اعلام گردد، چنانچه شیراحمد خان ایشیک آقاسی نظامی (پسر سردار فتح محمدخان امین العسس بن سردارذکریا خان) درمجلس اعیان حاضر درکابل منعقده برج شمالی ارگ (مورخ 2 حوت 1297) در زمینه چنین گفت: «به سر وجان ومال برای انجام خدمت بزرگ که اعلیحضرت قبلۀ تاجدار مان میفرمایند، حاضریم،ر و لیکن اطمینان میخواهیم که خداناخواسته اگر ما شکست یابیم، ادارۀ نظام حربیه بما اطمینان قوت الظهر را میدهد یاخیر، همچنان ادارۀ مالیات ازگدامها و ذخائر بکابل اطمینان خوراکۀ نظامی و مندیی را میدهد یا خیر، همچنان اطمینان امنیت و بالاخره کفن مرده و چپن زنده میسر میگردد یاخیر؟ و بعد ازین اطمینان ماحاضریم که سروجان خود را دراین راه قربان کنیم.» امیرامان الله خان وقتی متوجه این نوع حساسیت ها در بین تعدادی ازحضار مجلس گردید که میخواهند اعلام جنگ استقلال تا اواخرسال 1298 به تعویق افتد، به تأسی از نظرعده ای دیگر که می گفتند: "ستقلال بدون جنگ و به مفت بدست نمی آید وتا یک سال معطلی موقع از دست میرود و دشمن به تدارکات نظامی خود می پردازد"، تصمیم خود را مبنی برآغاز فوری جهاد درآن مجلس اعلام کرد. (وکیلی پوپلزائی، عزیزالدین: "سلطنت امان الله شاه و استقلال مجدد افغانستان"، بخش اول، چاپ کندهار، 1396ش، صفحه116)

احمد فواد ارسلا دریک مقالۀ تحقیقی و مستند خود تحت عنوان "قتل امیرحبیب الله خان و نقش انگلیس و ایجنت آن مصطفی ساغر[صغیر]" این سؤال را مطرح میکند که: «چرا تا امروز قاتل امیر نامعلوم مانده است و چرا اکثریت مورخین انگلیس و غربی و مورخین رسمی در افغانستان وغیره معمولاً غازی امان الله خان را محکوم به این قتل میکنند ؟» او در جواب این سؤال می نویسد: «انگلیس ها و هر قدرت دیگر در ول تاریخ با پخش پروپاگند سعی در تغییر افکار برضد دشمنان خود و به نفع خود کرده اند ومیکنند. بدنام ساختن غازی امان الله خان در قتل پدرش یک تیر و دو فاخته بوده است. برای انگلیس ها که هم نقش خود را در ین قتل پنهان کرده اند و هم خواسته اند غازی امان الله خان را از همان آغاز حکمروائی اش بدنام کنند تا زمینه را برای اجرای پلان های بعدی فراهم سازند، آنهم در اغتشاش بچه سقو و به قدرت رساندن شخص اعتباری شان جنرال نادر خان .» (فواد ارسلا: "قتل امیرحبیب الله خان و نقش انگلیس و اینجنت آن مصطفی ساغر[صغیر]"، منتشره افغان جرمن آنلاین، مورخ 22 جنوری 2017)

این افواه بیشتر وقتی سرزبانها افتاد که رژیم امانی سقوط کرده بود و بعد دوره سقاوی کسی جرأت نمیکرد درباره قاتل امیر یا حلقه مربوطه آن زبان به کلام بکشاید و نا گزیر مسئولیت را بیشتر به کسی حواله میدادند که او فاقد قدرت و خارج از افغانستان بود و نیز حلقه مظنون می خواست که با اتهام بر شجاع الدوله اساساً دست شاه امان الله را در قضیه دخیل سازند و او را قاتل پدرش معرفی کنند، چنانچه این اتهام به حیث یک خط سرخ در دوران سلطنت تلقی گردیده و کسی جرأت نکرد دربرابر آن به بیان حقایق بپردازد و همچنان درطول چهل سال سلطنت این موضوع درذهن یک عده جا داده شد و متأسفانه هنوزهم کسانی هستند که این شایعه را حقیقت می پندارند.

(پایان)

آرشیف: مطالب دیگر محترم داکتر سید عبدالله ناظم