این شعر پرمحتوای را چهارسال قبل درصفحه فیسبوک محترم جناب محمدنعیم مجددی خوانده بودم که خوشبختانه امروز بار دیگر آنرا اداره فیسبوک به نشر سپرده است، چون محتوای آن رسم زندگی را در همه جا و بخصوص درکشورما به تمثیل می گذارد، خواستم آنرا با شما علاقمندان عزیز این پورتال در میان بگذارم (شاعر آنرا متأسفانه نمی شناسم)
بنی آدم اعضای یک پیکر اند
که اکنون پی قتل یکدیگر اند
"چو عضوی بدرد آورد روزگار"
دگر عضو ها را به آن یک چه کار؟
چنین گفت سعدی و گویم به آن:
کجایی تو سعدی عوض شد زمان
بنی آدم امروز دیو است و شر
یکی گرگ و آن بره باشد دگر
همه بیغم از محنت دیگران
به پیش کاسه ای خون و قاشق درآن
جدال است و جنگ و برادر کشی
دگر مانده "سعدی"، کجا سرخوشی؟
"تو کز محنت دیگران بیغمی"
"نشاید که نامت نهند آدمی"
تو گل گفته ای سعدی خوش سخن
چه گویم که نا گفته سوزد دهن
تو در عهد خویش این چنین گفته ای
خدایت ببخشد کنون خفته ای
تو نیستی ببینی که در قرن ما
بنی آدم اینجا چه کرده است، چه ها؟
چه اعضا زپیکر برون کرده اند
به دندان جهان غرق خون کرده اند
همه بیغم از محنت دیگران
محبت کجا؟ جمله زخم زبان
پدر را مروت ندارد پسر
نصیحت ندارد به قلبش اثر
کنیز است مادر در این عصر ما
به خشت جفا شد بنا قصر ما
به نام "حقوق بشر" می کشیم
به تیغ و تفنگ و حجر می کشیم
کجایی تو سعدی ببینی چه سان
بنی آدم اینجا کشیده است سنان
پی نان و جاه و مقام اند همه
ندارند ز خشم خدا واهمه
کجایی تو سعدی که اعضای تن
ببینی فتاده است همه از بدن
بنی آدم اینجا بنی شهوت است
در این عصر ما هر چه هست محنت است