گرحکم شود که مست گیرند

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 31 می 2016

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار31 می 2016

درشهر هرآنچه هست گیرند

هفته گذشته نوشته ای را در پورتال وزین افغان جرمن آنلاین تحت عنوان "نظری به موقف کسانیکه روی اجبار به وطن ماندند!" به نشر سپردم و ضمناً با ارائه مثالهای مستند از بعضی شخصیت های سرشناسی نام بردم که در دوران رژیم خلقی و پرچمی به دلائلی نتوانستند وطن را ترک کنند و در دام رژیم افتادند و با رژیم به گونه ای همکار شدند. دراین ارتباط همچنان تذکر دادم که درماه جون 1981 ببرک کارمل برای جلب نظر مردم دست به تشکیل جبهه نام نهاد "پدر وطن" زد و تعداد بیش از یک هزار هموطن را اعم از منسوبین حزبی و افراد عادی بنام نماینده های اقوام و نیز یک عده شخصیت های سرشناس و غیرحزبی را بدون تفاهم قبلی با ایشان شامل این تشکیل ساخت. دراینجا باید یاد آور شوم که کارمل قبل از تشکیل جبهه مذکور از ماه می 1980 به بعد تشکیلاتی را براه انداخت از جمله: کوپراتیف های دهقانی، اتحادیه معلمان کشور، اتحادیه اطباء، شورای عالی علما و روحانیون، شورای اقتصادی، اتحادیه ژورنالیستان، اتحادیه هنرمندان، سازمان دموکراتیک جوانان، سازمان دموکراتیک زنان، اتحادیه نویسندگان، اتحادیه های صنفی، سازمان صلح و همبستگی و غیره که هدف اساسی این تشکیلات همانا جلب و جذب اجباری کتگوری های مختلف اجتماعی و مسلکی غیرحزبی بود، تا بدانوسیله آنها را در حلقه همکاران و حامیان غیرمستیقیم رژیم وانمود سازد. علاوتاً در مقالۀ مذکوراز "تیز های ده گانه" ببرک کارمل (ماه نوامبر 1985) مختصر تذکر دادم که در اثر فشار ماسکو و تغییر عوام فریبانه در شیوه های کاری رژیم رویدست گرفته شد و بخصوص از فقره دوم این "تیز ها" یاد آور شدم که بر شمول گویا «نمایندگان با اعتبار مردم در شورای انقلابی و شورای وزیران جمهوری دموکراتیک افغانستان» با این ادعا که : «مقامات تنها درانحصار حزب ج د ا نباشد»، تأکید میکرد. چنانکه از سلطان علی کشتمند (آنوقت صدراعظم رژیم) نقل قول کردم که در کتاب خاطرات خود در زمینه نوشته است: «پس از اعلام این سند که به تصویب شورای انقلاب ج د ا رسیده بود، درعمل نیز تغییرات معینی رخ داد. از جمله شخصیتهای معین غیرحزبی و وابسته به احزاب و سازمانهای موجود برای عضویت در شورای انقلابی و شورای وزیران و در جبهه ملی پدر وطن دعوت شدند؛ مذاکرات با احزاب، سازمانها و گروه های اجتماعی و سیاسی موجود در کشور آغاز شد و زمینه ها برای فعالیتهای سیاسی و اجتماعی آنها فراهم گردید....»( کشتمند، سلطان علی: "یادداشتهای سیاسی و رویدادهای تاریخی"جلد سوم، چاپ دوم ، کابل، 2003، صفحه 723)

با این شیوه رژیم خلقی و پرچمی در تلاش بود دراثر جلب و جذب و گماشتن اشخاص غیرحزبی و مصروف ساختن آنها در جوار حزب بکوشد تا از یکطرف توجه مردم عوام را مبنی بر همکاری شخصیت های سرشناس جامعه به خود معطوف سازد و ازطرف دیگر از موجودیت آنها در برابر قوای جهادی استفاده نماید و مانع پیوستن این شخصیت ها با آن قوتها گردد. در حقیقت این اقدامات رژیم یک دام تذویر بود که پیش پای شخصیت های غیرحزبی مقیم در داخل کشور نهاده شده بود و بیشترآنها برای بقای خود و فامیل خود ناگزیر به قبول آن شده بودند.

لذا درختم مقاله افزودم: انتقاد بر این شخصیت ها که برطبق پالیسی رژیم به عضویت در شورای انقلابی و یا شورای وزیران و یا احزاب کوچک شامل ساخته شده بودند و اما در هر مقام جزء مهره های صرف بنام بوده و نقشی در تصامیم مهمه نداشتند، کار ناصواب است؛ بالاخص انتقاد بر آنهایی که نظر به مشکلات اقتصادی و یا خانوادگی نمی توانستند کشور را ترک کنند و برای زنده ماندن خود مجبور به اطاعت از دساتیر رژیم بودند و دراین ارتباط طور مثال از یکی دو شخصیت نام بردم، ازجمله جناب استاد محمد اعظم سیستانی و مرحوم شهید عبدالحکیم خان کتوازی.

با تداعی نکات فوق الذکراکنون برمیگردم، به یک مقاله ای تحت عنوان "کاخ اعتبار را که به یک عمر آباد میشود، بایک سخن ویران مکنید!" منتشره سایت "آریانا افغانستان آنلاین"، مورخ 28 می 2016 بقلم محترمه «نرگس سایه ـ ارسالی سیدهاشم سدید» که در ارتباط با مقالۀ فوق الذکر اینجانب نوشته شده و ضمن ابراز نظرهای دوستانه، از این کمترین گلایه کرده اند که «خود را درقالب وکیل دفاع کسانی قرار ندهم که دست شان تا مرافق به عنوان شریک رژیم کودتای هفت ثورـ یا هشت ثورـ به خون مردم و ویرانی و تباهی کشور آلوده است...»

با ابراز سپاس از حسن نظر نویسنده مقاله و ذکر اوصافی مثبتی که به این کمترین نسبت داده اند، میخواهم بسیار صمیمانه و با کمال احترام به چند موضوع توجه شانرا جلب دارم:

1 ـ آنچه باعث شگفت من درآن مقاله شد و شک و شبهه را در مورد نویسنده اصلی آن ایجاد کرد، همانا مطالبی غیرمعمول در آغاز آن بود، به حیث نویسنده: نام «نرگس سایه» درج شده و در ذیل آن نوشته شده:«ارسالی سیدهاشم سدید» و بعد ازذکرعنوان مقاله این متن گنجانیده شده که: «نوشتۀ زیر را قبلاً به شکل نظر ترتیب نموده و غرض نشر به کلکینچه نظرهای سایت افغان جرمن ارسال نمودم. دو روز انتظار کشیدم، چون نشر نشد، آن را با کمی دستکاری در هیئت مقدمه در آورده برای نشر به سایت آریانا افغانستان روان کردم و امیدوارم دراین سایت هم به آن سرنوشت دچار نشود!» تا اینجا معلوم میشود که جملات فوق از قلم نویسنده اصلی مقاله یعنی جناب محترم سدید بوده باشد، ولی تعجب در اینست که در ادامه افزوده میشود: «نوشته را استاد محترم جناب سدید صاحب ویراستاری [!!] کرده است. دراین نوشته تاحد ممکن کوشش شده است از سبک نوشتاری ایشان پیروی شود». ازاین تذکر برمی آید که مقاله بوسیلۀ خانمی بنام "نرگس سایه" دستکار شده است.

سؤال اینست که کدام قسمت های این مقاله فرآورده قلم جناب محترم سدید صاحب است و کدام قسمت های آنرا خانم «نرگس سایه» به «سبک نوشتاری» آقای سدید دستکاری و یا برآن علاوه کرده است؟ اکنون نمیدانم که در کدام موارد نویسنده توانا جناب سدید صاحب را مخاطب قرار دهم و در کدام موارد به جواب خانم نرگس سایه بپردازم، زیرا با همچو "معجون مرکب" تاحال هیچگاه مواجه نبوده ام. امید است محترم سدید صاحب آنچه را جناب شان انشاء فرموده اند از آنچه شخصی دیگری به سبک ایشان در قید قلم آورده است، ازهم جدا سازند تا معلوم شود کدام متن از کی است! آیا سدید صاحب به خانم نرگس سایه اجازه داده بودند که به سبک شان نوشته را دستکاری نماید؟ اگر جای جناب سدید صاحب می بودم، با این شیوه ای نشر مقاله سخت احتجاج میکردم!

2 ـ اولتر از همه از این ذکر خیر تشکر میکنم که نوشته اند: «جناب داکتر کاظم...همیشه واقعیت ها را بدون مصلحت، رفیق بازی، خویش خوری، توجه به رابطه ها و پارتی بازی نوشته میکنند...» و اما اینکه در ادامه گلایه کرده اند که: «شما محترم که در زمینه ها با احتیاط موی را از خمیر جدا می کنید، جائی تعجب است که در این اثر تان ، مانند همیشه و طبق معمول ازاین شیوۀ بسیار نیک و پسندیده استفاده نکرده اید....توقع من به عنوان کسی که سخت به شما احترام داشتم، از شما محترم این بود که خود را در قالب وکیل دفاع کسانی قرار ندهید که دست شان تا مرافق به عنوان شریک جرم رژیم کودتای هفت ثور ـ یا هشت ثورـ به خون مردم و ویرانی و تباهی کشور آلوده است و کوشش نکیند کسانی را که در کرسی های مهم رژیم کودتای هفت ثور نشسته بودند، در تصامیم ضد ملی، غیرانسانی، خلاف ارادۀ و آرای مردم، خاک فروشانه، ویرانگر و جنایتکارانه عملاً نقش داشتند، به دلیل ارتباطی که با آنها دارید، برائت بدهید و حیثیتی را خوانندگان تان برای تان قایل هستند، لطمه بزنید.»

محترما! شما به اصطلاح "شف شف" گفته اید، ولی من "شفتالو " میگویم. شما از شخص مورد انتقاد خود نام نبرده اید و درحاشیه دورادور او را کاویده اید، ولی من واضح می سازم که هدف شما جناب استاد محمد اعظم سیستانی است که در این اواخر بعضی ها به دلایلی در برابر او شمشیر از نیام کشیده اند.

باید اذعان دارم که وکیل دعوای هیچ کس نیستم و همانطوریکه جناب سدید صاحب را فقط از طریق نوشته های شان می شناسم، جناب سیستانی صاحب را نیز هیچگاه ملاقات نکرده و با ایشان فقط از طریق نوشته های شان در این چند سال اخیر آشنا شده و به استنای چند ایمیل و نیز چند بار معدود تماس تیلفونی آنهم درباره یکی دو مقاله، دیگر ارتباط شخصی با ایشان نداشته ام. به همین ترتیب به همه شخصیت های فرهیخته، صاحب مطالعه و تحقیق که با قلم توانای خود دربارۀ وطن بطور مستند می نویسند، احترام دارم و آنها را در وضع آشفته و پراگنده کشور که متأسفانه در این چهل سال تعداد شان بسیار کم گردیده است، یک غنیمت و یک نعمت میدانم. کوشش من در آنست که روی دلایل شخصی و انفسی و یا اختلاف در عقاید و نظریات سیاسی یا مفکوروی تا حد امکان از ترورشخصیت آنها به دلیل کم و کاستی های گذشته شان جلوگیری نمایم. چون اینها سرمایه های معنوی کشور استند که از دست یغماگر زمانه در طول این چند دهه به نحوی به امان مانده اند.

این گفته بدان معنی نیست که از خیانت پیشگان که واقعاً در بربادی کشور دست مستقیم داشته و عاملان اصلی مصیبت های وارده اند، دفاع صورت گیرد و به آنها برائت داده شود. نه خیر! من از سالها داد زده ام که عاملان اصلی جنایات انجام یافته را طی چند دوره از کودتای ثور تا امروز باید به محاکمه کشانید، ولو که اکنون بعضی شان در دیار عدم رفته باشند. این حق ملت مظلوم افغانستان است، ولی در این راستا باید متوجه بود که : «مست ها را از مستِ مستان» جدا کرد و هرکس را با نقش شان در مصیبت های وارده مورد مؤاخذه قرار داد، نه آنکه به دلایل حب و بغض های شخصی همه را بیک ریسمان پیچانید. درهر جرم درجه شدت آن فرق دارد؛ این یک اصل حقوقی است. تشخیص نقش ها درآوردن مصیبت باید با آفاقیت صورت گیرد، زیرا بزعم شعری که در عنوان این مقاله جا داده ام: «گرحکم شود که مست گیرند+++ درشهر هرآنچه هست گیرند»، آنوقت کمتر کسی باقی خواهد ماند که به نحوی ازمسئولیت های مستقیم و غیرمستقیم بدور ماند. ما اساساً اول دنبال به اصطلاح "مستِ مستان" برویم و بازپرس باید نخست ازکسانی صورت گیرد که عراده کشان اصلی مصیبت های وارده در کشور بوده و عمری را از زمان سلطنت و بعد از آن علناً در خدمت ایدیولوژی های بیگانه سپری کرده و صدها و هزار ها جوان را بدانسو سوق داده اند و نیز در جهت بقدرت رسانیدن رژیم های ویرانگر اعم از راست و چپ نقش کلیدی و پیشگام داشته و موجب قتل و قتال ها شده اند.

از آنجائیکه سالها را در پوهنتون کابل که مرکز فعالیت های سیاسی آنوقت بود، گذشتانده و ازسوابق همچو اشخاص اطلاع دارم، من هیچگاه در دورۀ سلطنت و جمهوری نامی از اعظم سیستانی به حیث یک چهره ای فعال حزبی و نیز از اینکه او در ردیف کسانیکه شب و روز در پی شکار جوانان بوده باشد، نشنیده ام، تنها در سالهای مهاجرت دانستم که موصوف در زمان ببرک کارمل در جوار وظیفه اصلی به حیث محقق در اکادمی علوم، به عضویت "شورای انقلابی" آن حزب نیز درآمده بودند که تاریخ دقیق آنرا نمیدانم. اگر این منسوبیت بعد از سالهای 1983 و 1984 صورت گرفته باشد، برایم واضح میگردد که وی پس از تغییرات در روش رژیم که در آغاز این مقاله با اختصار ذکر شد، مبنی بر جذب عناصر غیرحزبی به شورای انقلابی و نیز به شورای وزیران و غیره صورت گرفته خواهد بود. مسلم است که همچو اشخاص به حیث سیاهی لشکر و محض جهت نمایش در آنجا ها مقرر شده و در اتخاذ تصامیم اصلی نقشی جز "بلی گویان" نداشته اند. بهرحال این برداشت شخصی ام از موضوع است، اینکه دیگران چه میگویند و چه می پندارند، به من ربطی ندارد.

تاجائیکه از آرشیف نویسندگان این پورتال وزین برمی آید، جناب سیستانی از اواخر 2004 به همکاری قلمی با این پورتال آغاز کرده و تا اکنون 550 مقاله و اثر ایشان درآن به نشر رسیده است و در این مدت بیش از 11 سال به حیث همکار نزدیک و پر تفاهم با سائر گردانندگان پورتال همکاری کرده اند. طی این مدت هیچ یک از همین کسانیکه اکنون به اصطلاح "فلیته و چراغ" بدست گرفته و دنبال حقایق گذشته سیستانی در تجسس میباشند، سخنی از نوع سخنان امروز خود نگفته اند. معلوم میشود که یا آنها در زمینه قبلاً اگاهی نداشتند و تازه به این موضوع دست یافته اند که این امکان از احتمال بعید به نظر میرسد و یا اینکه میدانستند و خاموشی اختیار کرده بودند و اکنون که تصادم روابط بین شان بار آمده است، پکه در دست گرفته و آتش خاموش شده را بوسیلۀ اشخاص گمنام به نحوی باد می زنند که اینکار رسم مردانگی نیست و نیز به کسانی اتهام می بندند که بگفته خود شان: «همیشه واقعیت ها را بدون مصلحت ها وووو...» نوشته کرده است.

من جناب سدید صاحب را ورای نوشته های پربار و عمیق شان می شناسم و دور از افکار سیاسی شان به حیث یک نویسنده توانا احترام فوق العاده دارم و گمان میکنم که همه متن مندرج مقالۀ "کاش اعتبار را که ...." تراویده ای قلم رسای ایشان نخواهد بود و به یقین که یکنوع "ماست مالی" در آن نوشته صورت گرفته است که مرا ناگزیر می سازد حرفم را متوجه جناب شان سازم. با آنکه میدانم دستکاری های مغرضانه موجب سقوط ارزش این مقاله شده است، چنانچه در یک قسمت آن آمده است: «شورای انقلابی بروفق یکی از اولین مواد قانون اساسی مصوبه سال 1959 بالاترین مقام دولتی در دوران حاکمیت منفور و خون آشام ح د ج بود»، این اشتباه در تاریخ فوق کوتاه نظری و عدم معلومات دستکار مقاله را نشان میدهد که جناب سدید صاحب در همچو موارد بسیار دقیق استند. جای شک نیست که «شورای انقلابی» یک مرجع پرقدرت آن حزب و رژیم بوده است، و اما طوریکه همه میدانند، اقتدار اصلی بدست یک تعداد محدودی از سران حزبی و نیز بدست مشاوران فراوان روسی شان بوده است ونقش "سیاهی لشکر" را آنها محض برای فریب در آن گنجانیده بودند، به عبارت دیگربا شمولیت یک تعداد در همچو مقامها هرگز قدرتمندان حزبی نمیخواستند تا اختیار اتخاذ تصمیم را به شخصیت گماشته شده بسپارند. اگر من و یا شما و یا هرکس دیگر در کابل می بودیم و بدون تفاهم قبلی ما را به یک مقامی می گماشتند، چه میکردیم؟

همه میدانند که پس از رویکار آوردن ببرک کارمل یک تعداد شخصیت های سرشناس را رژیم به مقام های نام نهاد مقرر کرد، از جمله آقای فرهنگ، داکتر صاحب حامد، داکتر صاحب حقوقی، داکتر صاحب روان فرهادی، داکتر صاحب قیوم کوچی و بعضی دیگر. اکثر این اشخاص پس از مدت کوتاه یا به بهانه مریضی و یا با استفاده از سفر های رسمی کشور را ترک کردند و مهاجر شدند و بعضی از جمله داکترصاحب فرهادی و داکتر صاحب کوچی مدت نسبتاً طولانی در خدمت رژیم باقی ماندند. باید اذعان دارم که سرگذشت من نیز با همین شیوه گره خورده بود، به این شرح که: وقتی در اواخر جدی 1358 از زندان رها شدم ، پس از یکی دو هفته برایم اطلاع دادند که به حیث مشاوردر وزارت مالیه مقرر شده ام، اما نسبت مریضی چند هفته در خانه ماندم و مریضی را بهانه ساخته و در صدد گرفتن پاسپورت برآمدم و پس از تصدیق داکتران و طی مراحل پرجنجال، موفق به گرفتن پاسپورت و ویزه کشور اطریش گردیدم. در اواسط ماه حمل 1359مرا به وزارت مالیه جهت اشغال وظیفه رسماً احضار کردند، وقتی نزد وزیر مالیه عبدالوکیل رفتم که یکی از شاگردان اسبق پوهنحی اقتصاد بود، معذرت مریضی خود را برایش شرح داده و پاسپورت و ویزه خود را برایش نشان دادم و گفتم که بعد از عملیات گوش در اطریش به وظیفه بر میگردم. او اصرار داشت که مرا به شوروی بفرستد و اما عذر آوردم که اینجانب قبلاً در اطریش سابقه تداوی و عملیات جراحی دارم. بعد گفت که بهتر است برای چند ماه به یکی از نمایندگی های بانک ملی بروی و در ضمن به تداوی خود بپردازی و گوشی تیلفون را برداشت و به آقای داکتر التزام که رئیس بانک ملی بود، هدایت داد تا مرا بیکی از نمایندگی های بانک ملی بفرستد. وقتی نزد آقای داکتر صاحب التزام دوست عزیز خود رفتم، توصیه کردند که نمایندگی لندن بهتر است. خلاصه سه چهار روز بعد عازم لندن شدم و آمر قبلی از دوستان نزدیکم بود و برایش گفتم: من یک ساله مهمان و صد ساله دعا گوی هستم. شما در کار تان ادامه دهید. من چند روزی تا دو سه نفر از اعضای خانواده ام کشور را ترک کنند، نزد شما مهمان هستم و بعد شما را به خدای بزرگ می سپارم. لذا از قبول رسمی آمریت آن نمایندگی اجتناب کردم و پس از گذشتاندن دو ماه دراواسط جوزای 1359 با فامیل خود به جرمنی پناهنده شدم و از آنجا به امریکا آمدم. این مثالها را ازخود و محترمان دیگر برای آن آوردم تا از دل کسانی بیائیم که نمی توانستند وطن را ترک کنند و اما مجبور بودند در آن آتش بسوزند و بسازند.

امروز در وطن سعی برآنست تا با ویرانگران واقعی و عاملان قتل و قتال ها کنار بیایند و عده ای که واقعاً دست های شان تا مرافق به خون ملت آلوده است، به آنها چوکی و مقام و حتی القاب بلند و بالا داده و هنوز هم این روش ادامه دارد. ولی ما دراینجا دنبال کسانی را میگیریم که نقش شان بطور نسبی وبه مقایسه دیگران در این همه مصیبت های وارد نزدیک به هیچ میرسد و از روی اختلاف شخصی آنها را هم پایه جانیان واقعی حساب می کنیم.

بس است! دست ویرانگر زمانه بسیار شخصیت های پاک را از ما ربوده و در زیر خاک کرده است و اما آنچه کم و بیش بطور نیم سوخته از این آتش ویرانگرباقی مانده است، ما نباید بر پیکر آنها به دست های خود آتش زنیم و با اختلاف نظرهای شخصی و یا ایدیولوژیک مرتکب ترور شخصیت های غنیمت کشور شویم.

در پایان به ارتباط عنوان مقالۀ "کاخ اعتبار را که به یک عمر آباد میشود، با یک سخن ویران مکنید!"، میخواهم طنزی را که چند روز قبل در یک محفل از زبان کسی شنیدم، محض به قسم یک شوخی با کمال ادب و احترام بیان دارم که متن آن چنین است: ملایی در یک قریه از فواید نگهداشت وضو برای چندین وقت نماز خطاب به مقتدیان خود وعظ میکرد و می گفت: اگر شما تنها نماز صبح را با وضوی تازه بخوانید، مثل آنست که یک خانه از خشت خام برایتان ساخته اید، و اما اگر با همان وضو نماز ظهر را بخوانید، مثل آنست که برای خود یک خانه از خشت پخته بنا کرده اید، اگر نماز عصر و شام را با همان وضو ادا کنید، مثل آنست که خانه شما دو و سه منزله شده باشد و اما اگر نماز خفتن را با آن وضوی صبح بخوانید، درآنصورت خانه شما به یک خانه کانکریتی سه منزله مبدل خواهد شد. دراین اثنا پیر مردی که سخت به گفتار ملا گوش داده بود، آهسته سرش را به شخص همجوار خود نزدیک و گفت: عجب عمارت کانکریتی که فقط با یک باد کوچک ویران میشود!! ( با عرض معذرت)

این بود مختصر عرایضم که بحضور شما عزیزان تقدیم داشتم و نمیخواهم بیشتر از این در همچو مسائل وقت خود و خوانندگان گرامی را ضایع سازم. به فرموده حضرت حافظ:

حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس

درقید آن مباش که نشنید یا شنید!